هر لحظه میخواستم سر صحبت را با آن پیرمرد باز کنم اما خجالت میکشیدم. تا سر خیابان اصلی رفتیم و گفت: «همینجا پیاده میشم.» و من هم ایستادم. هنوز جملهاش یادم هست: «ایشالا خدا هرچی میخوای بهت بده، جوون.» لبخندی زد و آن دندانهای مصنوعیاش در دهانش تکانی خورد. لحظهای خندهام گرفت. همانجا بود که تو را از خدا خواستم. خواستم یکبار دیگر ببینمت.