گاهی آنقدر بدبختیهای جدیدت غیرقابلباور است که تنها آرزویت این میشود که برگردی حتی به یک ساعت قبل با داشتن همان بدبختیهای قدیم، با همان رنجهایی که به آنها عادت کرده بودی و من که چقدر دلم میخواست برمیگشتم به صبح همان روز با پنجرهٔ باز اتاق تنهاییهایم و تماشای بارش بیامان و سخاوتمندانهٔ برف... کاش همان لحظه تلفن را برمیداشتم و دوباره گرهٔ بههمپیچیدهٔ تقدیر سه نفرمان را میچیدم...