
بریدههایی از کتاب برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق
۳٫۵
(۱۴)
وقتی هیچ جایی برای رفتن نداری، هر جایی دلمون بخواد میتونیم بریم!»
آرش ادیبی
حالا سالهاست که از هر چیز کامل و بینقصی میترسم. آن روزها مثل فوارهٔ آب بودند که وقتی به نقطهٔ اوج خود میرسد، ناگهان شروع میکند به سقوط کردن. همهٔ چیزهای کامل و بینقص همینطورند؛ وقتی به نقطهٔ کمالشان میرسند، ناگهان ناپدید میشوند.
sara
احساس کردم مثل قلوهسنگی در بستر رودخانه در حال فرسودن و ساییدنم. فهمیدم نامههایی که در ذهن خود برای کسی مینویسی بسیار ویرانگرتر از نامههای نوشتهشده روی کاغذند
گل یاس
گاهی تعجب میکردم چهطور فقط حرف زدن با کسی میتواند آنقدر همهچیز را در زندگی آدم تغییر دهد.
Mohadese
میگویند غرش ترسناکی که از شکست دیوار صوتی ایجاد میشود حاصلِ جمع شدن امواج صدا در یک نقطه است، اما کمتر کسی میداند که جمع شدن امواج سکوت در یک نقطه چه قدرت عظیمی دارد.
آرش ادیبی
ولی یک کوه همیشه مسیرهای مختلفی برای صعود دارد. ممکن است بارها از مسیری یک قله را فتح کرده باشی، ولی در مسیری دیگر پای همان کوه از نفس بیفتی.
آرش ادیبی
کسی که اگر یک روز او را نبینی، انگار نظم جهان به هم خورده است.
nia
حتی برای عشق هم مرزی وجود دارد که وقتی از آن عبور میکنی تبدیل به شکل تازهای از تنهایی میشود، چون کسی آنقدر به تو نزدیک میشود که دیگر او را در هیچچیزی جدا از خودت نمیبینی و وقتی کنار هم هستید باز هم در این جهان بزرگ و اسرارآمیز تنهایید
nia
متوجه شدم دوست داشتن مثل صدایی است که فقط در سکوت میتوانی آن را بشنوی. وقتی زندگیات پُر از هیاهوست یا هر روز کسی را ملاقات میکنی یا ساعتها با او در حال حرف زدن هستی خودت فکر میکنی دوستش داری، فکر میکنی دوست داشتن همین است، اما زمانی میتوانی احساس واقعیات را لمس کنی که همهٔ صداها خاموش میشوند.
nia
وقتی کلمهها به یاریات میآیند، هر مشکلی را میتوانی حل کنی و حتی هفتهها و ماهها تنهایی را تحمل میکنی، اما زمانی که کلمات ناگهان ترکت میکنند چنان ناتوان و ازنفسافتاده میشوی که حتی کنار کسی که سالها عاشقش بودهای آنچه میخواهی بگویی به زبانت نمیآید و درون خودت حبس میشوی.
nia
وقتی از عشق صحبت میکنیم دربارهٔ ثانیهها حرف میزنیم، نه دربارهٔ سالها و ابدیت. مثل ثانیههای کوتاه و گذرای برابر شدن دو کفهٔ ترازو یا عبور دو عقربهٔ ساعت از روی هم.
hanie
انگار «رابطه» مثل حیوانی خانگی است که همیشه کنارت بوده، ولی یک روز از در بیرون میرود و دیگر هیچوقت پیدایش نمیکنی.
آرش ادیبی
آدمی که فقط از دور نگاهش نمیکنی که او را بشناسی، بلکه دلت میخواهد نزدیکش شوی تا او هم تو را بشناسد.
nia
من توی خانهٔ خودمان گم شده بودم و باید دوباره ذرهذره تمام اجزایش را میشناختم.
nia
نوشتن مثل آینهای جادویی بود که خود دیگر و واقعیتری از تو درونش زندگی میکند و با تماشایش میتوانی ابعاد عجیبی از وجود خودت را پیدا کنی.
nia
با همین کلمههاست که ما چیزهایی را میسازیم و با همین کلمههاست که چیزهایی را ویران میکنیم.
nia
فهمیدم نامههایی که در ذهن خود برای کسی مینویسی بسیار ویرانگرتر از نامههای نوشتهشده روی کاغذند.
afisaa_41
چیز دیگری که در آن زمان فهمیدم این بود که وقتی از عشق صحبت میکنیم دربارهٔ ثانیهها حرف میزنیم، نه دربارهٔ سالها و ابدیت. مثل ثانیههای کوتاه و گذرای برابر شدن دو کفهٔ ترازو یا عبور دو عقربهٔ ساعت از روی هم.
Mohadese
به گمانم آدم فقط در شرایط معمولی میتواند دربارهٔ چیزهای مهم حرف بزند، وقتی واقعاً در شرایطی سخت و مهم قرار میگیری فقط میتوانی دربارهٔ چیزهای معمولی حرف بزنی.
Mohadese
حتی برای عشق هم مرزی وجود دارد که وقتی از آن عبور میکنی تبدیل به شکل تازهای از تنهایی میشود، چون کسی آنقدر به تو نزدیک میشود که دیگر او را در هیچچیزی جدا از خودت نمیبینی و وقتی کنار هم هستید باز هم در این جهان بزرگ و اسرارآمیز تنهایید.
hanie
انگار دوست داشتن او بخشی از تنم باشد
hanie
چهطور زیبایی میتواند رویهٔ ترسناک و چندشآور و تاریکی هم داشته باشد؟
nia
من هنوز دوازده سالم تمام نشده بود، اما هم تنهایی مطلق را تجربه کرده بودم و هم عشق و هم مرگ را از نزدیک دیده بودم. تنهایی را هر روز تجربه میکردم، عشق را روی برگهای کاغذ نامهها شناخته بودم و مرگ را در رؤیایی واقعی دیده بودم؛ واقعیتی که میتوانستم آن را مثل یک گوی شیشهای در دستانم بگیرم و از هر طرف که خواستم نگاه کنم.
afisaa_41
شبیه نخ سیاهی بود که روی دامن بلند لباسعروسی افتاده باشد و اگر دقیق نمیشدی اصلاً آن را نمیدیدی.
afisaa_41
تماشای خیابانهای زادگاهم بعد از ماهها دوری در این شب برفی مثل آن بود که خاطرات آشنای خودت را از زبان غریبهای بشنوی.
afisaa_41
نمیدانستیم وقتی چیزی واقعاً تمام میشود کجا میرود یا عشقی که زمانی وجود داشته به چه شکلهای تازهای در قلبت زندگی خواهد کرد.
afisaa_41
جلوِ سیلان کلمات را گرفتن از بریدن هر چوبی سختتر بود.
گل یاس
به گمانم آدم فقط در شرایط معمولی میتواند دربارهٔ چیزهای مهم حرف بزند، وقتی واقعاً در شرایطی سخت و مهم قرار میگیری فقط میتوانی دربارهٔ چیزهای معمولی حرف بزنی.
گل یاس
با همین کلمههاست که ما چیزهایی را میسازیم و با همین کلمههاست که چیزهایی را ویران میکنیم.
گل یاس
آن لحظههایی بود که خودت میدانی خاطرهای برای آینده میسازی و بیشتر از آنکه در همان لحظه حضور داشته باشی آن را از چشمانداز آینده میبینی.
Mohadese
حجم
۹۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
حجم
۹۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۳ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
۴۰,۰۰۰۵۰%
تومان