
٪۲۰
شاپور
۳۶
آدم کودن به ندرت تنها میماند.
شاپور
۱۹
هيچچيز واقعیتر از هيچ نيست
شاپور
۱۴
مسئله اين است که لحظهای فرا میرسد که آدم از همهچيز دست میکشد، چون عاقلانهترين کار همين است، نااميد و سرخورده، اما نه تا به آنجا که آدم رشته همه کارهای انجام دادهاش را پنبه کند.
شاپور
۱۴
اگر حقيقت را بخواهيد، بهنظر نمیرسد که خداوند برای کارهايی که انجام میدهد، يا کارهايی که از انجامشان صرفنظر میکند، نيازی به دليل داشته باشد، درست مثل مخلوقاتش، مگر نه؟
نسا
۱۳
چراغ پرنور ضروری نيست، برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی، شمعی قلمی کافی است، به شرطِ آنکه صادقانه بسوزد.
peyman
۱۱
افسوس میخورد از اينکه از ولوله و بلوای درونِ سرش هيچ معنايی درنمیيافت، طوفانی از ترديدها، خواستهها، خيالها و هراسها.
پویا پانا
۱۰
بهترين راه برای دفعِ توجهِ ديگران و بینام و نشان ماندن، همين دراز کشيدن و حرکت نکردن است.
peyman
۸
میگويم زندگی کردن، بیآنکه معنا و مفهومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم، بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. در نهايت، شايد بیآنکه خودم بدانم، زندگی نيز کرده باشم. نمیدانم چرا در مورد اين مسائل حرف میزنم.
هرمس
۸
شاهد مُردنم نخواهم بود، و اين همهچيز را خراب میکند.
پویا پانا
۶
لحظهای فرا میرسد که آدم از همهچيز دست میکشد، چون عاقلانهترين کار همين است
Fatemeh7
۶
و تاريکی آخرين ذرات نور و روشنايی روی چهرهاش را ليس میزد و پاک میکرد.
پویا پانا
۵
آدم کودن به ندرت تنها میماند.
پویا پانا
۵
میتوان گفت کسی که به اندازه کافی صبر کرده باشد، میتواند تا ابد نيز همچنان صبر کند و منتظر بماند. و سرانجام ساعتی فراخواهد رسيد که ديگر هيچ اتفاقی رخ نخواهد داد و هيچکسِ ديگری از راه نخواهد رسيد و همهچيز به پايان خواهد رسيد، جُز انتظارِ عبث.
peyman
۴
شايد در موردشان بد قضاوت کردهام، اما گمان نکنم، چون اساسا قضاوتی در موردشان نکردهام. تنها چيزی که حال میخواهم، اين است که برای آخرين بار تلاش کنم تا بفهمم، تا در آستانه فهمِ اين واقعيت قرار بگيرم که چطور ممکن است چنين موجوداتی وجود داشته باشند. نه، مسئله فهميدن نيست. پس مسئله چيست؟ نمیدانم. اما ادامه میدهم، هرچند به اشتباه.
nastar-esm
۴
البته کمی تاريکی و ابهام به خودیخود چيزی نيست. ديگر به آن فکر نمیکنيد و راهتان را پی میگيريد. اما من میدانم تاريکی چيست، رفتهرفته پررنگتر میشود، متراکم میشود، و بعد ناگهان منفجر میشود و همهچيز را در خود غرق میکند.
amin azadi
۴
مشکلات بغرنج هميشه گريبانگير کسانی شدهاند که بههيچوجه آرام و قرار نداشتهاند،
محمد رضا مددی
۳
اين جملات از عمق گودال بَرمیآيند و تا وقتی که انسان را به کامِ تاريکی اين گودال فرو نکشند پايان نخواهند گرفت.
محمد
۳
هيچکس را نمیبخشم. آرزو میکنم روزگار همه آنها سياه شود و بعد به دلِ آتش و يخِ دوزخ بيفتند و در نسلهای پست و نفرتانگيزِ آينده از بدنامترينها محسوب شوند.
peyman
۲
مسئله مهم خوردن و دفع کردن است. ظرف غذا و ظرف مدفوع، ظرف غذا و ظرف مدفوع، اينها دو نهايتِ مقابل يکديگرند.
zbabaxni
۲
اگر میفهميد که برای مجازات شدن، گناه کردن ضروری است، بیترديد حيرت میکرد، يعنی آن ياد و خاطره هردم رنجزاتر کافی نبود، خاطره اينکه رضايت داده و پذيرفته بود که ابتدا در درون وجود مادرش زندگی و بعد او را رها کند؟ و اينبار نيز نمیتوانست اين مسئله را بهعنوان گناهی واقعی از جانب خود بپذيرد، بلکه اين مورد را نيز تاوانی ديگر میدانست که در مورد او بینتيجه مانده بود، تاوانی که بهجای پاک کردنِ پلشتی گناهش، او را به مراتب بيش از پيش غرق گناه کرده بود. و راستش مفاهيم گناه و مجازات در ذهنش بههم آميخته و ملغمهای درهم جوش پديد آورده بود
Trauma
۲
میگويم زندگی کردن، بیآنکه معنا و مفهومش را بدانم. من سعی کردم زندگی کنم، بیآنکه بدانم برای چه سعی میکنم. در نهايت، شايد بیآنکه خودم بدانم، زندگی نيز کرده باشم.
پویا پانا
۲
چراغ پرنور ضروری نيست، برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی، شمعی قلمی کافی است، به شرطِ آنکه صادقانه بسوزد.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۲
چراغ پرنور ضروری نيست، برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی، شمعی قلمی کافی است، به شرطِ آنکه صادقانه بسوزد.
amin azadi
۲
شاهد مُردنم نخواهم بود، و اين همهچيز را خراب میکند. مگر شاهد زندگی کردنم بودهام؟
amin azadi
۲
لحظهای فرا میرسد که آدم از همهچيز دست میکشد، چون عاقلانهترين کار همين است، نااميد و سرخورده،
melika🌱
۲
به اين ترتيب، زمانِ باقیمانده تقسيم بر پنج میشود. پنج چه؟ نمیدانم. به گمانم هرچيزی بخش بر خودش میشود.
farnooshhp
۱
زندگی کن و ابداع کن. من سعی کردهام. بايد سعی میکردم. ابداع. کلمه مناسب اين نيست. زندگی کردن هم نيست. اهميتی ندارد. من سعیام را کردهام. در حالیکه حيوانِ وحشی شور و شوق در درونم اينسو و آنسو میرود، میغرد و از گرسنگی رنج میبرد و میدَرَد. من سعیام را کردهام؛ و به تنهايی، پنهانی و در خفا، نقش دلقک را بازی کردهام، تنها، ساعتهای متمادی، بیحرکت، اغلب ايستاده، مسحور، نالان. درست است، ناله.
nastar-esm
۱
عادت نداشتم مقصدم را بدانم، اما میدانستم که در نهايت به آنجا میرسم، میدانستم که آن جاده طولانی و بُنبَست بههرحال جايی به پايان میرسد.
rayehe
۱
حواسم به تمامی به خودم معطوف شده است، خودم. تاريک و خاموش و کپکزده، من طعمه خوبی برايشان نيستم. من از هرگونه صدای جريان خون و تنفس به دورَم، محبوس. از رنجهايم هيچ نخواهم گفت. کز کرده و قوز شده در اعماق اين رنج و دردها هيچچيز را احساس نمیکنم. همانجا خواهم مُرد، پنهان و بدونِ آگاهی گوشت و پوستِ خرفتم؛ يعنی همان چيزی که در ظاهر به چشم میآيد، همان چيزی که فرياد برمیآورد و پژمرده میشود، کالبدِ بیشعور و ناآگاهم. جايی در اعماق اين بلوا و هنگامه، انديشهام در تقلا و تکاپوست، در مسيری کاملاً نادرست انديشهام نيز در جستجوی من است، مثل هميشه، آنهم درست در جايیکه هيچ نشانی از من نخواهد يافت. انديشه و افکارم نيز نمیتوانند آرام و قرار بگيرند. بگذار خشمشان، خشم کورشان را سرِ ديگران خالی کنند و مرا بهحال خودم بگذارند. شرايط کنونیام بيش و کم همين است که گفتم.
پویا پانا
۱
مسائلی هست که درک نمیکنم. اما چيزی وجود ندارد که معنايی داشته باشد. میتوانم ادامه بدهم.
