به جیابانگو فرستاده شدم. تا ماهها اصلاً نمیخواستم باور کنم آنجا هستم. مردانی که تنها جرمشان انتقاد کردن بود، جوی میکَندند و تلف میشدند. خانوادههایشان فرسنگها دورتر با خفت زندگی میکردند. فرزندانشان در مدرسه تحقیر یا به کلی اخراج میشدند. خانههایشان را مصادره و اموالشان را دربوداغون میکردند و همسرانشان مجبور میشدند گدایی کنند، توالتهای عمومی را تخلیه و شوهرانشان را تقبیح کنند. میتوانستیم هر چقدر میخواهیم اعتراض کنیم، اما بیفایده بود. نگهبانها میگفتند ما خوششانسیم، نه فقط اعدام نشدیم، بلکه سقفی بالای سر و کفشی به پا داشتیم.