
٪۵۰
خورشید
۱۵
فکر میکنی تنها مردی است که میتوانی با او خوش باشی. خدا میداند چه فضایل قاطعانهای به او نسبت میدهی، و در عوض او فقط نیای است که صدای نادرست بیرون میدهد. نمیدانی واقعاً کیست، خودش هم نمیداند.
میم ___ لام
۱۴
زندگی سبک است، اصلاً نیازی نیست به هیچکس اجازه دهیم آن را برایمان سنگین کند.
میم ___ لام
۱۲
از وقت خودم زده بودم و به او داده بودم تا او تواناتر شود. آرزوهای خودم را کنار گذاشته بودم تا با آرزوهای او همراه شوم. با هر بحران ناامیدیاش، بحرانهای خودم را کنار گذاشته بودم تا به او برسم. من در لحظههای او گم شده بودم، در ساعتهایش، تا او تمرکز داشته باشد. به خانه، غذا، بچهها، به تمام امور کسالتبار زندگی روزمره، رسیده بودم، در حالی که او لجوجانه از پلکان وجودِ بیمزیت ما بالا رفته بود. و حالا مرا ول کرده بود، همه را با خودش برده بود، همهٔ آن ساعتها، تمام آن انرژیها، تمام خستگیهایی را که هدیه داده بود، یکهو برای لذت بردن از ثمرههایش با یکی دیگر، غریبهای که برای قبول مسئولیت و پرورش و تبدیل او به چیزی که الان شده حتی انگشتش را هم تکان نداده بود.
Mary gholami
۱۱
این زنها احمقاند. زنان تحصیلکرده، با موقعیتهای خوب، در دست مردهای بیتوجهشان مثل یک تکه اثاث بیارزش میشکنند.
NeginJr
۸
"نمیتوانی مرا اینجا امیدوار رها کنی وقتی درواقع تصمیمت را گرفتهای."
زهرایحیی زاده
۷
"چطور بفهمم حواست پرت است؟"
"متوجه میشوی. یک آدم حواسپرت آدمی است که بوها را حس نمیکند، کلمهها را نمیشنود، هیچی حس نمیکند."
Nasim
۷
زنها بدون عشق نور چشمشان را از دست میدهند، زنها بدون عشق زنده میمیرند.
میم ___ لام
۶
هیچی از آدمها نمیدانیم، حتی از آنها که همه چیز را باهاشان شریک میشویم.
خورشید
۴
کمکش کرده بودم برای امتحانهای دانشگاه آماده شود، وقتی شهامت حضور در جایی را نداشت، همراهیاش کرده بودم، در خیابانهای شلوغ فوریگروتا ترغیبش کرده بودم، قلبش میخواست از سینه بیرون بزند، صدایش را میشنیدم، در میان ازدحام دانشجوهای شهر و استان، با صورت رنگپریدهاش او را در راهروهای دانشگاه پیش میراندم. شبها از پی هم بیدار مانده بودم تا مطالب پیچیدهٔ درسهایش را تکرار کند. از وقت خودم زده بودم و به او داده بودم تا او تواناتر شود. آرزوهای خودم را کنار گذاشته بودم تا با آرزوهای او همراه شوم. با هر بحران ناامیدیاش، بحرانهای خودم را کنار گذاشته بودم تا به او برسم. من در لحظههای او گم شده بودم، در ساعتهایش، تا او تمرکز داشته باشد.
ghazal
۴
. زنان تحصیلکرده، با موقعیتهای خوب، در دست مردهای بیتوجهشان مثل یک تکه اثاث بیارزش میشکنند.
NeginJr
۴
به نظرم غیرممکن میرسید او ناگهان نسبت به زندگی من بیتوجه شود، مثل گیاهی که سالهای سال آبش داده باشی و بعد یکمرتبه ولش کنی تا از بیآبی بمیرد.
NeginJr
۴
به هر حال، چه میتوانستم بکنم، همه چیز را از دست داده بودم، همه چیزم را، همه چیز، بهطرز بازگشتناپذیری.
آزاده
۳
، زنها بدون عشق زنده میمیرند
کاربر ۱۰۵۶۸۹۵۴
۳
متنفر بودم از اینکه او همه چیز را دربارهٔ من بداند و من از او کمی یا هیچی بدانم. حس میکردم مثل آدم نابینایی هستم که دقیقاً زیر نظر همان آدمهایی است که او میخواهد از تکتک جزئیاتشان باخبر شود.
NeginJr
۳
"و اگر بخواهم شکایت کنم؟"
"تلفنی این کار را بکنید."
"و اگر بخواهم تو روی کسی تف کنم؟"
NeginJr
۳
هیچی از آدمها نمیدانیم، حتی از آنها که همه چیز را باهاشان شریک میشویم.
مهرناز
۲
زمان، زمان، تمام زمان زندگیام را گرفته بود، و فقط برای اینکه با بیفکری هواوهوسی آن را دور بریزد. عجب تصمیم ناعادلانه و یکطرفهای. از خود راندن گذشته مثل حشرهٔ بدترکیبی که روی دست نشسته باشد. گذشتهٔ من، نهفقط مال خودش، به ویرانی رسیده بود. از او میخواستم، خواهش میکردم مرا کمک کند تا بفهمم آیا دستکم آن موقع استحکامی داشته یا نه، و از کی این روند اضمحلال را در پیش گرفته،
Nasim
۲
از قصد خود را بین مرگ و زندگی قرار دادن، معلق مثل یک بندباز.
NeginJr
۲
در بدنش و صورتش هیچ اثری از دلتنگی برای ما نبود. در حالی که تمام نشانههای رنج کشیدن در صورت من پیدا بود
NeginJr
۲
بعد از ماهها مقاومت، خودم را در این کتابها دیدم، و بدتر شده بودم، کاملاً درهمشکسته.
NeginJr
۲
بابا نبود، بابا که خوب میدانست چهکار کند رفته بود. لازم بود کاملاً تنهایی خودمان را اداره کنیم.
setareh
۲
زن همه چیز را از دست داد، حتی اسمش را (شاید اسمش امیلیا بود)، برای همه شد "زن بیچاره".
setareh
۲
فکر کردم همانطور که من حسابشده همهٔ محسنات یک زن عاشق را به او نشان میدادم و درنتیجه آماده بودم در بحرانهای مبهمش از او حمایت کنم، او حسابشده سعی میکرد مرا منزجر کند، به شیوهای مرا هل میداد تا به او بگویم: "برو بیرون، حالم را به هم میزنی، دیگر نمیتوانم تحملت کنم."
setareh
۲
زندگی را به پایان میرسانیم و از دست میدهیم چون مدتها قبل یارویی، بهخاطر خالی کردن خودش، با ما مهربان بوده، ما را از بین زنهای دیگر انتخاب کرده. تمایل عادی به خوشگذرانی را معلوم نیست به چه علت علاقهای فرض میکنیم که فقط نصیب ما شده.
setareh
۲
هیچوقت نتوانستم با لحن اغواگر با مردها حرف بزنم، مهربان، مؤدب، اما بدون گرما، بدون اداواصولهای در دسترس بودن هیجانی.
setareh
۲
فکر کردم باید بروم. حالا چیزی را که میخواستم فهمیده بودم. هنوز هم مردها از من خوششان میآمد.
setareh
۲
تمام مسیر فکر میکردم چطور احمقانه وقتم را هدر داده بودم. دیگر نمیتوانستم کتاب بخوانم، دیگر نمینوشتم، هیچ نقش اجتماعیای نداشتم تا بهم امکان دهد دیدارها، مشکلات و خوشیهای خودم را داشته باشم. زنی که از نوجوانی تصورش را داشتم چه بر سرش آمده بود؟
setareh
۲
دیگر چیزی نداشت که بتواند برایم جالب باشد. حتی ذرهای از گذشته هم نبود، فقط یک لکه بود، مثل اثر انگشتی که سالها روی دیواری مانده.
FaM
۲
در این ساعتهای طولانی، من نگهبان درد بودم، با انبوهی از واژگان مرده مراقب بودم.
میم ___ لام
۱
همه چیز تصادفی بود. وقتی دختر جوانی بودم، عاشق ماریو شدم، اما میشد عاشق هر کس دیگری شوم. به بدنی میرسیم که خدا میداند چه معنایی به آن میدهیم. گذر طولانی زندگی با هم. فکر میکنی تنها مردی است که میتوانی با او خوش باشی. خدا میداند چه فضایل قاطعانهای به او نسبت میدهی، و در عوض او فقط نیای است که صدای نادرست بیرون میدهد. نمیدانی واقعاً کیست، خودش هم نمیداند. ما اتفاق هستیم.