امیلی گفت: «این غمانگیزترین داستانی است که تابهحال شنیدهام.» بعد هقهق زد زیر گریه.
من و رایان و مایکل بههم نگاه کردیم و چشمهایمان را رو به بالا چرخاندیم. رایان گفت: «آقای ناوال آدم باحالی است. این تویی که مشکل شخصی داری، آندریا.»
من گفتم: «فرض کنیم آقای مدیر قاتی کرده باشد. درواقع، شاید او اصلاً مدیر نباشد. تا حالا به این موضوع فکر کردهاید؟ شاید او بهخاطر دیوانگیشرمآورش از خانه فرار کرده و فقط وانمود میکند که یک مدیر است. شاید مدیر واقعیمان به صندلی سیاهچال توی زیرزمین بسته شده باشد