جملات زیبای کتاب شعرگونه ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب شعرگونه ها

بریده‌هایی از کتاب شعرگونه ها

نویسنده:محمود بسیطی
دسته‌بندی:
امتیازبدون نظر
و اگر می بینی بی خیالم ز خود و زندگیم این بدان معنی نیست که درونم خالی است
Elahe
دیر گاهی است که در آینه‌ها تو و هر بار تو را می‌بینم
Elahe
چه کسی می‌گوید که خدا آن بالاست من ندیدم او را گرچه دائم سر من بالا بود چند روزی است که باز خیره گشتم به زمین که بجویم او را شاید!!
Elahe
من گمانم این است که خداوند فقط در تمام شب و روز به تماشای سیه کاری ما مشغول است
Elahe
حال هم ای کاش می‌شد چون کبوترهای مست رفت بالا، رفت تا آن دور دست ساعتی تنهای تنها با خدا یک جا نشست
Elahe
کاش این پنجره‌ها بسته نبود آدم از دست خود و جامعه‌اش خسته نبود
Elahe
حیف شد، حیف که رفت وای، ای وای که نیست همگی می‌گریند و یکی نیست بگوید که شما جمع خوبی که چنین بر سر و بر سینه خود می‌کوبید موقع بودن او آن زمانی که تک و تنها بود و دو چشمش بر در به کدامین گورستان رفته بودید آن وقت ملت مرده پرست!!
Elahe
فارغ از غوغای هستی بی خیال از آنچه هست
Elahe
و اکنون باز بوی جنگ می‌آید دوباره این جهان آبستن جنگ است تو گویی این فضا بهر بشر تنگ است و باید باز خونریزی شود آغاز
Elahe
آژیر صدا کرد و یک لحظه بعد بمب در خانه همسایه ما کرد ویران همه آنچه که بود و هر آنکس که در آن خانه سکونت داشت سوخت در آتش و دود و کمی دورتر از خانه ما مردمان شکر خدا می‌گفتند!! که نکردست اصابت و نیفتاده چنین بمب عظیمی به سر خانه‌شان!!
Elahe
فکر هجرت همه گیر است و دگر در هیاهوی فرار هیچ کس نیست در اندیشه و سودای وطن!!
Elahe
پشت این کوه بلند همگان می‌گویند دشت بسیار بزرگی خفته است که پر از سبزه و گل‌ها و گیاهان و پر از چشمه و نهر است و در آن چلچله‌ها آزادند که به هر جا که بخواهند به پرواز آیند و در این دشت پر از سبزه و گل نیست نامی ز قفس چه کسی اما می‌تواند برود بالا از چنین کوه بلند!!
مانیا