
Hasti
۱۷
نفسی صرفاً از روی عادت میکشید.
Relax
۱۶
او یک پروسی نبود... او بیگناه بود...
mehrshid
۱۴
از این وضعیت حتی شیطان هم به گریه میافتاد.
Hasti
۱۱
تنها آرزویش مرگی سریع و راحت بود
so
۱۱
«بهخدا حیوانات درنده هم اینقدر وحشی نیستند! شما از آنها هم پستترید...»
basilreader
۹
دکتر کنار جنازه نشست و بعد از بررسی بدنی گفت:
«او ششماهه حامله بوده.»
الیمونده با وحشت گفت:
«چی؟ حامله؟!»
دکتر گفت:
«کنارش روی برفها نوشته دوستت دارم.»
کتاب «لحظه های آرامش من»
۷
«هنوز هم در این کشور نسبتاً پیشرفته آدم بیسواد داریم. بیشتر آدمهای عضو انجمن بلد نیستند حتی اسم خودشان را بنویسند. خیر سرشان
Setaowl
۶
آلن با تأسف سری تکان داد و به این فکر کرد که مردمان اینجا، علیرغم مشکلات و بیپولی، باز هم میخندند و مقاومت میکنند.
Yutab
۶
از این وضعیت حتی شیطان هم به گریه میافتاد.
sadi
۶
«ما هم زمانی انسانهای خوبی بودیم...»
Nirvana
۴
خدای من، چقدر تو مهربان و وفاداری. انگار به این دنیا آمدی تا عشق بورزی و چشمانت یادآور آبی آسمان است
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۴
آنتونی درمانده و بغضآلود گفت:
«آهای مردم! بس کنید! لطفاً کسی بیاید کمک کند! جلوی این ستم را بگیرید!»
اما هیچکس نیامد. همه به فکر سکههایی بودند که میخواستند از امپراطور بگیرند.
The 52-Hertz Whale
۴
«بهخدا حیوانات درنده هم اینقدر وحشی نیستند! شما از آنها هم پستترید...»
Mahdis
۳
بهخدا حیوانات درنده هم اینقدر وحشی نیستند! شما از آنها هم پستترید...
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۳
آلن رسماً کباب شده بود؛ در آتش جهل و نادانی.
شرقزاد؛
۳
دوبوآ به چشم میدید که مردم فقط قصد شکنجه و اذیت او را دارند. با ناراحتی به آلن گفت:
«میخواهی با گلولهای تو را از این وضع راحت کنیم؟»
آلن بیچاره با بغض گفت:
«تو را به خدا قسم همین کار را بکن.»
The 52-Hertz Whale
۳
از این وضعیت حتی شیطان هم به گریه میافتاد.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۲
«چه پاداشی از امپراطور بگیریم برای کتک زدنش.»
آنتونی درمانده و بغضآلود گفت:
«آهای مردم! بس کنید! لطفاً کسی بیاید کمک کند! جلوی این ستم را بگیرید!»
اما هیچکس نیامد. همه به فکر سکههایی بودند که میخواستند از امپراطور بگیرند. هر کس با هر چه زور در بدن داشت، آلن را کتک میزد و هر که بیشتر دستوبالش خونی میشد، خفنتر بود!
آرورا
۲
آلن رسماً کباب شده بود؛ در آتش جهل و نادانی.
sara
۱
«هوا جوری گرم است که احساس میکنم درون دهانم آتش دارم! امکان دارد با آب دهانم بتوانم آتش راه بیاندازم.»
Jag
۱
آلن تاجر خوک را شناخت؛ هزینهٔ سنگ قبر دخترش را داده بود.
Jag
۱
آلن دومونی قربانی یک سوءتفاهم شده بود. کسانی آنجا بودند که حتی نام او را نمیدانستند و از یکدیگر هویت جنازه را میپرسیدند.
KhodaDaily
۱
مردمان اینجا، علیرغم مشکلات و بیپولی، باز هم میخندند و مقاومت میکنند.
Yutab
۱
«واقعاً خوشحالی در این وضعیت مسخره است! چطور میتواند؟»
Yutab
۱
اشکهای معشوقهاش آخرین چیزی بود که دید...
Mrrz
۱
اشکهای معشوقهاش آخرین چیزی بود که دید...
خاکسترش به آسمان رفت؛ آسمانی که تمام مدت شاهد این جنایت بود. آلن دومونی قربانی یک سوءتفاهم شده بود. کسانی آنجا بودند که حتی نام او را نمیدانستند و از یکدیگر هویت جنازه را میپرسیدند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱
صدای خنده با بوی کباب و دونات مخلوط شده بود، اما چه فایده که کمتر کسی توانایی خرید آنها را داشت. آلن با تأسف سری تکان داد و به این فکر کرد که مردمان اینجا، علیرغم مشکلات و بیپولی، باز هم میخندند و مقاومت میکنند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱
«طوری او را بزنید که خدا خوشحال شود و باران رحمت ببارد!»
مردم یکدیگر را هل میدادند تا هر کس بتواند مشت و لگدی به آلن بیچاره بزند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱
«چرا فکر کردند من پروسیام؟»
«حماقت، دوست من! حماقت! چشمهایشان را کور کرده؛ فکر میکنند با کتک زدن تو به فرانسه خدمت میکنند.»
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
۱
«چه مرگتان شده؟ آخر یک پروسی در اوتفاوی چه غلطی میکند؟ شما که شعار زنده باد فرانسه میدهید، چه کاری جز کتک زدن یک بیگناه کردید؟ این بیچاره با وضع پای لنگ هم میخواست هفتهٔ بعد به جبهه برود. اگر خیلی مَردید، به جبههٔ واقعی بروید!»
