جملات زیبای کتاب من او را دوست داشتم | طاقچه
تصویر جلد کتاب من او را دوست داشتم

کتاب من او را دوست داشتم

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۹۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
آنا گاوالدا، مینا آذری
انتشارات: 
انتشارات یوبان
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
احمد
۱۵۲
«به آدم‌هایی که زندگی احساسی برایشان در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد، به گونه‌ای رشک می‌برم. آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویین‌تن.»
Parinaz
۷۰
آدمای بی‌خاصیت تو پیدا کردن بهونه عالی هستن.
کیان
۵۰
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش دارد را از یاد ببرد؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟
هادی محمودی
۴۸
فکر می‌کردم آدم باهوشیم و زندگی رو بهتر از مردم دیگه می‌فهمم. از این‌که تو تله‌ای نیفتاده بودم به خودم مغرور بودم، که تو اومدی و من احساس می‌کنم در دریایی غرق شدم.
نوشیکا😉
۳۵
«دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»
کیان
۲۵
«تا به حال این صدا رو درون خودت نشنیدی که گهگاهی به تو ضربه می‌زنه تا به یادت بیاره که واقعاً درست و حسابی کسی دوستت نداشته؟»
ta
۲۱
«زندگی را همان‌جا یاد گرفتم، در گل‌فروشی. دسته‌گل‌های کوچک برای همسران و دسته‌گل‌های بزرگ برای معشوقه‌ها»
کیان
۱۹
آدمای بی‌خاصیت تو پیدا کردن بهونه عالی هستن.
Omid Souri
۱۴
زندگی قوی‌تر از توست، حتی وقتی اونو انکار می‌کنی، حتی وقتی نادیدش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهیش.
کیان
۱۳
پونزده دقیقه‌ی سخت در مقایسه با چهره‌های شاد بچه‌هات چه ارزشی داره؟»
کیان
۱۳
«پس عشق چیز مزخرفیه؟ درسته؟ هیچ‌وقت عاقبت نداره؟» «البته که عاقبت داره. اما باید بجنگی...» «چطور جنگید؟» «هر روز باید کمی با خودت بجنگی. هر روز حتی خیلی کم، جرأت این‌که خودت باشی رو داشته باشی، تا تصمیم بگیری که خوشبخت باشی...»
Parinaz
۱۲
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش دارد را از یاد ببرد؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟
RaHas
۸
«هر روز باید کمی با خودت بجنگی. هر روز حتی خیلی کم، جرأت این‌که خودت باشی رو داشته باشی، تا تصمیم بگیری که خوشبخت باشی...»
ta
۸
«تا به حال این صدا رو درون خودت نشنیدی که گهگاهی به تو ضربه می‌زنه تا به یادت بیاره که واقعاً درست و حسابی کسی دوستت نداشته؟»
Roghayeh
۸
حق با پی‌یر است، چرا ضعفت را نشان می‌دهی؟ تا ناراحتت کنند؟
هادی محمودی
۶
در راه برگشت او از من یک تکه نون باگت خواست تا بخوره. به او ندادم. گفتم: "نه، سر میز می‌خوری". به خونه اومدیم و سر میز نشستیم تا ناهار بخوریم. یک خونواده‌ی کوچیک کامل، من نون رو بریدم. به این کار اصرار داشتم، می‌خواستم به قولم عمل کنم. اما وقتی نون رو به دخترم دادم اونو به برادرش داد. "اما تو گفتی که نون می‌خوای... " دستاش رو باز کرد و گفت: " من اون موقع می‌خواستم. " من اصرار کردم: "اما این همونه، همون طعمو داره. " صورتشو برگردوند. "نه ممنون. "
ta
۶
مادربزرگم اغلب می‌گفت آشپزی خوب خانه بهترین راه برای نگه داشتن یک مرد است. مادربزرگ سر درنمی‌آورم، من نمی‌فهمم. آشپزی بلد نیستم و به‌علاوه هیچ‌وقت نخواستم کسی را نگه دارم
ta
۶
«و آقای همه چیز دان فکر می‌کنید من لیاقت چیو دارم؟» «لیاقت داری همون‌طور که هستی با تو رفتار بشه.» «یعنی چی؟» «مثل یک پرنسس. پرنسس امروزی.»
کیان
۵
خنده‌دار است که عبارات فقط بیان می‌شوند و از عهده‌ی بیان واقعیت برنمی‌آیند. باید ترس واقعی را تجربه کنی تا معنی"عرق سرد" را بفهمی یا خیلی نگران تا واقعاً معنی "دلهره دارم" را درک کنی، نه؟
ta
۵
درحالی‌که کتشو می‌پوشید زیر لب چیزهایی می‌گفتم. "ببخشید؟ " "Imafroloosgou" "چی گفتید؟ " "گفتم می‌ترسم شما رو از دست بدم. "
m_royaei
۴
گفتم که سعی می‌کنم بدون تو زندگی کنم... سعی کردم، تلاش کردم اما من قوی نیستم، تموم مدت به تو فکر می‌کنم
RaHas
۳
اما خیلی خوشبخت بودم، خیلی خوشبخت.... هیجان‌زده شده بودم و کمی وحشت‌زده. این قدر خوشبخت بودن طبیعی بود؟ درست بود؟ بابت تموم اونا چه بهایی باید می‌پرداختم؟
Omid Souri
۳
من خودم خیلی زیاد رنج کشیدم... و به‌ همین خاطر‌ ترجیح میدم ببینم امروز رنج زیادی می‌کشی تا این‌که مابقی زندگیت هر روز کمی رنج بکشی. آدمایی رو می‌بینم که کمی رنج می‌برن، فقط کمی، اصلاً زیاد نیست، همین کم کافیه تا زندگی‌شونو به کلی خراب کنه...
Omid Souri
۳
هیچ دلیلی برای او جود نداشت تا دفعه‌ی دیگه هنوز اون‌جا باشه، هیچ دلیلی... اواخر، عملاً امیدوار بودم که اون‌جا نباشه.
ta
۳
نشستم و سرم را در دستانم گرفتم. به این فکر می‌کردم که ای کاش قادر بودم سرم را باز کنم و آن را روی میز رو‌به‌رویم بگذارم و آن‌قدر محکم آن را شوت کنم که تا حد ممکن از این‌جا دور شود. آن‌قدر دور که هیچ‌وقت کسی آن را دوباره پیدا نکند.
Ali_bhl
۳
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش دارد را از یاد ببرد؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟
Roghayeh
۳
"بدون او، تا الان من مرده بودم، می‌دونید... اگه مبارزه می‌کنم، به‌خاطر‌اینه که رویاهای خیلی زیادی دارم که می‌خوام در کنار او به حقیقت بپیونده. آرزوهای خیلی خیلی زیادی... "»
Omid Souri
۲
عمه‌ی بزرگم که روسی بود اغلب به من می‌گفت: "تو، تو شبیه پدرم هستی، از غم غربت کوه‌ها رنج می‌بری. " می‌پرسیدم: "کدوم کوه‌ها، موشکا؟ " "کوه‌هایی که هنوز ندیده‌ای. "»
ta
۲
می‌خواستم تمام اینارو بشنوم، می‌خواستم خودم رو در او و در چهره‌اش غرق کنم، عاشق گردن، دست‌ها، شکل ناخن‌ها، پیشونی کمی برآمدش، بینی کوچیک و دوست داشتنیش، خال‌ها، گودی زیر چشماش و اون چشمای جدیش شده بودم.... کاملاً زیر‌و‌رو شده بودم.
ta
۲
وقتی با او بودم این احساسو داشتم که آدم خوبی هستم.... به همون سادگی خوب بودن.