اگر دستم را ول میکردم، پرت میشدم. میترسیدم سرم محکم بخورد به پنجره و بشکند. فریاد زدم: «کمک! کمک!»
حدود صدمیلیون دقیقه همینطور آویزان بودم، تا اینکه چندتا از معلمهای توی اتاق متوجهٔ من شدند. فوری به طرف من دویدند و پنجره را باز کردند.
خانم بریج گفت: «تو آن بیرون چیکار میکنی، اِی. جِی؟»
و به کمک چندتا از معلمهای دیگر مرا کشیدند توی اتاق.
گفتم: «اوه، هیچی، داشتم این دور و بر واسهٔ خودم میگشتم.»