
toranjkhanoom
۳۳
هرلحظه را باید در زمان خودش زندگی کرد
luna
۲۰
گاهی آنقدر بدبختیهای جدیدت غیرقابلباور است که تنها آرزویت این میشود که برگردی حتی به یک ساعت قبل با داشتن همان بدبختیهای قدیم، با همان رنجهایی که به آنها عادت کرده بودی
toranjkhanoom
۱۰
نگاهمان به هم دوخته شد عمیق و کشدار. پر از عشق، پر از نیاز، پر از حس ناب و خالصانهٔ دوست داشتن، پر از آرزوهایی که برای برآورده شدن بالبال میزدند. هر بار که بیشتر میدیدمش، بیپرواتر میخواستمش...
Dina.m
۹
دریای عسلی چشمهایی که صاحب حقیقی تمام آرزوهایم بود... هنوز هم بود... اقرار میکنم که هنوز هم بود... اقرار میکنم که او هرگز تمام نشده بود... عشقش برای من گناهکار تمام نشده بود...
taranom:)
۹
وای بر عشقی که بعد از سالها هنوز زیرپوستی جانی داشته باشد و بهیکباره مجال پیدا کند تا سر باز کند.
mahsa
۵
گاهی آنقدر بدبختیهای جدیدت غیرقابلباور است که تنها آرزویت این میشود که برگردی حتی به یک ساعت قبل با داشتن همان بدبختیهای قدیم، با همان رنجهایی که به آنها عادت کرده بودی و من که چقدر دلم میخواست برمیگشتم به صبح همان روز با پنجرهٔ باز اتاق تنهاییهایم و تماشای بارش بیامان و سخاوتمندانهٔ برف... کاش همان لحظه تلفن را برمیداشتم و دوباره گرهٔ بههمپیچیدهٔ تقدیر سه نفرمان را میچیدم...
rima
۵
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
mahsa
۴
یعنی میشود خاطرهها از مغز آدم بپرد؟ وقتی که حساب روز و ساعت و حتی دقیقه و ثانیههایش هم برایت زنده است. بیچاره من که هرچه تقلا میکنم باز همهجا بنبست است. همان جا که من خسته و از نفس افتاده بازهم به هوای سرابی که همان زلالی نگاههای عسلیات است، سینهخیز میآیم که... دنیایی است چشمهایت...
golsa
۴
-تو دلیل من برای نفس کشیدنی. میخوام همهٔ بهترینهای دنیا برای تو باشه.
ghazal
۴
هنوز عاشق بودم اما دیگر اجازهٔ عاشقی کردن نداشتم.
mahsa
۳
شاید از خیلیها شنیده بودم و یا بارها در کتابها خوانده بودم که کسی میگفت تمام تنم از شوق میسوزد؛ اما درکش برای من فقط در حد همان شنیدن و خواندن لحظهای بود. ولی آن لحظه تمام تنم میسوخت و من خودم تجربهاش کردم که این حرارت عجیب، این گرمای وحشتناک، زیباترین و فریبندهترین آتشی است که به جان آدم میافتد و بهجای نابود کردن تو، خاکستر کردن تو، به شکلی دلبرانه تو را میسوزاند که جانت هزاران برابر شادتر و پر امیدتر از قبل از ریشه سر باز میزند و شکوفا میشود.
mahsa
۳
امان از آن دریای عسلی چشمهایش که به ساحل آرامش زندگیم زد، طوفان به پا کرد و تا مرز جنون در من پیش رفت و حالا دیگر نبود...
golsa
۳
روزی تجربههای گذشتهات برایت آنقدر درس بزرگی میشوند که از اینکه زمانی آنطور خودت را به خاطرشان آزار دادهای پشیمان و متعجب میشوی و حتی از خدا بابت تمام آن اتفاقات بهظاهر ناگوار هم تشکر میکنی؛
کاربر imdreeam
۳
هر چیزی در زندگی که از تعادل بگذرد در نهایت به جایی میرسد که با دلزدگی و مشکلات فراوان همراه میشود.
امین انصاری
۳
-بابا نمیدونم باید چطور ازت معذرتخواهی کنم؛ اما از زندگی خود شما و مامان یاد گرفتم که بنیان یه خانواده، آرامش یه زندگی همراهیه. یاد گرفتم که تو هر شرایطی باید همنفس همسرم باشم. اگه دختر شما نبودم شاید انتخابم الآن این نبود. بابا گریهام میگیره بیشتر این توضیح بدم فقط بدون خیلی عاشقتم
faezehakand
۳
عشق همین طور است که از دل آنچه تنفر داری تو را دوباره متولد میکند
faezehakand
۳
گاهی عشق با آنهمه هیجان و زیباییاش جایش را به دلزدگی و گریز میدهد. گریز از همهٔ آنچه تو را از خود واقعیات جدا کرده است. عشق با آسوده نفس کشیدن و با زنده بودن باورهایمان زیباست
faezehakand
۳
گاهی میگویم ای کاش کمی کمتر دوستم داشت و ای کاش عشق او هم کمی مثل دیگران بود آرامتر، سطحیتر، عادیتر؛ اما حداقل جریان زندگیمان مثل بقیه میتوانست دریک مسیر آرام و معمولی به پیش برود.
faezehakand
۳
هر چیزی در زندگی که از تعادل بگذرد در نهایت به جایی میرسد که با دلزدگی و مشکلات فراوان همراه میشود.
بهار
۳
مادری که مهرش در جهان مانند ندارد، ظلمش هم میتواند بدون رقیب باشد.
♡☆♡𝐏𝐀𝐑𝐈𝐒𝐀𝐍♡☆♡
۲
میخوابم در خواب منی گوهر کمیابم
با من باش من عاشق آن لحظه نابم
عاشقی با تو عجب دردسری دارد
با تو گلخانه دل نیلوفری دارد
♡☆♡𝐏𝐀𝐑𝐈𝐒𝐀𝐍♡☆♡
۲
بی تو نگرانم حال من چون پروانه
تویی نور چشمم تویی تو دردانه
کوچه به کوچه مجنونم و شبگردم
کجایی بانو من در پی تو میگردم
بیتابم دریابم دیوانه آن صورت جذابم
mohadese
۲
برای ساختن یه زندگی ایدهآل هنوز روزهایی مونده که باید باهاشون مواجه بشی و تلخیشون رو حس کنی تا برات عادی بشه. تا به چشم خودت ببینی که وحشتناکترین اتفاقات و ترسهای دنیا هم بالاخره میگذره.
malihe
۲
زندگی بازی عجیبی دارد. گاهی درست لحظهای که نفسهای آخرش را میکشی نوش دارویی به جانت تزریق میکند و تو را ترغیب میکند که دوباره روی پاهایت بایستی و به جنگ وسط میدان ادامه دهی.
faezehakand
۲
هر آدمی در تمام عمرش فقط میتواند تمام یک نفر را اینطور عمیق و متفاوت دوست بدارد.
faezehakand
۲
هرچقدر هم که عاشق باشی جایی میرسد، لحظهای میآید که درد بر عشق غلبه میکند.
کاربر ۷۱۰۹۹۱۱
۲
ما تا وقتی بهجای کسی نباشیم نمیتونیم درکش کنیم و حق نداریم قضاوتش کنیم.
کاربر ۷۳۰۶۱۸۷
۲
مقدسها هم گاهی میتوانند سیاهتر از هر سیاهی باشند.
درخت آلبالو
۱
مثل دوندهای که در بین راه زمین میخورد، زخمی میشود، عقب میماند، اما در نهایت بازهم تسلیم نمیشود و با درد از جا برمیخیزد، لنگانلنگان پیش میرود تا به دردش عادت کند، عادت که کرد بهیکباره جان میگیرد، دیگر ترسش از زخمی شدن هم ریخته است، گامهایش بلندتر و انرژیاش چند برابر میشود، زمین زیر پاهایش سنگین است پس اوج میگیرد و پرواز میکند و در نقطه پایان فرود میآید. این میشود که تجربههایش اگرچه تلخ بود و مدتی زمینگیرش کرد اما همین که غرور و ترس را در وجودش کشت توانست فاصلهها را بهسرعت پر کند و خط پایان را بااقتدار لمس کند.
golsa
۱
روزی تجربههای گذشتهات برایت آنقدر درس بزرگی میشوند که از اینکه زمانی آنطور خودت را به خاطرشان آزار دادهای پشیمان و متعجب میشوی و حتی از خدا بابت تمام آن اتفاقات بهظاهر ناگوار هم تشکر میکنی؛