جملات زیبای کتاب خانم ماتی، معلم قاتی پاتی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانم ماتی، معلم قاتی پاتی

بریده‌هایی از کتاب خانم ماتی، معلم قاتی پاتی

۴٫۳
(۴)
بیلی، پسر بی‌لباسه، گفت: «خیلی بد شد که تفنگ‌های لیزری نداریم.» گفتم: «آره، آن‌وقت می‌توانستیم به‌هم شلیک کنیم.» آندریا گفت: «چرا پسرها همهی فکر و ذکرشان شلیک کردن است؟ نمی‌توانید بدون این‌که بلایی سر کسی بیاورید، زندگی کنید؟» به او گفتم: «نه.»
دکتر بازیگوش😝
دور میز کناری، دخترها نشسته بودند و دربارهٔ چیزهای احمقانه‌ای حرف می‌زدند، مثلاً توی جشن تولد فلانی چی بپوشند و چندتا کِش به موهای‌شان ببندند. ما پسرها دربارهٔ چیزهای مهم‌تری حرف می‌زدیم. رایان گفت: «من می‌توانم کاری کنم که قاشق به دماغم آویزان بماند.» گفتم: «امکان ندارد.»
دکتر بازیگوش😝