پنبهدانهها را کنار زد و چشمش به من افتاد، که چهرهام رنگ باخته بود. دستهای کوچکم را گرفت و مرا بیرون کشاند.
آن روز خواهرم کلی با مرتضی جروبحث کرد که: «تو نباید اینقدر بتول رو بترسونی. اگه خفه میشد، چه جوابی به آقاجون میدادی؟» او هم با کمال خونسردی فقط یک جمله گفت: «نگران نباش همشیره! قرآن حفظش میکنه و بلایی سرش نمیاد.»