
دکتر بازیگوش😝
۱
بیلی، پسر بیلباسه، گفت: «خیلی بد شد که تفنگهای لیزری نداریم.»
گفتم: «آره، آنوقت میتوانستیم بههم شلیک کنیم.»
آندریا گفت: «چرا پسرها همهی فکر و ذکرشان شلیک کردن است؟ نمیتوانید بدون اینکه بلایی سر کسی بیاورید، زندگی کنید؟»
به او گفتم: «نه.»
دکتر بازیگوش😝
۰
دور میز کناری، دخترها نشسته بودند و دربارهٔ چیزهای احمقانهای حرف میزدند، مثلاً توی جشن تولد فلانی چی بپوشند و چندتا کِش به موهایشان ببندند. ما پسرها دربارهٔ چیزهای مهمتری حرف میزدیم.
رایان گفت: «من میتوانم کاری کنم که قاشق به دماغم آویزان بماند.»
گفتم: «امکان ندارد.»