جملات زیبای کتاب خانم بریج، معلم گیج | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانم بریج، معلم گیج

کتاب خانم بریج، معلم گیج

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۱۶ رأی)
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
نغمه
۲
من عاشق بازی‌های کامپیوتری‌ام
pejvak
۱
اما خیلی از آدم‌ها در برخورد اول به‌نظرمان خوب می‌آیند، اما بعد از مدتی متوجه می‌شویم که آدم‌های شرور و بدجنسی‌اند
hedgehog
۱
خیلی از آدم‌ها در برخورد اول به‌نظرمان خوب می‌آیند، اما بعد از مدتی متوجه می‌شویم که آدم‌های شرور و بدجنسی‌اند و می‌خواهند به همهٔ دنیا حکومت کنند.
hedgehog
۱
«او عجیب‌ترین معلمی است که تا حالا داشتم. نه می‌تواند بخواند، نه می‌تواند بنویسد، حتی ریاضی هم بلد نیست. این دیگر چه‌جور معلمی است؟»
hedgehog
۰
روز اول مدرسه، خانم بریج سر کلاس دوم آمد و به ما گفت که یکی‌یکی از جا بلند شویم و اسم و فامیلی و یک چیزهایی دربارهٔ خودمان بگوییم. وقتی نوبت من شد و گفتم که از مدرسه بدم می‌آید، همهٔ بچه‌ها زدند زیر خنده، با این‌که چیز خنده‌داری نگفته بودم. من هشت سالم است و در این هشت سال خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. یکی‌اش این‌که: هیچ دلیلی ندارد بچه‌ها بروند مدرسه. اگر نظر مرا بخواهید، ما بچه‌ها می‌توانیم هر چیزی را که لازم است بدانیم، از تلویزیون یاد بگیریم. ما از تلویزیون خیلی چیزهای مهم یاد می‌گیریم، مثلاً مزهٔ کدام پفک بهتر است، یا چه اسباب‌بازی باید بخریم، یا کدام شامپو موهامان را براق‌تر می‌کند. به‌هرحال، وقتی بزرگ شویم همین چیزها به دردمان می‌خورد.
hedgehog
۰
مدرسه جای خسته‌کننده‌ای است که بزرگ‌ترها درست کرده‌اند تا مجبور نباشند پول مهدکودک بدهند. وقتی بزرگ بشوم و پدر بشوم، اصلاً بچه‌هام را مجبور نمی‌کنم بروند مدرسه. آن‌ها، می‌توانند صبح تا شب، فوتبال و کامپیوتر بازی کنند و پای تلویزیون بنشینند. آن‌وقت خوشحال می‌شوند و فکر می‌کنند من بهترین بابای دنیا هستم.
hedgehog
۰
خانم بریج از من پرسید: «اگر من پنجاه و هشت‌تا سیب بِهِت بدهم و آقای ناوال، مدیر مدرسه، بیست و هشت‌تایش را از تو بگیرد، چندتا سیب برایت می‌ماند، اِی. جِی؟» گفتم: «چه اهمیتی دارد که چندتا سیب برایم می‌ماند، چون از سیب بدم می‌آید. اگر به من باشد، شما و آقای مدیر می‌توانید همهٔ سیب‌ها را برای خودتان بردارید، من حتی یک‌ذره هم ناراحت نمی‌شوم.»
hedgehog
۰
من گفتم: «از ریاضی بدم می‌آید.» خانم بریج گفت: «راستش، من هم همین‌طور!» همه گفتیم: «شما هم بدتان می‌آید؟» ــ همین‌طوره! من حتی نمی‌دانم چهار ضربدر چهار چند می‌شود؟
hedgehog
۰
پیتر می‌گوید که هرکسی قانون مدرسه را زیر پا بگذارد باید برود دفتر مدیر، که یک سیاهچال توی زیرزمین است. بچه‌ها را می‌اندازند توی سیاهچال و در را روی‌شان قفل می‌کنند و مجبورشان می‌کنند که ساعت‌ها به سی‌دی‌های پند و نصیحت قدیمی گوش بدهند. حتماً خیلی وحشتناک است.
hedgehog
۰
توی کلاس، وقتی خانم بریج برگهٔ تمرین دیکته را به بچه‌ها می‌داد، به او گفتم: «من از خواندن بدم می‌آید.» خانم بریج گفت: «من هم همین‌طور!» همه پرسیدیم: «شما هم بدتان می‌آید؟» او گفت: «آهان، من حتی نمی‌توانم یک کلمه بخوانم.»
hedgehog
۰
اگر شما بچه‌ها یک میلیون صفحه کتاب بخوانید، می‌توانید برای یک شب مدرسه را به مرکز بازی‌های کامپیوتری تبدیل کنید.
دکتر بازیگوش😝
۰
خیره به خانم بریج نگاه کردیم. من همیشه فکر می‌کردم معلم‌ها مدرسه را دوست دارند. اگر مدرسه را دوست ندارند، پس چرا معلم شده‌اند؟ حالا که بزرگ شده‌اند چرا باز هم می‌خواهند بروند مدرسه؟ من می‌دانم وقتی بزرگ بشوم، از چند کیلومتری هیچ مدرسه‌ای رد نمی‌شوم.
دکتر بازیگوش😝
۰
ولی انگار خانم بریج این را نمی‌دانست. بالاخره هم فقط جامدادی آندریا را باز کرد و سه‌تا آب‌نبات انداخت توی دهانش و گفت: «تا وقتی می‌توانم آب‌نبات بخورم، چه اهمیتی دارد که چندتا آب‌نبات دارم!»
دکتر بازیگوش😝
۰
پرسیدم: «شما دوست دارید همه را تار و مار و کلهپا کنید.» همه زدند زیر خنده، با آن‌که من چیز خنده‌داری نگفته بودم. خانم بریج گفت: «کله‌پا، و نه کلهپاها.» من گفتم که ما دو تا پا داریم، پس کلهپاها می‌شود. خانم بریج گفت که دیگر تمامش کنم. من هم گفتم که نباید اعتراض کند چون که خودش اول شروع کرد.