
n.hasanzade
۳
آدمها همیشه آن چیزی نیستند که نشان میدهند.
کاربر ۱۰۴۳۳۷۵۱
۰
وقتی ماشین حساب داریم، چرا باید ریاضی یاد بگیریم؟ مثل این میماند بهجای اینکه با دوچرخه بروی مدرسه، پیاده بروی. اگر نظر مرا بخواهید، اصلاً عاقلانه نیست.
دکتر بازیگوش😝
۰
گفتم: «خانم براشت، باید دربارهٔ موضوعی با هم حرف بزنیم.»
پرسید: «چه موضوعی؟»
گفتم: «من نمیخواهم شما مادرخواندهام بشوید.»
گفت: «هان؟ ولی...»
گفتم: «لطفاً التماس نکنید. من باید بین علاقهٔ شخصی و کشورم یکی را انتخاب کنم. این سختترین تصمیمی است که در عمرم گرفتهام. من فکرهایم را کردم و دیدم که نمیتوانم به کشورم خیانت کنم و از یک جاسوس بخواهم مادرخواندهام شود.»
دکتر بازیگوش😝
۰
خانم براشت گفت: «آفرین، تو راستیراستی قهرمانی، اِی. جِی!»
گفتم: «راستش، کار مهمی نکردم.»
بعد خانم براشت بغلم کرد.
رایان گفت: «اوووه! خانم براشت هم اِی. جِی را دوست دارد.»
به رایان گفتم: «خفه!»
دکتر بازیگوش😝
۰
یادم افتاد که من همیشهٔ خدا دلم میخواست با مشت بکوبم به آندریا. مثل کارتون آن پوستر، محکم آندریا را از پشت گرفتم. بعد دوتا مشتهایم را توی شکمش فرو کردم.
تکه سیباز دهان آندریا پرت شد بیرون و خورد به کلهٔ رایان.
دکتر بازیگوش😝
۰
خانم براشت گفت: «اِی. جِی، امروز رفتارت خیلی عجیب است.»
اوه، او فکر میکند رفتار من عجیب است! خودش کیسههای سبزیجات یخزده را میگذارد روی کلهٔ بچهها و وادارشان میکند تعادل خطکش را روی دماغشان حفظ کنند، آنوقت میگوید من عجیبم! واقعاً که!
دکتر بازیگوش😝
۰
امیلی پرسید: «پس او چهکاره است؟»
آندریا گفت: «من به دلایلی فکر میکنم که خانم براشت... جاسوس است.»
همه نفسمان بند آمد.
مایکل پرسید: «جاسوس؟»
گفتم: «تو داری دربارهٔ زنی حرف میزنی که من دوستش دارم!»
دکتر بازیگوش😝
۰
یکبار، از نردههای آهنی که توی حیاط مدرسه است، با سر پرت شدم پایین و کارم به بیمارستان کشید. خیلی باحال بود. دکتر از مغزم عکس انداخت، ولی به من گفت که چیزی توش پیدا نکرده. بعد هم با اینکه حرف خندهداری نزده بود، غشغش خندید.
