از وقت خودم زده بودم و به او داده بودم تا او تواناتر شود. آرزوهای خودم را کنار گذاشته بودم تا با آرزوهای او همراه شوم. با هر بحران ناامیدیاش، بحرانهای خودم را کنار گذاشته بودم تا به او برسم. من در لحظههای او گم شده بودم، در ساعتهایش، تا او تمرکز داشته باشد. به خانه، غذا، بچهها، به تمام امور کسالتبار زندگی روزمره، رسیده بودم، در حالی که او لجوجانه از پلکان وجودِ بیمزیت ما بالا رفته بود. و حالا مرا ول کرده بود، همه را با خودش برده بود، همهٔ آن ساعتها، تمام آن انرژیها، تمام خستگیهایی را که هدیه داده بود، یکهو برای لذت بردن از ثمرههایش با یکی دیگر، غریبهای که برای قبول مسئولیت و پرورش و تبدیل او به چیزی که الان شده حتی انگشتش را هم تکان نداده بود.