
Avan
۷
گاه زندگی هیچ نیست مگر تقلایی دراز و نافرجام برای بهدستآوردن لقمهای نان بخورونمیر.
ZraKmd
۵
عاشق همواره میکوشد همهچیز معشوق را از او بگیرد. عاشق به هر قیمتی و از هر راهی در تمنای وصال است، حتی اگر این تجربه نصیبی جز درد و رنج برایش نداشته باشد.
سمانه :)
۴
درواقع بسیاری از انسانها در ژرفنای باطن خویش تحمل معشوقبودن را ندارند. معشوق از عاشق هراسان و بیزار است، آن هم به محکمترین دلیل، چرا که عاشق همواره میکوشد همهچیز معشوق را از او بگیرد. عاشق به هر قیمتی و از هر راهی در تمنای وصال است، حتی اگر این تجربه نصیبی جز درد و رنج برایش نداشته باشد.
مهتاب
۳
این نبرد از آن مبارزههایی نبود که بعد از تماشای آن بتوان دربارهاش حرف زد و بحث کرد.
khazar
۲
حتی ثروتمندترین و حریصترین اراذل هفتخط هم در یک کافهٔ برازنده سنگین ورنگین میشوند و به همه احترام میگذارند. تهیدستان نیز قدرشناسانه به پیرامون خود مینگرند و خجولانه و با ظرافت نمکدان را برمیدارند. آخر فضای یک کافهٔ شایسته متضمن این ویژگیهاست: رفاقت، چشم ودلسیری، گشادهرویی و آدابدانی.
khazar
۲
وقتی آدم با کس دیگری زندگی میکند، تنهاشدن برایش عذابی الیم است.
Saghar🍀
۲
عجیبترین آدمها هم میتوانند در نقش محرک عشق ظاهر شوند. ممکن است یک آقابزرگ لقوهای هنوز هم دلبستهٔ دخترک غریبهای باشد که بیست سال پیش یک روز بعدازظهر در خیابانهای چیها دیده است. ممکن است کشیش واعظی به زن هرزهای دل ببازد. ممکن است معشوق آدمی باشد خیانتپیشه، چرک و ژولیدهموی و شیطانصفت. آری، عاشق هم تمام اینها را بهوضوح میبیند، درست مثل دیگران. اما اینهمه ذرهای مانع پروبالگرفتن عشقش نمیشود. موجودی بهغایت عامی و میانمایه میتواند محرک عشقی دیوانهوار و پرتب وتاب شود
Saghar🍀
۲
گاه زندگی هیچ نیست مگر تقلایی دراز و نافرجام برای بهدستآوردن لقمهای نان بخورونمیر
مهتاب
۲
بچهها عاشق خوابیدن در خانهای جز خانهٔ خودشان و غذاخوردن در خانهٔ همسایه هستند. آنها در چنین مواقعی شایسته و مؤدبانه رفتار میکنند و سخت به خود میبالند. اهالی ولایت هم وقتی سر میزهای کافه مینشستند، چنین احساس غرور میکردند. آنها قبل از رفتن به کافهٔ خانم آملیا دست وروی خود را میشستند و درنهایت آدابدانی پیش از ورود پاهایشان را روی پادری جلو در پاک میکردند. آنجا، دستکم برای چند ساعت، میتوانستند بر آن احساس تلخ و تابسوز بیارزشی در این جهان چیره شوند.
Hastea
۱
بیشک تغییرات بزرگی رخ داد، اما این دگرگونیها ذرهذره پدید آمدند، طی مراحلی ساده که به خودی خود مهم به نظر نمیرسند.
yasin churi
۱
از همین روست که بیشتر ما آدمها ترجیح میدهیم عاشق باشیم تا معشوق. کم وبیش همه میخواهند عاشق باشند. بیپرده بگویم، درواقع بسیاری از انسانها در ژرفنای باطن خویش تحمل معشوقبودن را ندارند. معشوق از عاشق هراسان و بیزار است، آن هم به محکمترین دلیل، چرا که عاشق همواره میکوشد همهچیز معشوق را از او بگیرد
Kiana
۱
چیزهایی که از آنها غافل ماندهایم، افکار پنهانشده در گوشههای تاریک ذهن، یکباره از نو شناخته و درک میشوند.
مهتاب
۱
اولین چیزی که این بچهها در زندگی آموختند عبارت بود از جستوجوی تاریکترین کنج اتاق تا خودشان را به بهترین شکلی که میتوانند پنهان کنند.
مهتاب
۱
دست آخر هم، مثل بیشتر آدمهای گرفتار بر سر دوراهی، به بدترین کار ممکن دست زد، یعنی همزمان چندین راه مختلف را پی گرفت که همهشان در تضاد با یکدیگر بودند.
کاربر ۲۰۶۱۵۲۲
۱
نکتهای که آدم را گیج میکند اینجاست: هر چیز سودمندی قیمتی دارد و تنها با پول به دست میآید و دنیا همیشه بر همین مدار چرخیده است.
M.omid
۱
اما کافه حال وهوایی یکسره متفاوت دارد. حتی ثروتمندترین و حریصترین اراذل هفتخط هم در یک کافهٔ برازنده سنگین ورنگین میشوند و به همه احترام میگذارند. تهیدستان نیز قدرشناسانه به پیرامون خود مینگرند و خجولانه و با ظرافت نمکدان را برمیدارند. آخر فضای یک کافهٔ شایسته متضمن این ویژگیهاست: رفاقت، چشم ودلسیری، گشادهرویی و آدابدانی.
khazar
۰
هروقت داروی جدیدی میساخت، پیش از همه آن را روی خودش امتحان میکرد. مقدار معتنابهی از دارو را سرمیکشید و فردایش با قیافهای اندیشناک مدام از کافه به مستراح میرفت و برمیگشت. اغلب، وقتی دردی شدید و ناگهانی به جانش میافتاد، ساکت و آرام سر جایش میایستاد، با چشمهای لوچش به زمین خیره میشد و مشتهایش را گره میکرد. میکوشید دریابد کدام عضو بدنش درگیر شده و داروی جدید احتمالا علاج چه مرضی میتواند باشد.
علیرضا دولتی
۰
با اینهمه، ماروین میسی را از خانه بیرون نمیکرد، چون میترسید تنها بماند. وقتی آدم با کس دیگری زندگی میکند، تنهاشدن برایش عذابی الیم است. سکوت اتاقی روشن از پرتو آتش در لحظهٔ خاموششدن تیکتاک ساعت و سایههایی زادهٔ هراس آدمی در خانهای خالی... آری، پذیرفتن دشمن خونی در خانه بهتر است تا رویارویی با وحشت زیستن در تنهایی.
yasin churi
۰
آخر فضای یک کافهٔ شایسته متضمن این ویژگیهاست: رفاقت، چشم ودلسیری، گشادهرویی و آدابدانی. تا آن زمان، هیچکس این مسئله را با جماعت حاضر در مغازهٔ خانم آملیا در میان نگذاشته بود. اما آنها خودشان این موضوع را میدانستند، هرچند ولایت تا آنموقع کافهای به خود ندیده بود.
yasin churi
۰
پیش از هرچیز، عشق تجربهٔ مشترکی است میان دو شخص. اما این بدان معنا نیست که طرفین این ماجرا تجربهٔ مشابهی را از سر میگذرانند.
ارغوان
۰
تابستانها هم آفتاب تیغ میکشد و از آسمان آتش میبارد
ارغوان
۰
بهجز آدمهای سستاراده یا مریضاحوال، باقی مردم را نمیشود با دست ورز داد و یکشبه آنها را به چیزی ارزشمندتر یا سودمندتر بدل کرد
ارغوان
۰
از آن شبهایی بود که جان میداد برای گوشسپردن به آواز ملایم کاکاسیاهی رهسپار عشقبازی شبانه، آوایی از جایی دور در آنسوی کشتزارهای تاریک، یا برای خاموشنشستن و زخمه به گیتار زدن یا صرفاً در تنهایی آرمیدن و به هیچچیز نیندیشیدن
ارغوان
۰
ماه سایههای تار و پیچدرپیچ هلوبنهای شکوفان را بر کنارهٔ جاده نقش میزد. عطر شکوفهها و علفهای شیرین بهاری با بوی ترش و گرم تالابی در همان حوالی درمیآمیخت
ارغوان
۰
در موعد پگاه آمیزهای از بنفش تند و صورتی افق را فراگرفت.
ارغوان
۰
در موعد پگاه آمیزهای از بنفش تند و صورتی افق را فراگرفت.
fatemeh
۰
«پشه روی چرخ ارابه گفت ببین چه گردوخاکی به پا کردیم.»
fatemeh
۰
آری، پذیرفتن دشمن خونی در خانه بهتر است تا رویارویی با وحشت زیستن در تنهایی.
peymaneh_book
۰
عاشقی هست و معشوقی، اما دنیای این دو زمین تا آسمان با هم فرق دارد. بیشتر اوقات، معشوق صرفاً محرکی است برای عشقی که از دیرزمانی پیش خاموش و بیصدا در نهاد عاشق اندوخته شده است. همهٔ عاشقان کم وبیش از این حقیقت آگاهند. عاشق در دل خویش احساس میکند عشقش پدیدهای یگانه است. او تنهایی غریب و نوظهوری را درمییابد و همین دریافت است که درد به جانش میاندازد.
peymaneh_book
۰
گاه زندگی هیچ نیست مگر تقلایی دراز و نافرجام برای بهدستآوردن لقمهای نان بخورونمیر. و نکتهای که آدم را گیج میکند اینجاست: هر چیز سودمندی قیمتی دارد و تنها با پول به دست میآید و دنیا همیشه بر همین مدار چرخیده است.