
٪۶۰
FMG
۱۳
فکر میکردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد. با اینحال. خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطرهاش زندگی کنم.
اسماء
۱۲
یاد گرفت با حقیقت زندگی کند. نه اینکه آن را بپذیرد، بلکه با آن زندگی کند. مثل زندگی کردن با یک فیل بود. اتاقش خیلی کوچک بود، و هر روز صبح فقط برای اینکه به دستشویی برود باید بهزور از کنار حقیقت رد میشد. برای رسیدن به گنجهٔ لباس و برداشتن لباس زیرش، باید از زیر حقیقت میخزید و دعا میکرد که نخواهد همان لحظه روی صورتش بنشیند. شبها که چشمانش را میبست، معلق بودن آن را بالای سرش احساس میکرد.
FMG
۱۰
وقتی چشم چیز زیبایی میبیند، دست دوست دارد نقاشیاش کند. کاش من میتوانستم تو را نقاشی کنم.
تیگلاط
۷
حقیقت چیزیست که ابداع کردم تا بتوانم زنده بمانم.
FMG
۶
مادرم بیش از همه نگرانم میکرد. او محوری بود که دنیای ما به دورش میگشت.
FMG
۵
فکر کردم: شاید قرار است این طوری بروم، بر اثر حملهٔ خنده. چی بهتر از این؟ خندیدن و گریستن، خندیدن و خواندن، خندیدن آنقدر که فراموش کنم تنها هستم، که این پایان زندگیام است، که مرگ پشت در انتظارم را میکشد.
FMG
۵
اما این هم که گذشت، غصهای با من ماند که نمیتوانستم بتکانمش.
FMG
۴
دلم میخواهد فکر کنم دنیا آمادگی پذیرفتن من را ندارد، اما شاید حقیقت این است که من آمادگی دنیا را ندارم. همیشه برای زندگیام دیر رسیدهام.
mohamad sam mohamadi
۲
(اگر کسی نداند چه حسی دارد که کسی که آدم عاشقش است دستش را برای اولینبار روی پهلویت بگذارد، چه احتمالی برای عاشق شدن میماند؟)
niloufar.dh
۱
شاید قرار است این طوری بروم، بر اثر حملهٔ خنده. چی بهتر از این؟ خندیدن و گریستن، خندیدن و خواندن، خندیدن آنقدر که فراموش کنم تنها هستم، که این پایان زندگیام است، که مرگ پشت در انتظارم را میکشد.
کاربر ۱۴۳۲۰۸۹
۰
بزرگتر از زندگی چیست؟ اینکه ردیف جلو بنشینی و به صورت دختر زیبایی به بزرگی یک ساختمان دو طبقه نگاه کنی و ارتعاش صدایش پاهایت را ماساژ دهد یادآور اندازهٔ زندگیست. پس ردیف جلو مینشینم. اگر با گردنی گرفته سالن را ترک کنم جایم خوب بوده است. مرد هرزهای نیستم. مردی هستم که دلش میخواست به بزرگی زندگی باشد.
