پشت تصویرِ تکهتکههای خونچکان وجودم، تصورش میکردم که امتداد امید بود. دوباره زندگی را میدیدم.
javadazadi
از حیات همین را درک میکردم که هنوز مقدار زیادی در وجودم باقی است و بهاصطلاح دارد تاب میآورد.
کاربر ۳۹۸۷۶۳۰
در نامههای پدرم تمام گند جوانی من حی و حاضر بود، همان جوانیای که مرده بود. حسرت هیچچیز را نمیخوردم، چیزی نبود جز آشغال بوگندو، اضطراب، وحشت، اما هرچه بود گذشتهٔ محقر من بود، گذشتهٔ بچهٔ تباهشدهای که محدود شده بود به کارتپستالهای سانسورشده با جملههای کاملاً تر و تمیز و آراسته.
کاربر ۳۹۸۷۶۳۰
وضع بدتر از آن بود که بشود بهش گفت بدبختی. مضحک بود.
javadazadi
آرامش صحرا برای کسی که گوشهایش پر از سر و صداست احمقانه است.
Mostafa F
همیشه با همین ولولهٔ خوفناک خوابیدهام. من جنگ را در سرم به دام انداختهام. جنگ در سرم زندانی شده.
کاربر ۳۹۸۷۶۳۰
وضع بدتر از آن بود که بشود بهش گفت بدبختی. مضحک بود.
کاربر ۳۹۸۷۶۳۰
اما هرچه بود گذشتهٔ محقر من بود
Mostafa F
وضع بدتر از آن بود که بشود بهش گفت بدبختی.
javad hedayati
تهوعآور است وقتی آدم ماهها رستههایی از آدمها را میبیند که اونیفرمپوش در خیابانها رژه میروند، مثل رشتههای سوسیس، سربازهایی با یونیفرم خاکی، سربازهای ذخیره، سربازهایی با یونیفرم لاجوردی، سبز مثل سیب، که مثل گوشتی که بهسمت هاونی بزرگ میرود، سوار بر گاریها سوی قتلگاه میرفتند، برای هیچ.
Mostafa F