هنگامی که آفرینش هنری به سراغ «طبیعت» میرود، چیزی را جستجو میکند که در ادراکش از حقیقت نه به واقعیت بلکه به خلاف آن نظر دارد، و این امر مستلزم تغییراتی مشابه همانهایی است که جامعه بر جهان اعمال میکند. این مقایسه به هیچ وجه خودسرانه نیست، چرا که رقابتی به همان اندازه حاد را دربردارد که، به گفته مارسل موس، میان کشیش و جادوگر وجود داشت: کشیشی که «مواهب» جامعه را به کار میگرفت تا پیوند جامعه را محکمتر کند، و جادوگری که همین مواهب همگانی را برای هدفهای شخصی به کار میگرفت. تنها انگیزه هنرمند برای اعمال این تغییرات این است که از راههای تازهای با دیگران رابطه برقرار کند، گفتگویی را برپاسازد و مشارکتی را به وجود آورد که خود جامعه نمیتواند ایجاد کند.