
دکتر بازیگوش😝
۱
آقای لورنته گفت: "دوست داشتن برای همه است. میدانی چرا من دوست داشتن را دوست دارم؟ چون هر روز صبح، معجون مهر و محبت میخورم. شما رفقا هم باید کمی از این معجون بخورید."
همه گفتیم: "نه، ممنون!"
دکتر بازیگوش😝
۰
من در عمرم هیچوقت اسم معجون مهر و محبت را نشنیده بودم. شاید داشت سربهسرمان میگذاشت.
آقای لورنته گفت: "مدرسه، کارش خیلی درسته! شما رفقا باید مدرسه را دوست داشته باشید."
گفتم: "من که حاضر نیستم این کلمهای را که با د شروع میشود، با صدای بلند بگویم."
آقای لورنته به من گفت: "اِی. جِی، اگر تو نگویی "من مدرسه را دوست دارم"، به همه میگویم که تو... آندریا را دوست داری!"
دکتر بازیگوش😝
۰
بعد، آقای لورنته آهنگ مورد علاقهاش را خواند: "اگر یک چکش داشتم." آهنگ دربارهٔ مرد عجیبوغریبی است که دلش چکش میخواهد. اگر نظر من را بخواهید، میگویم آن مرد به جای اینکه وقتش را تلف کند و آهنگی بخواند که دلش چکش میخواهد، فقط باید یکراست برود مغازهٔ ابزارآلاتفروشی و یک چکش بخرد.
دکتر بازیگوش😝
۰
آندریا به امیلی گفت: "آقای لورنته درست میگوید، تو چی. دوست داشتن را دوست داری؟ من که دوست داشتن را دوست دارم و از نفرت، نفرت دارم."
آندریا روی اعصاب من راه میرود. او هر چی بگوید، من همیشه برعکسش را میگویم.
گفتم: "من از دوست داشتن نفرت دارم و نفرت را دوست دارم."
دکتر بازیگوش😝
۰
آندریا گفت: "میدانی، آرلو. مامانم میگوید وقتی یک پسر با بدجنسی با دختری رفتار میکند، یعنی توی دلش از آن دختر خوشش میآید."
گفتم: "نهخیرم. یعنی که آن پسر از دختره خیلی هم بدش میآید."
آندریا گفت: "مامانم روانشناس است. او همه چیز را میداند."
گفتم: "پس باید بداند که تو روی اعصاب همه راه میروی."
آندریا خیال میکند خیلی باهوش است. با این حرفها میخواست من فکر کنم که توی دلم از او خوشم میآید و دیگر اذیتش نکنم.
دکتر بازیگوش😝
۰
آندریا گفت: "میدانی، آرلو. مامانم میگوید وقتی یک پسر با بدجنسی با دختری رفتار میکند، یعنی توی دلش از آن دختر خوشش میآید."
گفتم: "نهخیرم. یعنی که آن پسر از دختره خیلی هم بدش میآید."
آندریا گفت: "مامانم روانشناس است. او همه چیز را میداند."
گفتم: "پس باید بداند که تو روی اعصاب همه راه میروی."
آندریا خیال میکند خیلی باهوش است. با این حرفها میخواست من فکر کنم که توی دلم از او خوشم میآید و دیگر اذیتش نکنم.
دکتر بازیگوش😝
۰
آقای مکی و خانم بریج مدام به هم نگاه میکردند و لبخند میزدند. دخترها مشغول برنامهریزی برای عروسی شدند. به همدیگر میگفتند میخواهند توی عروسی چه لباسی بپوشند، چه هدیهای بیاورند و حدس میزدند بچهٔ خانم بریج و آقای مکی شبیه کدامشان میشود.
دکتر بازیگوش😝
۰
رایان گفت: "شاید بتوانیم جلوی در کلیسا، یک ردیف بُنبُن روی زمین بچینیم. بعد خانم بریج بُنبُنها را دنبال میکند و به مراسم عروسیاش نمیرسد."
مایکل گفت: "درست است که خانم بریج گیج است، اما نه دیگر اینقدر!"
دکتر بازیگوش😝
۰
رایان پرسید: "شما هم آشغالهای توی دماغتان را میخورید؟ چون خانم بریج میخورد."
آقای مکی گفت: "واقعاً؟ چه عالی! اگر او آشغالهای توی دماغش را میخورد، پس دیگر مجبور نیستیم از فروشگاه زیاد خوراکی بخریم! صفحهٔ بیست و سه، لطفاً."
دکتر بازیگوش😝
۰
من، مایکل، رایان و بیلی اینطرف و آنطرف میدویدیم و هر کسی را گیر میآوردیم رویش برنج میپاشیدیم. من محکم پاشیدم روی صورت آندریا. کمی از برنجها را هم روی آقای براشت پاشیدم. حقش بود، تا او باشد با خانم براشت عروسی نکند!
دکتر بازیگوش😝
۰
به بیلی گفتم: "حالیات نیست؟ خانم بریج معلم معرکهای است. نمیتواند بخواند و بنویسد یا ریاضی حل کند ولی اگر عروسی کند، شاید بچهدار شود و دست از کار بکشد. آنوقت یک معلم واقعی برایمان میآورند!"
رایان گفت: "اِی. جِی. درست میگوید. یک معلم
