
کتاب فیل در تاریکی
پدیدآورندگان:
قاسم هاشمی نژادانتشارات:
انتشارات شرکت کتاب هرمس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Orson Welles
۱۰
فکر کرد هیچوقت در خیالش نمیگشت که یک روز ممکن است گذارش به خانه سعدی شیرازی بیفتد.
zohre nazari
۵
نمیدانستی همه معجزهها فقط یکبار تکرار میشوند.
تو مگر این چیزها را حالا بدانی.
تو مگر این چیزها را حالا به یاد بیاوری.
farhad_riazi87
۳
یادت میآید یک سالت بود و مادر همیشه ترا به کولش میبست چون از پی سه تا دختر و پسر آمده بودی که هیچکدامشان چند ماهی نپاییده بودند و عزیزت میداشتند و هنوز راه رفتن نمیدانستی و عصرها پدر اگر حالش خوش بود قزل را به حیاط میآورد و تو به ذوق میآمدی و جنگ تمام شده بود اما هنوز تنگسالی بود و چایی را با کشمش میخوردید چون قیمت قند به جان آدم بسته بود و پدر دست در جیب میکرد و مشت پر از قندش را بالا میگرفت و آنوقت قزلچراغپا میکرد و یال بلندش به پشت میریخت و دمش زمین را جارو میکرد و با دستهای تاشده زیر سینهاش دنبال مشت پدر حیاط را دور میگشت و تو از شوق جیغ میکشیدی و آنوقت پدر مشت را در دهن اسب خالی میکرد و جلال تقلید پدر میکرد و جلال از جیب پدر قندها را کش میرفت و تو را وسط اتاق سرپا نگه میداشت و تو به قند عاشق بودی
salomeh
۲
نیا اصلاً آنطوری نبود که با آنهمه آبوتاب میگفتند.
Orson Welles
۲
در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر میتابید. حس کرد حالش حالا بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.
fateme
۲
هر راهحلی مشکل خودش را داشت که راهحل تازهیی میخواست و باز مشکلات دیگر بود و باز راهحلهای دیگر و زندگی همینطوری بود که میگذشت.
معصومه توکلی
۲
این تصادف بود یا بخت؟ شاید تصادف همان بخت بود و همه، از جمله خودش، آن را دستکم میگرفت و خیال میکرد مهار زندگیش دست خودش هست و به آنجا میبرد که خودش میخواهد، اما همهچیز طوری برگزار میشد که او خیال میکرد خودش دخیل است و حالا میدید هیچکاره بود.
معصومه توکلی
۱
حالا میدانست هیچ چیزی کاملاً حلشدنی نبود و هیچ راهحلی هم آخری نبود. هر راهحلی مشکل خودش را داشت که راهحل تازهیی میخواست و باز مشکلات دیگر بود و باز راهحلهای دیگر و زندگی همینطوری بود که میگذشت.
ahya
۱
داستانها دیگر از پرداختن مستقیم به زندگی سر باز میزدند. راه برای کلیگوئی و شلختهنویسی باز شد؛ بدتر از آن، چون حقایق زندگی در داستان انعکاس نمییافت، زمینه برای فضاهای واهی گسترش یافت. داستان، درنتیجه، از متن واقعیت جدا افتاد و از نفس زندگی عاری شد. دو عنصر اساسی که پایه و مایهٔ داستان شمرده میشوند، یعنی عنصر زمان و عنصر مکان، دیگر مورد توجه داستاننویس نبودند. اگر چیزی به اشاره از زمان و مکانها در داستان میآمد هم نادقیق بود و هم نامعین بود. این بدترین اتفاقی بود که میتوانست برای داستاننویسی نوپای ایران بیفتد.
