این چه خوشی و شادی است که دست همه، حتی دستان ناپاک، بر آن است؟ این چه خردی است که حتی ابلهان بتوانند بر من امر کنند؟ این چه آزادی است که همهٔ موجودات بر من اربابی کنند؟ این چه زندگی است که فقط باید سر خم کرد و رضایت داد و فرمان برد؟
ولی من از این آیین تباهی و فساد دست کشیدهام.
از هیولای «ما»، که واژهٔ بردگی، چپاول، فلاکت، نادرستی و شرم است، دست شستهام.
اکنون روی خداوند را میبینم و آن را در سراسر زمین برمیافرازم، خدایی که انسان از بدو هستی در جستوجویش بوده، خدایی که به او شادی و آرامش و غرور بخشیده است.
این خدا، این یگانه واژه:
«من.»