جملات زیبای کتاب ویترین خالی | طاقچه
تصویر جلد کتاب ویترین خالیsubscriptionAvailable

کتاب ویترین خالی

مجموعه شعر

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
واهه آرمن
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
hosein lima
۲
گاهی ردّ یک سیلی، یادآور بوسه‌ای شیرین و ردّ یک بوسه، یادآور وداعی تلخ است.
someone
۱
یکی از قدیمی‌ترین وسائل این خانه، مبلی است که پدر بزرگم آن را ساخته بود. امروز تا بیدار شدم، آن را از اتاق کارم کشان‌کشان به این شعر آوردم. سنگین بود اما به زحمتش می‌ارزید.
someone
۱
می‌دانم، در طی سال فقط چند روزی هشیارم. مثل آدم‌بزرگ‌ها زندگی می‌کنم و عقلم پسِ کله‌ام نمی‌رود، زیاد ولخرجی نمی‌کنم، به مهمانی می‌روم، با آدم‌هایی که دوست‌شان ندارم و دوستم ندارند گرم می‌گیرم، کم‌تر بچگی می‌کنم و عاشقی‌هایم به دیوانگی و جنون نمی‌انجامد. القصه، این چند روزِ سال، همان اوقاتی است که در این اتاق شعری سروده نمی‌شود…
hosein lima
۰
دیگر خودم هم نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم و گم‌شده‌ام را چه کسی از من گرفته. گرفته آیا به‌زور، یا خودم آن را به او داده‌ام. یادم نیست…
hosein lima
۰
هنگام خداحافظی، به او گفته بودم: می‌دانم، اگر روزی خودم را هم فراموش کنم، تو را از یاد نخواهم برد.
hosein lima
۰
صدای پاشنهٔ کفش‌هایش می‌آید دارد می‌رود
hosein lima
۰
آن روزها از هر سو گلوله‌ای نفیر می‌کشید کودکی می‌افتاد بر خاک و مادری در پی‌اش می‌دوید تا عرش در آسمان
someone
۰
وقتی دشمن، مینی زیر خاک پنهان می‌کند، آن‌قدرها هم که می‌گویند ترسناک نیست. یک‌باره منفجر می‌شود و خلاصت می‌کند. اما همان مین را اگر تو زیر خاک پنهان می‌کنی، تا روزی که نفس می‌کِشی هِی منفجر می‌شود و هِی تکه‌پاره‌ات می‌کند.
someone
۰
شعر، برای من زنی طناز است و برای او، مردی مغرور و یک‌دنده. فقط شعر می‌تواند در هیاهوی جهان ما را به سکوت وادارد و در خلوت جان‌مان را به مستی درآرد، به رقص. فقط شعر می‌تواند ما را بهنگام به هم نزدیک و نابهنگام دور کند از هم
someone
۰
یکی را نگاه مسیح زیبا می‌کند دیگری را مغار تیز یک پیکرتراش
someone
۰
زیباترین بادبادک‌هایم را، آن روزها، با پاکت‌های میوه درست می‌کردم و به آسمان می‌فرستادم، بادبادک‌هایی با بال‌ها و دنباله‌های بلند و بوی سکرآور میوه.
someone
۰
آن روزها یوزها تنها کمی تندتر از من می‌دویدند و خدا فقط چند سالی بزرگ‌تر از من بود
سرو خمیده
۰
گاهی هوس می‌کنم مثل روزهای کودکی کتاب شعری با خودم بردارم و چند روزی پایم را از این سیاره بیرون بگذارم. ‫همیشه از این فکر که مدت‌ها پیش از تولد، در جایی دیگر، خیلی دورتر از این شهرها و این سیاره زندگی کرده‌ام، به وجد می‌آیم، اما هنوز از به یاد آوردن این موضوع که آن زمان در تنهایی زندگی می‌کردم و از تنهایی نمی‌ترسیدم، می‌ترسم…
سرو خمیده
۰
هربار که به ماه نگاه می‌کنم به یاد او و نیل آرمسترانگ می‌افتم، لبخند می‌زنم و شوری برای نوشتن در من بیدار می‌شود ناگفتنی… ‫دیشب، پیش از خواب، داشتم فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر آرمسترانگ به جای پرچمی که به کرهٔ ماه بُرد، چند کتاب شعر با خودش می‌بُرد. در آن صورت، ماه به چشم مردم دنیا خیلی زیباتر می‌شد، خیلی…