من تمامی عشق های جهان را با تو پیمودم؛
تمامی سرخوشی ها و کام ها را.
من همهٔ غربتهای جهان را پس از تو چشیدم؛
تمامی حسرتها و رنج ها را...
آنگاه که هر آنچه داشتم با تو در زمین کاشتم
و دیگر هرگز برنداشتم.
radikal
بمان و ببین که چگونه دوباره آبادی ات را آزاد خواهیم کرد.
ما که فخر یکدیگریم
و دیر نیست که به بلندای دماوند، دوباره سرفراز شویم.
fatemeh
چگونه باید آغاز کرد چیزی را که آغازی ندارد؟
چگونه باید گفت آنچه را که نیست و هست...
جهان را، مرا.
چقدر دشوار است وقتی نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی و درعوض تنها یک بار می دانی!
پاسخ، دیواری نامریی ست به امتداد من از هر سو،
اما من آغاز می کنم و بزرگترین کوشش بشری را پی می گیرم.
این سفری ست در من ِجهان، از دریچهٔ من.
چگونه باید پایان داد چیزی را که پایانی ندارد؟!
کاربر ۵۲۳۱۱۶۶
اما همواره علاقه مندم بیان و یادآوری کنم
که جایی برای غرور موجودات در میان کائنات نیست
و "موجود" مدام باید بیندیشد؛
بی آنکه حتی بداند کیست که می اندیشد
fatemeh
حقّ کتابها و اندیشه ها،
حقّ خونها و کوششها و مرزها،
حقّ خدای را... حتی حقّ خدای را!
چگونه می شود در چنین ازدحام تن ها و روان ها درست بود؟
چگونه می شود دانست کدامین کس برحق است؟
کار هدایت کافران بی ادّعا بسوی تو
بسی آسانتر بود
از هدایتِ خیل عظیم خداپرستان خداناشناس!
دیگر چه باید گفت ای خداوند حقیقی؟!
fatemeh
سخت ترین آزمون جهان،
این است که باید از آنچه می بینی امید برگیری
و بر آنچه نمی بینی دل ببندی!
چه آزمون تلخ و شیرینی!
آن هم برهنه در برابر چشمانِ خداوندی
که بی اراده اش،
خون در رگهایت باز خواهد ایستاد.
fatemeh