تا به حال، احتمالاً، شما در چنین موقعیتی، سری تکان میدادید و لبخندی میزدید. شاید حتی بیست دقیقهٔ لعنتی را صرف گوش دادن به استیسی میکردید که همینطور یکریز راجع به ایرادهای پدر و مادرانی حرف میزند که کارها را طوری انجام نمیدهند که او درست میداند. قبول منفعلانهٔ این وضعیت مثلِ خوره، شما را از درون میخورد.
رفیق! تو به جادویی نیازی داری که زندگیات را تغییر دهد.
بنابراین، دفعهٔ دیگر که چنین اتفاقاتی افتاد، فقط بهآرامی، به استیسی نگاه کنید، شانههایتان را بالا بیندازید و بگویید: «میدونم، میدونم. بالاخره، هر کسی عقیدهای داره!» بعد، موضوع بحث را عوض کنید و به محدودهای بیطرف ببرید؛ مثلاً، جرج کلونی هر چه پیرتر میشود، خوشتیپتر میشود، لامصب!