جملات زیبای کتاب جوانه های آتش (جلد یازدهم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب جوانه های آتش (جلد یازدهم)

بریده‌هایی از کتاب جوانه های آتش (جلد یازدهم)

۴٫۵
(۸)
سِر گور اوزلی سفیر انگلستان، زمان را برای پافشاری بر صلح مناسب می‌دید. سربازان روسیه باید از جنگ با ایران رها می‌شدند تا در اروپا با ناپلئون، امپراتور فرانسه بجنگند. اوزلی بالاخره شاه را تهدید کرد که کمک‌های مالی را قطع خواهد کرد. این نیرنگ را انگلیسی‌ها پس از این هم به کار بردند؛ آن‌ها در قراردادهای خود، سخاوتمندانه مبلغ کلانی را برای کمک به ایران می‌گنجاندند و ایرانی‌ها را به قبول شرایط خود وادار می‌کردند، اما پس از آنکه ایران به این پول وابسته می‌شد، خواسته‌های تازه‌ای را مطرح، و تهدید می‌کردند که اگر ایران به این درخواست‌ها تن ندهد، دیگر از پول خبری نخواهد بود.
محمد
سردار دستش را به کمر برد و غلاف شمشیرش را از کمر باز کرد. نفس‌ها در سینه ماند؛ آیا عباس‌میرزا شمشیرش را به سرباز می‌بخشد؟ یعنی اسیرکردن یک افسر مجروح دشمن، این‌قدر ارزشمند است؟ عباس‌میرزا کنار مرد مجروح نشست و رو به سربازان گفت: «ببینید این افسر چگونه تا پای جان برای انجام وظیفه‌اش ایستادگی کرده و به دشمن پشت نکرده است؛ ببینید که چطور تمام پیکرش از خون او سرخ شده؛ او یک رزمندهٔ شجاع است، یک سرباز وظیفه‌شناس.» و بعد شمشیر را به طرف افسر مجروح گرفت و دست ناتوان او را روی دستهٔ شمشیر گذاشت: «بگیر مرد! این پاداش دلیری و شجاعت تو است!»
کاربر ۳۴۰۵۴۶۷
پادشاهی که در سخت‌ترین لحظات نبرد و پیشروی دشمن، ذوق شاعری‌اش را از دست نمی‌داد شاید نمی‌دانست سربازانش چگونه با روس‌ها می‌جنگند و چطور با جیره‌ای که روزانه یک چهارم نان و چند دانه میوه است با یکی از قوی‌ترین ارتش‌های اروپایی نبرد می‌کنند. سربازانی که با شمشیر به توپخانهٔ دشمن حمله می‌بردند و ستایش سرداران روس را هم برانگیخته بودند
𝑯𝒆𝒛.
فتحعلی‌شاه که می‌دید اروپایی‌ها به سادگی قرارهایشان را زیر پا می‌گذارند نگران بود که انگلیسی‌ها پس از بیرون کشیدن افسرانشان از سپاه ایران، کمک‌های مالی را هم قطع کنند. شاه با تشویق صدراعظم و وزیر خارجه‌اش، مذاکره برای صلح را قبول کرد.
𝑯𝒆𝒛.
فتحعلی‌شاه ناگهان روی تخت نیم‌خیز شد و شمشیرش را اندکی از غلاف بیرون کشید و شعری را که سرودهٔ خودش بود با صدایی حماسی خواند: کشم شمشیر مینایی که شیر از بیشه بگریزد زنم بر فرق پاسکیویچ که دود از پتر برخیزد! در این لحظه درباریان خود را به تخت شاه رساندند و روی زمین افتادند: «قربان، مَکِش! مَکِش که عالم خراب خواهد شد!» شاه لحظه‌ای صبر کرد، سپس نفس بلندی کشید و گفت: «حال که این طور صلاح می‌دانید، ما هم فرمان می‌دهیم که با این قوم، کار را به مصالحه ختم کنند!»
𝑯𝒆𝒛.

حجم

۵۸۸٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

حجم

۵۸۸٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۹۶ صفحه

قیمت:
۱۰۰,۰۰۰
تومان