
کتاب راهی برای رفتن
خاطرات بتول خورشاهی
پدیدآورندگان:
مریم عرفانیانانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مینی مین
۱
برادرهایم اجازه نمیدادند توی کوچه بازی کنم و فقط دورتادور حیاط میدویدم.
مینی مین
۰
پنبهدانهها را کنار زد و چشمش به من افتاد، که چهرهام رنگ باخته بود. دستهای کوچکم را گرفت و مرا بیرون کشاند.
آن روز خواهرم کلی با مرتضی جروبحث کرد که: «تو نباید اینقدر بتول رو بترسونی. اگه خفه میشد، چه جوابی به آقاجون میدادی؟» او هم با کمال خونسردی فقط یک جمله گفت: «نگران نباش همشیره! قرآن حفظش میکنه و بلایی سرش نمیاد.»
مینی مین
۰
دلم میخواست مثل همهٔ بچهها با همسن و سالهایم بازی کنم؛ اما برادرهایم اجازه نمیدادند. میگفتند: «تو قرآنخونی، نباید بیرون از خونه بازی کنی.»
مینی مین
۰
دلم میخواست مثل همهٔ بچهها با همسن و سالهایم بازی کنم؛ اما برادرهایم اجازه نمیدادند. میگفتند: «تو قرآنخونی، نباید بیرون از خونه بازی کنی.»
مینی مین
۰
خانهٔ ما شبیه مدرسه علمیه بود
مینی مین
۰
مادر همیشه میگفت: «پدرت دِق کرد.» چون زمان طاغوت بیحجابی در مدارس دخترانه بیداد میکرد و آقاجان هم از این جریان خیلی رنج میبرد. همان رنج باعث بیماریاش شد
مینی مین
۰
برادرهایم فوقالعاده سختگیر بودند و اجازه نمیدادند دختر از خانه بیرون برود؛ نه برای کار و نه برای درس. عقیده داشتند دختر باید توی خانه کنار مادر باشد؛ ظرف بشوید، لباس بشوید، جارو کند، از چاه آب بکشد و کارهایی از این قبیل. این برای من خیلی سخت بود. دوست نداشتم بدون هیچ هنری بنشینم خانه. دلم میخواست مدرسه بروم و درس بخوانم؛ اما راهی وجود نداشت
مینی مین
۰
مرتضی با ناراحتی گفت: «مگه نگفتم خودم خرجتون رو میدم؟ اگه بیمارستان نری و کار نکنی که این آدمای جورواجور خونه نمیآن.» میدانستم که خودش خواستگاری برایم در نظر دارد و درصدد بود تا مرا به ازدواجی ناخواسته مجبور کند
مینی مین
۰
هرچه گفتم قصد ازدواج با هیچکس را ندارم، اهمیت نداد. حرف، حرفِ خودش بود و میگفت: «از فردا پا توی بیمارستان نمیذاری؛ وگرنه من میدونم و تو.»
هیچوقت جروبحث آن شب را فراموش نمیکنم. حرفهایی که باعث شد با وجود علاقهٔ بسیار، از خانوادهام بگذرم!
مینی مین
۰
جواب داد: «تو رو راه نمیدن.»
ــ یعنی چی؟!
ــ برای اینکه اُمُّلی. اگه بخوای بری مشهد و دوره ببینی، باید کلاه سرت بذاری و چادر سرت نکنی. لباس آستینکوتاه و جوراب ساقکوتاه بپوشی. با ناراحتی گفتم: «کی اینا رو گفته؟»
ــ دستوره.
مینی مین
۰
خودم هم با صدایی بلند ادامه دادم: «ای شاه خائن حیا کن؛ ایران رو رها کن...رها کن.
مینی مین
۰
«چاپید شاه... چاپید شاه.»
مینی مین
۰
«حالا بگو چاپید شاه.»
مینی مین
۰
ــ چرا شعار دادی؟
ــ مانعی نداره، شما هم میتونین شعار بدین. براتون صندلی بیارم؟ ولی بهتره برین دنبال کار خودتون.
پاسبان از عصبانیت سرخ شد و به تندی گفت: «خیلی گستاخی...» بعد هم راه افتاد و رفت.
مینی مین
۰
«بورسیهٔ تحصیلیه.» گفتم: «بورسیه؟ بورسیه باشه برای خودشون.»
دکتر ابرویی بالا برد و با تعجب پرسید: «یعنی دوست نداری بری آمریکا؟! مردم از خداشونه برن درس بخونن... اونم توی کشور متمدنی مثل آمریکا...» گفتم: «بقیه دوست دارن؛ ولی من علاقهای به ادامه تحصیل در اونجا ندارم.» او سری تکان داد و با تمسخر گفت: «ااای بدبخت.» گفتم: «آره من بدبختم.