
👸🏻ملکه فاطمه👸🏻
۱
۲. آدمهای عجیب و غریب
توی سالن استفراغات، من و دوستهام پشت میزی نشسته بودیم. آندریا و چندتا از دخترها هم میز کناری نشسته بودند.
مایکل که هیچوقت بندکفشهایش را نمیبندد، نی گذاشت توی سوراخهای دماغش و گفت که فیل دریایی است. بیلی، که ما اسمش را گذاشتیم پسر بیلباسه با اینکه لباس تنش میکند، دوتا چیپس ذرتی گذاشت روی پلکهایش. رایان هم ظرف ناهارش را طوری گذاشت روی سرش که نیفتد.
دکتر بازیگوش😝
۰
رایان گفت: «عموی من هوا جمع میکند. هروقت میرود سفر، یک بطری خالی با خودش میآورد. او یکعالمه بطری هوا از همهجای دنیا جمع کرده.»
به رایان گفتم: «عموی تو یک چیزیش میشود.»
رایان ادامه داد: «عموی من کلکسیونن.»
گفتم: «اَه اَه. دیدی؟ گفتم که عمویت یک چیزیش میشود.»
دکتر بازیگوش😝
۰
مامان رایان، خانم دُل، هم بهعنوان "مراقب" آمده بود. این کلمهٔ پرزرق و برقی است که معنیاصلیاش میشود، یک آدمبزرگ که مدام دور و بر بچهها بپلکد و نگذارد تفریح کنند و خوش بگذرانند.
دکتر بازیگوش😝
۰
بیلی، پسر بیلباسه، گفت: «عموی من توی بوفالو زندگی میکند.»
پرسیدم: «عموی تو توی بوفالو زندگی میکند؟ چرا مثل مردم عادی توی خانه زندگی نمیکند؟»
آندریا گفت: «منظورش شهر بوفالو توی نیویورک است!»
دروغی گفتم: «خودم میدانستم.» خیلی عجیب میشد اگر کسی توی یک بوفالو زندگی میکرد.
دکتر بازیگوش😝
۰
خانم مارکوزه به ما گفت: «هشتاد درصد موجودات روی کرهٔ زمین، حشره هستند.»
آندریا گفت: «پس تو دیگر احساس تنهایی نمیکنی، آرلو.»
دکتر بازیگوش😝
۰
مایکل یواش گفت: «پیسس! اِی. جِی اگر جرئت داری توی دستت بگیرش.»
گفتم: «بیخیال. من به آن حشره دست نمیزنم!»
ــ اِی. جِی، اگر آن سوسک را توی دستت نگیری، یعنی تو از آندریا خوشت میآید.
گفتم: «چی؟»
سر درنمیآورم، نگه داشتن سوسک چه ربطی به آندریا داشت، بهجز اینکه هر دوشان چندشآور بودند. صددرصد مطمئن بودم که دلم نمیخواست یک سوسک چندشآور را توی دستم بگیرم. ولی دلم هم نمیخواست فکر کنند از آندریا خوشم میآید.
دکتر بازیگوش😝
۰
ما فیلمی تماشا کردیم به اسم "دوستان خزندهٔ ما". دربارهٔ خزندهها یکعالمه چیز یاد گرفتیم. مثلاً مارها با اینکه گوش ندارند، میتوانند صداها را بشنوند! پس وقتی دور و بر مارها هستید، مواظب حرفزدنتان باشید!
دکتر بازیگوش😝
۰
مایکل از آندریا پرسید: «پول داری؟»
آندریا جواب داد: «معلوم است که دارم. مامانم یک اسکناس ده دلاری بِهِم داده تا از فروشگاه موزه یک چیز آموزشی بخرم.»
آندریا هر کاری میکند، آموزشی است. وقتی دماغش را فین میکند، برای گرفتن نمرهٔ اضافه احتمالاً یک مقاله دربارهٔ اَن دماغ مینویسد.
پرسیدم: «میشود کمی به ما پول قرض بدهی؟ میخواهیم شکلات بخریم.»
آندریا جواب داد: «فقط بهشرطی که من هم بتوانم بخرم.»
دکتر بازیگوش😝
۰
من از روی کیسهخواب چندتا از بچهها رد شدم و بعد پایم به چیز سفتی خورد.
یک نفر نعره زد: «اوییی! سرم را لگد کردی، آرلو!»
اَه، آندریا بود!
گفتم: «ببشخید!»
هروقت مجبورید از کسی معذرتخواهی کنید ولی ته دلتان هیچ پشیمان نیستید، فقط بگویید "ببشخید". چون معنی "ببشخید" برعکس "ببخشید" است. وقتی میگویید "ببشخید"، یعنی که هیچ هم پشیمان نیستید. ولی کسی نمیتواند تنبیهتان کند، چون کمِ کم، شما معذرتخواهی کردهاید. پس این نفع دو طرفه است. این اولین قانون بچه بودن است.
دکتر بازیگوش😝
۰
چرا صد و پنجاه کیلو پوپ فیل از اول به آخر و از آخر به اول نمیافتد روی کلهٔ آندریا؟
امیلی گفت: «حتماً شما دربارهٔ پوپ، یکعالمه چیز میدانید، خانم مارکوزه؟»
خانم مارکوزه جواب داد: «پوپ، تمام زندگی من است.»
آدمهایی که پوپ تمام زندگیشان باشد، عجیب و غریباند.
دکتر بازیگوش😝
۰
یکدفعه مایکل فریاد زد: «آنجاست! سوسک!»
ــ کجا؟
ــ آنجا!
آندریا فریاد زد: «امیلی! دارد روی پشتت راه میرود!»
ــ اَییییییی!
همهٔ پسرها فریاد زدند: «برویم بکشیمش!» و همه دنبال امیلی دویدیم.
خانم مارکوزه فریاد کشید: «ژنرال مافین را نکشید! آن حشرهٔ کمیابی است!»
همه دَم گرفتیم: «بکشیدش! بکشیدش! بکشیدش!»
امیلی که انگار لباسش آتش گرفته بود، دور اتاق میدوید و ما پسرها هم دنبالش میدویدیم.
