
کتاب تکفیری
پدیدآورندگان:
مهدی دریابانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Zeinab
۱۲
«هر که میخواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند...»
(سید مرتضی آوینی)
Zeinab
۸
«جنگ ممکن است باشد یا نباشد، اما مبارزه تمامی ندارد. تحقق اسلام در جهان و برقراری عدالت، در گروِ مبارزۀ حق و باطل است. جهاد، حافظ بقای سایر اصول و فروع دین است.»
Kosar
۴
بالأخره وارد دود شدند. غلظت آلودگی هوا، انگیزهای برای حرف زدن باقی نمیگذاشت.
سپیده
۲
سعی داشت آرام باشد. با این وجود، پلکزدنهای سریع و پیدرپی نشان میداد که درونش غوغاست.
سپیده
۲
تکانِ نشستن هواپیما، رشتۀ افکارش را پاره کرد.
سپیده
۲
روی پلهها که قرار گرفتند، معنای دو درجۀ سانتیگراد را فهمیدند. سالها زندگی در هوای گرم و شرجی ابوظبی، سوزِ سرما را از یادشان برده بود. خورشیدِ بعد از ظهر هم رمقی برای گرم کردن آنها نداشت.
میلاد
۲
گفت: اگر رئیس جمهور، نخست وزیر، بالاترین مقام قضایی کشور، چهار وزیر، بیست و هفت نمایندۀ مجلس و تعداد زیادی از دولتمردان یک حکومت کشته شوند، چه اتفاقی میافتد؟
میلاد
۲
فقط در طول سه ماه، همۀ اینها در این کشور ترور شدند، اما حکومت ایران تکان نخورد! شما میخواهید با چند ترور و انفجارِ کور، چنین حکومتی را به عقبنشینی وادارید؟
آترین🍃
۲
اگر چه خانۀ بیخانمانها بود، اما وطن بود. وطنی که دوستش داشت. سرزمین مادری.
منصورسعیدی
۲
روی تابلو نوشته شده بود: «هر که میخواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند...»
(سید مرتضی آوینی)
Kosar
۱
منصور شمردهتر گفت: اگر رئیس جمهور، نخست وزیر، بالاترین مقام قضایی کشور، چهار وزیر، بیست و هفت نمایندۀ مجلس و تعداد زیادی از دولتمردان یک حکومت کشته شوند، چه اتفاقی میافتد؟
هر سه متعجب به منصور نگاه کردند، مثل دانشجویان ترم اول، ساکت و مؤدب. منصور ادامه داد: فقط در طول سه ماه، همۀ اینها در این کشور ترور شدند، اما حکومت ایران تکان نخورد! شما میخواهید با چند ترور و انفجارِ کور، چنین حکومتی را به عقبنشینی وادارید؟
Zeinab
۱
سیمای مائده، او را به یاد وطن میانداخت: افغانستان؛ سرزمین کوهها و درههای صعبالعبور. کشور جنگ و اسلحه. اگر چه خانۀ بیخانمانها بود، اما وطن بود. وطنی که دوستش داشت. سرزمین مادری. از بیستودوسالگی برای آزادی این سرزمین جنگیده بود؛ آزادی از کودتاگران کمونیست، آزادی از تجاوز ارتش سرخ، آزادی از جنگ داخلی و برادرکُشی، آزادی از لشکرکشی آمریکا...
Reyhaneh.M
۱
اکبر! من آن مجاهد سی سال پیش نیستم، که در کوههای افغانستان میجنگیدم. من یک سلفی تکفیریام. برای کشتن همکیشان تو به ایران آمدهام. جنگ، جنگ است، دوست عزیز! خواب و رؤیا را قبول ندارم. اینها میگویند تو زندهای و برای اینکه مرا متقاعد کنند، دلیل و آیه میآورند. راستش را بخواهی، من از آنها قبول نکردهام.
به قول شما ایرانیها، مأمورم و معذور. فردا برمیگردم تهران. اگر آنچه در این سفر به من گفته شده حقیقت دارد، برایم نشانهای بفرست؛ نشانهای که آن را ببینم و باور کنم، وگرنه مأموریتم را تمام میکنم. والسلام.
Zeinab
۰
بچهها که پیاده شدند، احمد همه را جمع کرد و به معرفی طلاییه پرداخت:
_ سهراهی شهادت که شنیدهاید، همین جاست. بعدها افسران اسیر عراقی گفتند: «ما در طول سه شبانهروز، یک میلیون گلوله به این منطقه شلیک کردیم!»
Husain Gh
۰
بوی خاک نبود! دوباره بو کرد. مثل بوی هوای تازه، وصفنشدنی بود. هوایی که فقط به انسان زندگی میبخشد. احساس سبکی کرد و سر از خاک برداشت. انگار آسمان پایینتر آمده بود، یا شاید زمین بالاتر رفته بود! ستارهها در دسترس بودند، اما او ستاره نمیخواست. دستانش را بالاتر برد. دیگر صدای بلندگو هم نمیآمد، اما منصور همچنان گریه میکرد. حاضر نبود دستهایش را پایین بیاورد. از مرگ میترسید. کار از کار گذشته بود. صدای «الرحیل» را میشنید.
bidel_128
۰
بعد با بغض گفت: بلند شوید، شهدا! آب آوردهایم.