جملات زیبای کتاب فیل در تاریکی | طاقچه
تصویر جلد کتاب فیل در تاریکی

کتاب فیل در تاریکی

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۳۹ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Orson Welles
۱۰
فکر کرد هیچوقت در خیالش نمی‌گشت که یک روز ممکن است گذارش به خانه سعدی شیرازی بیفتد.
zohre nazari
۵
نمی‌دانستی همه معجزه‌ها فقط یک‌بار تکرار می‌شوند. تو مگر این چیزها را حالا بدانی. تو مگر این چیزها را حالا به یاد بیاوری.
farhad_riazi87
۳
یادت می‌آید یک سالت بود و مادر همیشه ترا به کولش می‌بست چون از پی سه تا دختر و پسر آمده بودی که هیچ‌کدامشان چند ماهی نپاییده بودند و عزیزت می‌داشتند و هنوز راه رفتن نمی‌دانستی و عصرها پدر اگر حالش خوش بود قزل را به حیاط می‌آورد و تو به ذوق می‌آمدی و جنگ تمام شده بود اما هنوز تنگسالی بود و چایی را با کشمش می‌خوردید چون قیمت قند به جان آدم بسته بود و پدر دست در جیب می‌کرد و مشت پر از قندش را بالا می‌گرفت و آن‌وقت قزل‌چراغپا می‌کرد و یال بلندش به پشت می‌ریخت و دمش زمین را جارو می‌کرد و با دست‌های تاشده زیر سینه‌اش دنبال مشت پدر حیاط را دور می‌گشت و تو از شوق جیغ می‌کشیدی و آن‌وقت پدر مشت را در دهن اسب خالی می‌کرد و جلال تقلید پدر می‌کرد و جلال از جیب پدر قندها را کش می‌رفت و تو را وسط اتاق سرپا نگه می‌داشت و تو به قند عاشق بودی
salomeh
۲
نیا اصلاً آن‌طوری نبود که با آن‌همه آب‌وتاب می‌گفتند.
Orson Welles
۲
در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر می‌تابید. حس کرد حالش حالا بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.
fateme
۲
هر راه‌حلی مشکل خودش را داشت که راه‌حل تازه‌یی می‌خواست و باز مشکلات دیگر بود و باز راه‌حل‌های دیگر و زندگی همین‌طوری بود که می‌گذشت.
معصومه توکلی
۲
این تصادف بود یا بخت؟ شاید تصادف همان بخت بود و همه، از جمله خودش، آن را دست‌کم می‌گرفت و خیال می‌کرد مهار زندگیش دست خودش هست و به آنجا می‌برد که خودش می‌خواهد، اما همه‌چیز طوری برگزار می‌شد که او خیال می‌کرد خودش دخیل است و حالا می‌دید هیچ‌کاره بود.
معصومه توکلی
۱
حالا می‌دانست هیچ چیزی کاملاً حل‌شدنی نبود و هیچ راه‌حلی هم آخری نبود. هر راه‌حلی مشکل خودش را داشت که راه‌حل تازه‌یی می‌خواست و باز مشکلات دیگر بود و باز راه‌حل‌های دیگر و زندگی همین‌طوری بود که می‌گذشت.
ahya
۱
داستان‌ها دیگر از پرداختن مستقیم به زندگی سر باز می‌زدند. راه برای کلی‌گوئی و شلخته‌نویسی باز شد؛ بدتر از آن، چون حقایق زندگی در داستان انعکاس نمی‌یافت، زمینه برای فضاهای واهی گسترش یافت. داستان، درنتیجه، از متن واقعیت جدا افتاد و از نفس زندگی عاری شد. دو عنصر اساسی که پایه و مایهٔ داستان شمرده می‌شوند، یعنی عنصر زمان و عنصر مکان، دیگر مورد توجه داستان‌نویس نبودند. اگر چیزی به اشاره از زمان و مکان‌ها در داستان می‌آمد هم نادقیق بود و هم نامعین بود. این بدترین اتفاقی بود که می‌توانست برای داستان‌نویسی نوپای ایران بیفتد.