دور میز کناری، دخترها نشسته بودند و دربارهٔ چیزهای احمقانهای حرف میزدند، مثلاً توی جشن تولد فلانی چی بپوشند و چندتا کِش به موهایشان ببندند. ما پسرها دربارهٔ چیزهای مهمتری حرف میزدیم.
رایان گفت: «من میتوانم کاری کنم که قاشق به دماغم آویزان بماند.»
گفتم: «امکان ندارد.»
دکتر بازیگوش😝