جملات زیبای کتاب فراموشان | طاقچه
تصویر جلد کتاب فراموشانsubscriptionAvailable

کتاب فراموشان

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۱۳۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
داوود غفارزادگان

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۷۸۹۳۳۶
۳۸
یزید مردی‌ست فاسق و شراب‌خوار. چون منی هیچ‌وقت با کسی چون او بیعت نمی‌کند!»
Sobhan Naghizadeh
۳۵
«مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
seyed mostafa
۳۱
«مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
سارینا
۲۰
تا آن‌وقت، آن‌همه پول را یکجا ندیده بودم! کم نبود. سه هزار درهم! و پشت‌بندش، وعده وعیدهای امیر عبیدالله. ترس هم بود. آخر من که یک غلام بیشتر نبودم. کِی دیگر چنین فرصتی پیش می‌آمد؟ چه می‌دانستم! جنگ بود و ما همیشه از این کارها می‌کردیم.
rezaie
۱۳
«ملّتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد، هرگز روی رستگاری نمی‌بیند!»
|قافیه باران|
۱۲
مشک را از دستم گرفت، سر آن را پیچاند و گفت: «سیراب شو!» و من خوردم. آب از دستی خوردم که اکنون دست‌هایم به خونش آلوده است. او حسین‌بن علی بود!
seyed mostafa
۱۱
به خدا همه بودند! فقط هفتاد و دو تن با حسین بودند...
مهدی
۱۰
ما فرزندان همان مردانی هستیم که از پیامبر خدا فقط انتظار شنیدن قصه داشتند.
rezaie
۱۰
«مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
نـارمیلـا
۹
خیمه‌ی مرا برچینید و ببرید به‌طرف خیمه‌های حسین‌بن علی
هامان
۷
فرمود: «نام این زمین چیست؟» عرضه داشتند که نام این زمین کربلاست. فرمود: «خداوندا به تو پناه می‌برم از کرب و بلا.» و پس از آن گفت: «فرود آیید و منزل کنید که اینجا، خوابگاه شتران ما، بارانداز ما و خون‌ریزگاه ماست.» سپس همه‌ی فرزندان و برادران و خاندان خود را گِرد آورد. لحظه‌ای چشم در صورت آنها دوخت و فرمود: «مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
حــــــــنا🌼
۵
آدم از دست خودش به کجا می‌تواند فرار کند؟
乙_みG
۴
«ملّتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد، هرگز روی رستگاری نمی‌بیند!»
Sobhan Naghizadeh
۴
«ملّتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد، هرگز روی رستگاری نمی‌بیند!»
هامان
۳
چندی نگذشته بود که نامه‌ای از طرف ابن زیاد به امام حسین رسید. مضمون نامه چنین بود: «از ورودت به سرزمین کربلا آگاه شدم. امیرالمؤمنین یزیدبن معاویه به من دستور داده که سر بر بالین نگذارم و سیراب نگردم مگر آنکه تو را به قتل برسانم، یا آنکه به فرمان من و یزید درآیی.» امام که نامه را خواندند. به غضب آمدند. آن را بر زمین پرت کرده و فرمودند: «ملّتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد، هرگز روی رستگاری نمی‌بیند!»
i_ihash
۳
«مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
زینب هاشم‌زاده
۲
حالا برای چه مویه کنم؟ نه، گریه نمی‌کنم! چه بد می‌شد اگر می‌ماند میان مردان فراموش‌شده‌ی شما زن‌ها!
Arezoo Mirsoleimani
۲
«مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
#دور_از_ذهن
۲
«ملّتی که خرسندی مخلوق را بر خشم خالق ترجیح دهد، هرگز روی رستگاری نمی‌بیند!»
زینب هاشم‌زاده
۱
شاید نمی‌خواست چشم‌هایش را ببینم. می‌دانست که من هم چیزهایی شنیده‌ام. شاید نمی‌خواست تلاطم درونش را بفهمم. ولی خُب، ممکن نیست! ما زن‌ها این چیزها را زود می‌فهمیم. می‌دیدم که زمانه آبستن حوادث است. سال‌ها عمر کرده‌ام. این موها در آسیاب سفید نشده!
زینب هاشم‌زاده
۱
لحظه‌ای سرم را گذاشتم روی دو کاسه‌ی زانو. خسته بودم و دلشوره، خواب‌آلودم کرده بود. من این‌چنینم!
آبیِ آسمونی
۱
حالا برای چه مویه کنم؟ نه، گریه نمی‌کنم! چه بد می‌شد اگر می‌ماند میان مردان فراموش‌شده‌ی شما زن‌ها!
زینب هاشم‌زاده
۰
مگر آنها نبودند که مسلم را تنها گذاشتند، و گماشتگان پسر مرجانه در کنج درِ خانه‌ی طوعه او را به سنگ و تیر مجروح کردند و گرفتند؟ یادشان رفته وقتی مسلم از مسجد بیرون آمد، هیچ‌یک از آنها پشت‌سرش نبود! مگر من او را غریب و تنها در کوچه‌های تاریک رها کردم؟ مگر همه نخزیدند به کنج خانه‌ها، که من هم نرفته باشم؟ خب، زن و فرزند داشتم و از پسر زیاد، مثل شما سگان می‌ترسیدم. مگر یادم رفته بود که پدرش با پدران ما چه کرد؟ آنها را از همین نخل‌های کوفه به دار آویخت و دست و پایشان را برید. عبیدالله پسر همو بود! با شمشیر آخته و انبان پر از طلا آمده بود. و من یکی از مردمان، بیشتر نبودم.
زینب هاشم‌زاده
۰
مگر آن روز که جنازه‌های بی‌سر مسلم و هانی را توی کوچه‌ها می‌کشاندند، فقط من هلهله می‌کردم؟ تمام مذحجی ‌ها هم بودند. او که بزرگ قوم آنها بود، و آن هجده هزار نفری که با مسلم بیعت کرده بودند، کجا بودند؟ وقتی آنها خوشحالی می‌کردند، من چه‌کاره بودم که اخم کنم؟ به خدا همه بودند؛ همه‌ی کوفیان که حالا مرا پیش شما رها کرده‌اند! می‌خواهید اسم تک‌تکشان را بگویم؟
Saboora
۰
می‌دانستم او کسی نیست که حسین را تنها بگذارد. دعای خیر بدرقه‌ی راهش کردم و گفتم: «روز قیامت پیش فرزند فاطمه شفیع من شو!» حالا برای چه مویه کنم؟ نه، گریه نمی‌کنم! چه بد می‌شد اگر می‌ماند میان مردان فراموش‌شده‌ی شما زن‌ها!
Zahra
۰
پیراهنش را اسحق‌بن حیوه حضرمی برداشته بود. می‌گویید روزگار او بهتر از من شد؟ تمام موهای سرورویش ریخت و اکنون چنان چهره‌ی کریهی دارد که صد رحمت به من. عمامه را جابربن یزید ازدی برداشت. وسط میدان می‌دوید و آن را با تبختر به همه نشان می‌داد. همانی که حالا دیوانه شده و در کوچه‌ها کودکان دنبالش می‌کنند و سنگش می‌زنند. این بجدل‌بن سلیم، به خدا قسی‌القلب‌تر از همه بود! وقتی انگشت حسین‌بن علی را به‌خاطر انگشتر شکست
حــــــــنا🌼
۰
من همیشه همراه امیر بوده‌ام؛ در بصره، مدینه، شام و خیلی جاهای دیگر. و مردمان همه‌ی آنجاها را دیده‌ام؛ ولی هیچ‌وقت مردمی مثل مردم کوفه ندیده‌ام. آنها همیشه بزرگانشان را فریب می‌دهند و وقتی کار به سختی می‌کشد از اطرافشان پراکنده می‌شوند.
حــــــــنا🌼
۰
فرمود: «مردم بنده‌ی دنیایند. و دین بازیچه‌ای است بر زبانشان. تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند؛ اما چون سختی فرا رسد، دینداران بسیار اندک می‌شوند.»
حــــــــنا🌼
۰
ـ ای خدا، تو پشت‌گرمی من در هر بیچارگی هستی. تو امید من در هر سختی هستی. ای خداوند تو تنها وعده در هر ناراحتی و پریشانی هستی که قلب‌ها در آن ضعیف می‌شوند، و عمل انسان کُند می‌گردد. جایی که دوستان هم انسان را تنها گذاشته و رها می‌کنند و دشمنان از روی بدخواهی در این گرفتاری‌ها شادی و خوشحالی می‌کنند، ای خدا من خود را به تو می‌سپارم، از دشمنانم تنها به‌سوی تو شکایت می‌برم و تنها آرزو و تقاضایم به‌سوی توست. چه کسی جز تو می‌تواند مرا از غم رهایی بخشد؟ تنها تو نگهبان هر رحمت و سرور هر فضیلت و آخرین پناهگاه هر آرزومندی.