
بریدههایی از کتاب هواتو دارم
نویسنده:محمدرسول ملاحسنی
ویراستار:فهیمه اسماعیلی
گردآورنده:رقیه ملاحسنی
انتشارات:نشر شهید کاظمی
امتیاز
۴.۷از ۲۶ رأی
۴٫۷
(۲۶)
خیلی مقید بود که هر روز زیارت عاشورا بخواند. مشکلاتش را هم با زیارت عاشورای کاملِ صد سلام و صد لعن برطرف میکرد و به بقیه هم سفارش میکرد که اگر حاجتی دارند، از زیارت عاشورای کامل غافل نشوند.
کاربر ۲۶۱۰۲۷۶
مرتضی از عمق جان عاشق ولایت و مرید امیرالمؤمنین (ع) بود.
parimah
وقتی رسید، مثل همیشه، جلوی در ورودی ایستادم بهاستقبالش. با یک لیوانِ بزرگ شیرپسته پلهها را بالا آمد و گفت: «بفرما، این هم یه شیرینی، ویژهٔ عید غدیر.»
گفتم: «فکر نکنی با این خودشیرینیها نمیپرسم تا این ساعت شب کجا بودهٔ!»
کمی اینپا آنپا کرد و گفت: «واقعیتش، جلسه که تموم شد، برگشتنی با دوستهام رفتیم کافه، از این شیرپستهها خوردیم. پیش اونها نتونستم بگم یه لیوان هم برای تو بخرم. بهاجبار با دوستهام تا نزدیکهای خونه اومدیم. بعد که جدا شدیم، چون وسیله نداشتم و مسیر ماشینخور نبود، مجبور شدم پیاده برم تا کافه، این لیوان رو بخرم و دوباره پیاده برگردم. برای همین اینقدر طول کشید.»
بِنتُ الحِیدَر
«نباید شنیدن روضه برای گوشهامون عادی بشه. شنیدن روضه حضور قلب میخواد. شرایط خودش رو داره. باید وقتی باشه که تمام حواس آدم به محتوای روضه باشه و بتونه اشک بریزه.»
کاربر ۲۶۱۰۲۷۶
فقط برای اینکه من هم حرفی زده باشم گفتم: «حتماً در جریان هستید که من تازه چادری شدهم. زمان میبره تا جا بیفتم و نیاز دارم باهام همکاری بشه.»
مرتضی گفت: «خوش به سعادتتون با این انتخاب خوب، اما یادتون باشه وقتی این حجاب رو انتخاب میکنید، منتظر خاکیشدنش، طعنهشنیدن و کنایهخوردن هم باشید. این راه سختی و بالاپایینی زیاد داره و آدم زیاد آزمایش میشه.»
بِنتُ الحِیدَر
- من که از بچگی عاشق کار توی مدرسه بودم؛ ولی رفتنم به مدرسه باعث میشه زیاد خونه نباشم و وقتهایی که میخواهیم با هم باشیم، محدودتر میشه. مشکلی نداری؟ خوب فکرهات رو بکن، بعد جواب بده.
- حاضرم کمتر ببینمت، حتی بعد از اینکه رفتیم سر خونهزندگیمون، ناهار تخممرغ بخورم، خونه هم نامرتب باشه؛ ولی تو وقتت رو بذاری برای کارهای تربیتی و اگه کاری از دستت برمیآد، انجام بدی. من اونطوری راضیترم ازت. توقع هم دارم برای رضای خدا کار کنی، نه حقوق و پول. تأمین زندگی وظیفهٔ منه. پس تو دنبال کارهای فرهنگی باش و اگه درآمدی هم داشتی، صرف کار تربیتی برای بچهها کن؛ چون پول معلمی خیلی برکت داره.»
بِنتُ الحِیدَر
با صدای جابهجاشدن چهارپایه به خودم آمدم. مرتضی تابلوها و ساعت را روی میز ناهارخوری چیده بود و داشت گردگیری میکرد. گوشی را برداشتم و گفتم: «امروز یه حدیث قشنگ دیدم. بذار برات بخونم، خستگیت دربیاد، نوشته: وقتی که زنوشوهر بهنشانهٔ محبت، دستشون توی دست هم باشه، مثل پاییز که برگ درختها میریزه، گناههاشون هم به همون سرعت میریزه.»
تا حدیث را خواندم، مرتضی جلو آمد و دستم را گرفت و محکم شروع کرد به تکاندادن!
خندیدم و گفتم: «مرتضی، توی حدیث نوشته که زنوشوهر دست هم رو بگیرن، نه که اینطوری دست هم رو تکون بدن. این چه مدلشه؟!»
گفت: «آخه من وقت ندارم. بذار دستهامون رو تکون بدم، تندتند گناهها بریزه، برم به بقیهٔ کارم برسم.»
بِنتُ الحِیدَر
همه را که به من سپرد، از روی صندلی بلند شد. با همان چشمهای اشکبار گفتم: «تو که خیلی بامعرفت بودی! همه رو سپردی به من، پس من چی؟ من رو به کی میسپری؟»
لبخند آرامی زد و گفت: «نگران نباش. خودم هواتو دارم... .»
الف. میم
روایت پشت جبهه و سبک زندگی شهدا امروز راهگشای بسیاری از مشکلات و آسیبهای فرهنگی و اجتماعی ماست
سیدجواد
بعد هم گفت که درمورد شغل نمیداند که در آینده چه پیش میآید. اداری باشد یا غیراداری، هرجایی که باشد هدفش خدمت به اسلام است. در ادامه هم گفت: «اگر شرایط جنگ و جهاد هرکجا پیش بیاد، من حتماً برای جهاد میرم!»
سیدجواد
لقمهدادنهایم خیلی به مرتضی مزه کرد؛ جوری که بعد از اینکه دستش خوب شد هم هر وقت تنها بودیم، خودم باید برایش لقمه میگرفتم. شده بود عین بچهها. حتی وقتهایی که کار داشتم، دست به سفره نمیزد و وِرد زبانش شده بود: «خانوم، بیا لقمه بگیر!»
سر غذاهایی مثل کوکو و کتلت هم که باید با نان خورده میشد، همین داستان را داشتیم. به آخرهای غذا که میرسیدیم، خودش را لوس میکرد و میگفت: «سیرم. دیگه نمیخورم.» باید نازش را میخریدم و لقمه برایش درست میکردم و میگفتم: «حالا تو رو خدا، بیا همین یه لقمه رو بخور!»
فاطمه رئیس زاده
چادر عزت داره، احترام داره، اینطور نشه که امروز چادر سر کنی، فردا بگی نمیخوام خسته شدم. اینجا چادر سر کنی جای دیگه بگی بیخیال. اگر چادر سر کردی، باید تا آخر پای تصمیمی که گرفتی واستی. اونوقت این چادر سر کردن ارزش داره.
الف. میم
«همهٔ قشنگی کار شهدا اینه که تا زمانی که هستن، بیسروصدا فقط برای خدا دلبری میکنن و جوری قشنگ بندگی میکنن که خدا هم عاشق اینها میشه. تمام زیبایی این عشق دوطرفه در مخفیبودن این عشقه، کسی شهدا را تا زمان شهادتشون نمیشناسه، شهدا با شهادت رسوا میشن و تازه انسان شروع میکنه به مرور رفتارهای ریز شهید و متوجه میشه چقدر انسان ارزشمندی بوده.»
الف. میم
این کتاب صرفاً داستانی برای خواندن و گذشتن نیست؛ درسنامهٔ شهیدی والامقام برای پیداکردن راه است. این شهدا چراغ راهاند و بهعنوان یک الگوی موفق، زندگی دینمدارانه را به ما نشان میدهند. درخواستم بهعنوان نویسنده کتاب از همهٔ شما خوانندگان عزیز این است که بعد از مطالعهٔ کتاب، دوباره کتاب را با این نگاه تورق کنید که فهرستی از درسهای شهید را برای زندگیتان داشته باشید. بیش از ۸۰ نکتهٔ اخلاقی در دل این داستان گنجانده شده که اگر ما بهمرور بتوانیم این نکات را در زندگی خودمان به کار بندیم، شاید بتوانیم مثل این شهدا عاقبتبهخیر و سعادتمند شویم. بهقول سردار شهید سلیمانی، برای اینکه به شهادت برسیم، باید شهیدانه زندگی کنیم.
ت
سیدجواد
ولی چادر عزت داره، احترام داره، اینطور نشه که امروز چادر سر کنی، فردا بگی نمیخوام خسته شدم. اینجا چادر سر کنی جای دیگه بگی بیخیال. اگر چادر سر کردی، باید تا آخر پای تصمیمی که گرفتی واستی. اونوقت این چادر سر کردن ارزش داره.»
پاییز کتاب
هرکس که من را با چادر و این حجاب میدید، چشمهایش چهار تا میشد. از فامیل گرفته تا دوستان و هم دورهایهای مؤسسه زبان؛ چون بین خانواده و فامیل تقریباً تنها من بودم که چادر سر میکردم و برای همین، خیلی زود به چشم میآمدم. برای همه سؤال بود چه شده که من یکدفعه به اینجا رسیدهام.
الف. میم
«چهجوری میخوای به کسی که هیچچی از خودش نداره تکیه کنی؟!» و... .
این حرفها را که میشنیدم یاد همان واکنشهایی میافتادم که سر چادریشدنم از دوست و آشنا میشنیدم: «تو همون روسریت رو درست کن، نمازت رو بخون، چادر پیشکش.»
الف. میم
رسم جهاز دیدن از قدیم در خانوادههای ما بود؛ ولی من اصلاً دوست نداشتم این سنت غلط اتفاق بیفتد. بیشتر برای این مخالف بودم که میگفتم این رسم چیزی جز اینکه یک سری بیایند قیاس کنند و بگویند فلان چیز کم بود یا فلان چیز اضافه بود. پس ما هم باید حتماً برای دخترمان بخریم. مرتضی هم با هر رسمی که سفارش و روایت و حکمتی پشتش نبود، بهصراحت مخالفت میکرد.
الف. میم
انگار حالا درست درک کرده بودم که بالاخره در هرکجا باید یک نفر مدیر باشد و تجربه هم به من ثابت کرد که این تبعیت از شوهر شاید سخت باشد؛ ولی آرامش دارد. فهمیده بودم که همین تبعیت است که احترام دوطرفه ایجاد میکند و هرچقدر بیشتر به مرتضی میرسم، او هم بیشتر حواسش جمع من میشود. حالا هیچچیز در زندگی برایم شیرینتر از رضایت مرتضی نبود.
الف. میم
با حالت اضطرار، خسته، خاکی، پر از تشویش به حرم حضرت اباعبدالله رسیدم. خودم را با زحمت زیاد به قبهٔ کنار ضریح رساندم. میدانستم اگر دعا کنم، ردخور ندارد و مرتضی سالم پیش خودم برمیگردد؛ اما هرچه کردم زبانم نچرخید. از روی امامحسین (ع) حیا کردم
الف. میم
«این جانب مرتضی، غلام حضرت زینب، متعهد میشوم در صورت شهیدشدنم، شفاعت همسر عزیزم را در محضر خدا و رسول و اهلبیت بزرگوارش بکنم یاعلی، ۲۵ مهرماه ۱۳۹۶.»
و بعد، شفاعتنامه را با این عبارت به پایان رسانده بود: یادت نره «لا یوم کیومک یا اباعبدالله» این جمله معجزه کرد. درسی بود که تکتک لحظات من را ساخت. حالا دیگر به اشکهایم مسلط شده بودم؛ واقعاً مصیبتهای ما پیش مصائب عمهسادات هیچ است.
الف. میم
وقتی اطراف باغ قدم میزدیم، مرتضی تا میدید بعضیها در ساختوساز حتی بهاندازهٔ یک آجر وارد زمین یکی دیگر شدهاند، میگفت: «خدا به این کار بندههاش میخنده. آخه کجا میخوای ببری این یه وجب جا رو؟»
Fatmeh.ph
آن شب به همهمان سخت گذشت. پدرشوهرم شبیه کسی که تمام کسوکارش را از دست داده باشد، میگفت: «من دوباره یتیم شدم.» مادرم کمرش خم شده بود و نمیتوانست راه برود. مدام در راه بیمارستان بود و مجبور بود با ویلچر رفتوآمد کند. پدرم ناراحتی قلبش شدیدتر شده بود. محمدحسین بغض کرده بود و حرف نمیزد. مرضیه چند باری از هوش رفت. کارم این شده بود که دور اتاق بچرخم و دعا کنم که خانوادهها بتوانند این برههٔ سخت را تاب بیاورند.
mohammad sem
چشمهایم را بستم و اول از همه به مرتضی گفتم: «شهادت گوارای وجودت. وقتی میدونم پیش کیها هستی من راضیام؛ ولی آقا مرتضی تو ده سال مرد خونهٔ من بودی. یادت باشه من بدون تو نه بلدم نه میتونم زندگی کنم. حالا که شهید شدی، من عادت میکنم که با چشمم جسم خاکی تو رو نبینم؛ ولی تو هم قول بده هیچوقت سایهت رو از سرم کم نکنی.»
mohammad sem
حجم
۰
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۰۴ صفحه
حجم
۰
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۰۴ صفحه