در راه برگشت او از من یک تکه نون باگت خواست تا بخوره. به او ندادم. گفتم: "نه، سر میز میخوری". به خونه اومدیم و سر میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خونوادهی کوچیک کامل، من نون رو بریدم. به این کار اصرار داشتم، میخواستم به قولم عمل کنم. اما وقتی نون رو به دخترم دادم اونو به برادرش داد.
"اما تو گفتی که نون میخوای... "
دستاش رو باز کرد و گفت: " من اون موقع میخواستم. "
من اصرار کردم: "اما این همونه، همون طعمو داره. "
صورتشو برگردوند.
"نه ممنون. "