جملات زیبای کتاب آقای ناوال، مدیر باحال! | طاقچه
تصویر جلد کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

بریده‌هایی از کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

۳٫۵
(۱۱)
یک‌بار توی یک فیلم جنگی همچین چیزی را دیده. زندانی‌ها با یک قاشق یک تونل تا بیرون زندان می‌کَنند. ولی من قاشق نداشتم. تازه، اصلاً دلم نمی‌خواست به کف دست‌شویی دست بزنم. اَه!
hedgehog
وقتی توی دردسر می‌افتید، همیشه سرتان را پایین بندازید، چون اگر بزرگ‌ترها دل‌شان برای‌تان بسوزد، بدجوری تنبیه‌تان نمی‌کنند.
hedgehog
من همیشه فکر می‌کردم کسی که بزرگ می‌شود و مدیر مدرسه می‌شود، حتماً وقتی بچه بوده مدرسه را دوست داشته. وگرنه چرا باید حالا که بزرگ شده صبح تا شب توی مدرسه این‌ور و آن‌ور برود. مگر این‌که دوست داشته باشد به معلم‌ها دستور بدهد.
hedgehog
وقتی کوچک بودم، اصلاً نمی‌توانستم آرام یک‌جا بنشینم. دلم می‌خواست تمام مدت این‌ور و آن‌ور بدوم. اصلاً انگیزه‌ای نداشتم تکالیف مدرسه را انجام بدهم.
hedgehog
«صبر کن ببینم. تو را فرستادند دفتر مدیر چون بچهٔ خوبی نبودی، آن‌وقت مدیر به‌جای تنبیه بِهت شکلات داد؟ این عادلانه نیست! من سه‌تا مقاله‌آوردم و حتی یک شکلات هم نگرفتم.»
hedgehog
وقتی توی دردسر می‌افتید، همیشه سرتان را پایین بندازید، چون اگر بزرگ‌ترها دل‌شان برای‌تان بسوزد، بدجوری تنبیه‌تان نمی‌کنند.
hedgehog
بیش‌تر مدیرها آدم‌های خیلی جدی و باوقاری هستند و قیافه‌شان طوری است که انگار از اول بزرگ به دنیا آمده‌اند! ولی آقای ناوال از این‌جور آدم‌ها نیست. اگر با اسکیت‌بُرد به مدرسه نیاید، با موتورسیکلت یا اسکوتر می‌آید، و یا کفش‌های اسپرت می‌پوشد.
hedgehog
اسم من اِی. جِی است و از مدرسه بدم می‌آید. برای چی باید این‌همه چیز یاد بگیریم؟ به‌نظر من، وقتی به کلاس دوم می‌رویم، دیگر آن‌قدر چیز یاد گرفته‌ایم که تا آخر عمر بس‌مان است. مدرسه را زیادی گنده‌اش کرده‌اند.
hedgehog
مدیر رفیق شماست مدیر، مثل شاه مدرسه است. کارش این است که به همه می‌گوید چه‌کار کنند و کجا بروند. خیلی باحال است! وقتی بزرگ شوم اگر نتوانم بازیکن حرفه‌ای هاکی بشوم، می‌خواهم مدیر بشوم تا بتوانم به معلم‌ها دستور بدهم.
hedgehog
روی درِ قوطی بعضی از جنس‌ها یک کوپن به ارزش ده سنت دارد که برای کمک به آموزش و پرورش است. وقتی همهٔ خانواده‌ها در این طرح شرکت کنند، پول زیادی برای کمک به مدرسه جمع می‌شود.
hedgehog
مامانم روان‌شناس است. می‌گوید بعضیوقت‌ها آدم‌ها به‌علت مسائلی که در اعماق ذهن‌شان دفن شده، کارهای عجیب و غریبی می‌کنند.
hedgehog
«چه چرندیاتی! شما آن‌قدرها بچه نیستید که نتوانید چیزهای جدید یاد بگیرید. خودتان کم‌کم متوجه می‌شوید که باهوش‌تر از آن هستید که فکر می‌کنید.»
hedgehog
آقای ناوال آدم خیلی باحالی است. او باحال‌ترین مدیرکل تاریخ جهان است!
hedgehog
«صبر کن ببینم. تو را فرستادند دفتر مدیر چون بچهٔ خوبی نبودی، آن‌وقت مدیر به‌جای تنبیه بِهت شکلات داد؟ این عادلانه نیست! من سه‌تا مقاله‌آوردم و حتی یک شکلات هم نگرفتم.»
hedgehog
من همیشه فکر می‌کردم کسی که بزرگ می‌شود و مدیر مدرسه می‌شود، حتماً وقتی بچه بوده مدرسه را دوست داشته. وگرنه چرا باید حالا که بزرگ شده صبح تا شب توی مدرسه این‌ور و آن‌ور برود. مگر این‌که دوست داشته باشد به معلم‌ها دستور بدهد.
hedgehog
یک‌بار توی یک فیلم جنگی همچین چیزی را دیده. زندانی‌ها با یک قاشق یک تونل تا بیرون زندان می‌کَنند. ولی من قاشق نداشتم. تازه، اصلاً دلم نمی‌خواست به کف دست‌شویی دست بزنم. اَه!
hedgehog