جملات زیبا از متن کتاب راهی برای رفتن | طاقچه
تصویر جلد کتاب راهی برای رفتنsubscriptionAvailable

کتاب راهی برای رفتن

خاطرات بتول خورشاهی

۴.۴(از ۱۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مریم عرفانیان
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

قیمت:

۴۷۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

برادرهایم اجازه نمی‌دادند توی کوچه بازی کنم و فقط دورتادور حیاط می‌دویدم.
مینی مین
۱
بعضی‌ها هنوز به امید برگشتن شاه بودند. در نیشابور، عده‌ای از طرفداران رژیم با نام شیشه‌شکن‌ها، از روستاهای اطراف علیه انقلابیون راه‌پیمایی کردند. هرکدام یک چوب دستشان بود. چوب‌ها را در هوا تکان می‌دادند و شیشهٔ مغازه‌ها را می‌شکستند. جلوی درمانگاه که رسیدند، شعار «جاوید شاه» سردادند.
بانو
۱
پنبه‌دانه‌ها را کنار زد و چشمش به من افتاد، که چهره‌ام رنگ باخته بود. دست‌های کوچکم را گرفت و مرا بیرون کشاند. آن روز خواهرم کلی با مرتضی جروبحث کرد که: «تو نباید این‌قدر بتول رو بترسونی. اگه خفه می‌شد، چه جوابی به آقاجون می‌دادی؟» او هم با کمال خونسردی فقط یک جمله گفت: «نگران نباش همشیره! قرآن حفظش می‌کنه و بلایی سرش نمیاد.»
مینی مین
۰
دلم می‌خواست مثل همهٔ بچه‌ها با هم‌سن و سال‌هایم بازی کنم؛ اما برادرهایم اجازه نمی‌دادند. می‌گفتند: «تو قرآن‌خونی، نباید بیرون از خونه بازی کنی.»
مینی مین
۰
دلم می‌خواست مثل همهٔ بچه‌ها با هم‌سن و سال‌هایم بازی کنم؛ اما برادرهایم اجازه نمی‌دادند. می‌گفتند: «تو قرآن‌خونی، نباید بیرون از خونه بازی کنی.»
مینی مین
۰
خانهٔ ما شبیه مدرسه علمیه بود
مینی مین
۰
مادر همیشه می‌گفت: «پدرت دِق کرد.» چون زمان طاغوت بی‌حجابی در مدارس دخترانه بیداد می‌کرد و آقاجان هم از این جریان خیلی رنج می‌برد. همان رنج باعث بیماری‌اش شد
مینی مین
۰
برادرهایم فوق‌العاده سخت‌گیر بودند و اجازه نمی‌دادند دختر از خانه بیرون برود؛ نه برای کار و نه برای درس. عقیده داشتند دختر باید توی خانه کنار مادر باشد؛ ظرف بشوید، لباس بشوید، جارو کند، از چاه آب بکشد و کارهایی از این قبیل. این برای من خیلی سخت بود. دوست نداشتم بدون هیچ هنری بنشینم خانه. دلم می‌خواست مدرسه بروم و درس بخوانم؛ اما راهی وجود نداشت
مینی مین
۰
مرتضی با ناراحتی گفت: «مگه نگفتم خودم خرجتون رو می‌دم؟ اگه بیمارستان نری و کار نکنی که این آدمای جورواجور خونه نمی‌آن.» می‌دانستم که خودش خواستگاری برایم در نظر دارد و درصدد بود تا مرا به ازدواجی ناخواسته مجبور کند
مینی مین
۰
هرچه گفتم قصد ازدواج با هیچ‌کس را ندارم، اهمیت نداد. حرف، حرفِ خودش بود و می‌گفت: «از فردا پا توی بیمارستان نمی‌ذاری؛ وگرنه من می‌دونم و تو.» هیچ‌وقت جروبحث آن شب را فراموش نمی‌کنم. حرف‌هایی که باعث شد با وجود علاقهٔ بسیار، از خانواده‌ام بگذرم!
مینی مین
۰
جواب داد: «تو رو راه نمی‌دن.» ــ یعنی چی؟! ــ برای اینکه اُمُّلی. اگه بخوای بری مشهد و دوره ببینی، باید کلاه سرت بذاری و چادر سرت نکنی. لباس آستین‌کوتاه و جوراب ساق‌کوتاه بپوشی. با ناراحتی گفتم: «کی اینا رو گفته؟» ــ دستوره.
مینی مین
۰
خودم هم با صدایی بلند ادامه دادم: «ای شاه خائن حیا کن؛ ایران رو رها کن...رها کن.
مینی مین
۰
«چاپید شاه... چاپید شاه.»
مینی مین
۰
«حالا بگو چاپید شاه.»
مینی مین
۰
ــ چرا شعار دادی؟ ــ مانعی نداره، شما هم می‌تونین شعار بدین. براتون صندلی بیارم؟ ولی بهتره برین دنبال کار خودتون. پاسبان از عصبانیت سرخ شد و به تندی گفت: «خیلی گستاخی...» بعد هم راه افتاد و رفت.
مینی مین
۰
«بورسیهٔ تحصیلیه.» گفتم: «بورسیه؟ بورسیه باشه برای خودشون.» دکتر ابرویی بالا برد و با تعجب پرسید: «یعنی دوست نداری بری آمریکا؟! مردم از خداشونه برن درس بخونن... اونم توی کشور متمدنی مثل آمریکا...» گفتم: «بقیه دوست دارن؛ ولی من علاقه‌ای به ادامه تحصیل در اونجا ندارم.» او سری تکان داد و با تمسخر گفت: «ااای بدبخت.» گفتم: «آره من بدبختم.
مینی مین
۰
از کار زیاد خم به ابرو نمی‌آوردم و خستگی‌ام را پنهان می‌کردم تا او غصه نخورد؛ ولی ... گاهی شرایط برایم خیلی سخت می‌شد. قلبم می‌گرفت وقتی می‌دیدم هم‌سن و سال‌هایم مدرسه می‌روند، بازی می‌کنند و من باید کارکنم. پیش خودم می‌گفتم: «من سواد دارم، می‌تونم قرآن بخونم. پس می‌تونم از پسِ هر کاری بربیام...» این‌طوری دلم را راضی می‌کردم.
بانو
۰
با اینکه سن و سالی نداشتم، از هیچ کاری دریغ نمی‌کردم. گاهی مادرم با نگرانی می‌گفت: «بتول، تو هنوز بچه‌ای. برای کار کردن خیلی کوچیکی.» با لبخند می‌گفتم: «نه! مادرجون خسته نمی‌شم. کار رو دوست دارم...» برای دلداری‌اش ادامه می‌دادم: «مادرجون غصه نخور. حتماً یه روز برای خودم آدم درست و حسابی‌ای می‌شم و بیشتر به‌تون کمک می‌کنم.»
بانو
۰
فکر کردم شاید فقط من آن نور را دیده‌ام یا اصلاً نوری نبوده و خیالاتی شده‌ام؛ اما ... هرچه بود سبب روشنی ذهنم شد؛ برای همین گفتم: «بی‌بی، می‌خوام اسمم رو پروانه بذارم.» با خنده پرسید: «چرا؟!» جواب دادم: «چون اگه پروانه بودم، دنبال اون نور قشنگ می‌رفتم. می‌دونی که پروانه همیشه در تلاشه تا دنبال روشنایی بره.»
بانو
۰
توی دلم تکرار کردم: «باور کن می‌خوام مثل پروانه باشم؛ پروانه‌ای که دور شمع می‌گرده و بال و پرش می‌سوزه؛ ولی بازم تلاش می‌کنه.» می‌خواستم پروانه‌وار دنبال نور بروم؛ همان نوری که خداوند در کودکی با آیات قرآن به روحم عنایت کرده و من را با آن آشنا ساخته بود. با خودم عهد کردم هیچ‌وقت دست از تلاش نکشم، خسته نشوم، از علم خودم بهره برسانم و به هر کسی که بخواهد قرآن یاد بگیرد کمک کنم.
بانو
۰
نام مشهد از کودکی برایم مقدس بود. می‌دانستم آنجا مأمن بی‌پناهان است. می‌دانستم کسی که ضامن آهو شد، مرا که به او پناه برده‌ام، نگه می‌دارد. راستی هم بهتر از حرم امن آقایم کجا می‌توانستم بروم؟ غریب، تنها و دل‌شکسته، کنار پنجرهٔ فولاد اشک ریختم، دعا کردم، قرآن خواندم، نماز خواندم و از آقا کمک خواستم. به حضرت التماس کردم تا راه درست را نشانم دهد و نگذارد خطا در ذهنم خطور کند. با اینکه سن و سال کمی داشتم، خیلی مقیّد و معتقد بودم. یقین داشتم بالاخره راهم مشخص می‌شود؛
بانو
۰
در راه، وقتی جریان گرفتار شدنم را تعریف کردم، آه از نهاد آن‌ها برخاست. مرد گفت: «دخترم، خدا بهت رحم کرده. اونجا باشگاه افسرانه؛ یه قمارخونه‌س. ساواکیا شبا می‌رن و باهم قماربازی می‌کنن. معلوم نیست سر چی شرط می‌بندن.»
بانو
۰
در بیمارستان عطار سرپرست جدیدی به نام خانم ناصری، جای خانم چاکری آمد. خیلی آدم بددهن و بی‌ادبی بود و همه را آزار می‌داد. انگار اصلاً حرف خوب بلد نبود. فقط کلام زشت و ناروا از دهانش بیرون می‌پرید. رابطهٔ خوبی با همکاران نداشت. کسانی که پست و مقام بالاتری داشتند یا مسئول قسمتی بودند، خیلی خودشان را می‌گرفتند. خانم ناصری هم همیشه به زیردستان و افراد پایین‌تر از خودش به چشم تحقیر نگاه می‌کرد. طبق معمول موقع غذا خوردن، اتاق آن‌ها جدا بود و غذایشان هم با ما فرق داشت. اخلاق و رفتارشان هم خیلی سرد بود. از نظر آن‌ها ما خیلی اُمّل بودیم؛ به‌خصوص اگر کسی اهل نماز و روزه و مقید به اعمال دینی بود به چشم حقارت به او نگاه می‌کردند تا یک همکار و آدمی زحمت‌کش! این‌ها مشکلاتی بود که تازگی نداشت.
بانو
۰
همکاری به نام بی‌بی فاطمه داشتیم که دختر بسیار مؤمن، باحیا، باحجاب و مظلومی بود. یک روز براثر بددهنی و حرف‌های زشتی که خانم ناصری به او زد، سکته کرد. خانم ناصری هم اجازه نداد پزشک کشیک او را ببیند و مداوا کند. چند ساعت بعد، بی‌بی فاطمه را با حالی وخیم به مشهد اعزام کردند و به همین راحتی از میان ما رفت. به خاطر خفقان آن روزها حتی جنازهٔ بی‌بی فاطمه را به نیشابور نیاوردند و بدون اجازهٔ پدر و مادرش، با هم‌دستی یکی از رانندگان در مشهد دفن کردند.
بانو
۰
نیم‌نگاهی به سر تا پایم انداخت. پوزخندی زد و گفت: «لباسی که می‌گفتی همینه؟» سری به تأیید حرفش تکان دادم و گفتم: «بله...» ــ خودت خجالت نمی‌کشی؟ ــ از چی باید خجالت بکشم؟! ــ نگاه کن بقیه چقدر مرتب و منظم هستن. ــ جوجه رو آخر پاییز می‌شمارن. نمی‌دانم این حرف را چطور به زبان آوردم. خانم کریمی با عصبانیت گفت: «یعنی چی؟» گفتم: «یعنی وقتی دورهٔ آموزشی همه تموم شد و امتحان دادیم، اون وقت معلوم می‌شه کی منظم، مرتب و خوب بوده، نه الان.» ا
بانو
۰
اذیت‌های رئیس بیمارستان، آقای دکتر شمسایی، صبر بچه‌ها را لبریز کرده بود؛ مثل کشیک‌های اضافی و بدون حقوق. چون حتی اگر کار را به نحو احسن انجام می‌دادیم، آن‌ها بازهم از ما ایراد می‌گرفتند.
بانو
۰
«خانوم مظلوم، خانوم مظلوم، آماده باش که دورهٔ آموزشی خورشاهیان تموم شده. وقتی نیشابور اومد، مراقبش باش و چشم ازش برندار. این زن با خودش زلزله می‌آره.»
بانو
۰
دکتر ابرویی بالا برد و با تعجب پرسید: «یعنی دوست نداری بری آمریکا؟! مردم از خداشونه برن درس بخونن... اونم توی کشور متمدنی مثل آمریکا...» گفتم: «بقیه دوست دارن؛ ولی من علاقه‌ای به ادامه تحصیل در اونجا ندارم.» او سری تکان داد و با تمسخر گفت: «ااای بدبخت.» گفتم: «آره من بدبختم.»
بانو
۰
در چهارراه علی‌اُف نیشابور زندگی می‌کردم و مدام نگران تهدید طاغوتیان بودم. تعدادی از اهالی محلهٔ ما شاه‌دوست بودند. ازاین‌رو، خانوادهٔ ما در معرض تهدید جدی قرار داشتند؛ به‌خصوص من و برادرانم. طاغوتیان تهدید کرده بودند که خانه‌مان را به آتش می‌کشند. خودم در بیمارستان کشیک می‌دادم؛ اما فرزند و مادرم توی خانه تنها بودند.
بانو
۰
از لابه‌لای جمعیت به یکی از تانک‌ها رسیدم. انگار به ارادهٔ خود قدم برنمی‌داشتم. پریدم روی تانک و چند بار فریاد زدم: «داداش نزن، داداش گلم نزن... نزن...» نمی‌دانم این حرف چطور بر زبانم جاری شد. انگار صدای من، شبیه صدایِ خواهر راننده تانک بود که به گوشش رسید. ناگهان دریچهٔ آهنی بالای تانک باز شد و جوانی با سری تراشیده بیرون آمد. جوانی که تا لحظاتی قبل با تانک به طرف تظاهرکنندگان پیش می‌رفت و مردم را زیر می‌گرفت، میان جمعیت پرید. ارتشی‌های دیگر نیز به پیروی از او بیرون آمدند.
بانو
۰