این جادهای که میکند از من جدا تو را
میآورَد دوباره به این روستا تو را
میآورد دوباره کنارم عزیز من
از چنگ صد هزار زلیخا خدا تو را
با چرخ دورهگرد رسیدی به کوچهام
من در میان آن همه کردم سوا تو را
گنجشکها به شاخهی شاتوت نوک زدند
انداختند در سبدم بیهوا تو را
در روزهای قسمت عشق و فراق بود
در خاطرم نمانده که دیدم کجا تو را
معشوق باوفای منی، شاعران شهر
ده قرن خواندهاند اگر بیوفا تو را