الان اوضاعی شده که قول خانه و کالسکه میدهند و بعد از عروسی میبینی جز تشک و ملافه از هیچ چیز دیگر خبری نیست.
sara
واقعا هم من تا الان چی بودم؟ مگر معنی زندگی را میفهمیدم؟ نه، هیچ چیزی را نمیفهمیدم.
خاطره
خوب، وقتی در تنهایی، فارغ از همه چیز، فکر میکنی، میبینی بالاخره واقعا باید ازدواج کرد. واقعا هم یعنی چه؟ هی زندگی کن، زندگی کن، بالاخره حال خودت به هم میخورد.
کاربر ۹۰۴۶۲۲۶
واقعا هم من تا الان چی بودم؟ مگر معنی زندگی را میفهمیدم؟ نه، هیچ چیزی را نمیفهمیدم. این زندگی مجردی من چی بود؟ چه اهمیتی داشتم؟ چه کار میکردم؟ زندگی میکردم، زندگی میکردم، کار میکردم، میرفتم اداره، ناهار میخوردم، میخوابیدم، خلاصه عادیترین و پوچترین آدم دنیا بودم.
sara
کلیسا. حتی نمیشود در رفت، کالسکه آنجاست، همه چیز حاضر و آماده است. یعنی واقعا نمیشود در رفت؟
sara
انگار که یک اشکالی در کار باشد... اگر پا را بزند هم خیلی افتضاح میشود. حاضرم همه چیز را تحمل کنم، غیر از اینکه پایم تاول بزند. آهای استپان!
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
پادکالیوسین: چرا مزخرف میگویی؟ یکهو از کجا به سرت زد که من موی سفید دارم؟ موی سفید کجا بود؟ (به سرش دست میکشد)
فیوکلا: مو برای سفید شدن است. حواست باشد!
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
نیمرو: هوای عجیبی شده: صبح کاملاً معلوم بود که میخواهد باران بگیرد، ولی حالا انگار بهتر شده.
آگافیا تیخونوفنا: بله، اصلاً نمیشود از این هوا سر در آورد: یک وقت صاف است و یک وقت بشدت بارانی میشود. اصلاً وضع خوبی نیست.
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
پادکالیوسین: آخر واقعا نمیشود.
کاچکاریوف: میشود عزیزم، همه چیز شدنی است. بجنب، خواهش میکنم، بهانه نگیر عزیز من.
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶