
بریدههایی از کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن
۲٫۸
(۴)
از موزه خیلی بدم میآید. موزه حوصلهٔ آدم را سر میبرد.
بلاتریکس لسترنج
یادتان باشد هنر همهجا هست. هنر روشنایی است. هنر هواست. حتی چیزهای نامریی هم میتوانند هنر باشند.
n.hasanzade
اگر دستم را ول میکردم، پرت میشدم. میترسیدم سرم محکم بخورد به پنجره و بشکند. فریاد زدم: «کمک! کمک!»
حدود صدمیلیون دقیقه همینطور آویزان بودم، تا اینکه چندتا از معلمهای توی اتاق متوجهٔ من شدند. فوری به طرف من دویدند و پنجره را باز کردند.
خانم بریج گفت: «تو آن بیرون چیکار میکنی، اِی. جِی؟»
و به کمک چندتا از معلمهای دیگر مرا کشیدند توی اتاق.
گفتم: «اوه، هیچی، داشتم این دور و بر واسهٔ خودم میگشتم.»
دکتر بازیگوش😝
اتاق بعدی، هیچ تابلویی روی دیوارهایش نداشت. ولی همهجور خرت و پرتی از سقفش آویزان بود. خانم فالکُن پرسید: «کی میتواند بگوید اینها چی هستند؟»
من گفتم: «حتماً آشغالهای موزهاند. وقتی با خانوادهام میرویم توی بیشه پیکنیک، کیسههای آشغال را به درخت آویزان میکنیم تا خرسها و راکونها دستشان به آنها نرسد.»
آندریا گفت: «توی موزه که خرس و راکون نیست، خِنگِ خدا. به اینها میگویند آویزهای متحرک.»
دکتر بازیگوش😝
خانم فالکُن گفت: «نه. من میخواهم آندریا و اِی. جِی با هم روی نقاشی دوستی کار کنند.»
همه زدند زیر خنده، با اینکه خانم فالکُن هیچچیز خندهداری نگفته بود. همه برای این خندیدند که میدانستند من و آندریا از همدیگر بدمان میآید.
دکتر بازیگوش😝
فکر کردم آندریا وسط راه دفتر مدیر، من را بکُشد. حسابی عصبانی بود. چون تابهحال هیچوقت او را به دفتر مدیر نفرستاده بودند. او به عمرش کار خلافی نکرده بود.
آندریا گفت: «باورم نمیشود توی دردسر افتادم. همهاش تقصیر توست، اِی. جِی.»
گفتم: «آرام باش. من هزار دفعه توی دفتر مدیر بودهام. آقای ناوال مرد خوبی است.»
دکتر بازیگوش😝
آقای ناوال گفت: «یک معامله میکنیم. اگر شما دوتا تمام امروز با هم دعوا نکنید، فردا نفری یک شکلات بهتان میدهم.»
پیشنهاد دادم: «نفری دوتا شکلات چهطوره؟»
آقای ناوال گفت: «نفری یک شکلات. این آخرین پیشنهاد من است. میخواهید بخواهید، نمیخواهید نخواهید.»
من آندریا را دوست ندارم. آندریا هم مرا دوست ندارد. ولی هر دو شکلات دوست داریم.
دکتر بازیگوش😝
