
بریدههایی از کتاب روز رهایی
۳٫۶
(۵۴)
زیباترین سرنوشتِ ممکن برای انسان مردن در راه عشق است، وگرنه، این خود عشق است که میمیرد.
یاسمین
چراکه این تنها جای مطمئنی است که در جهان داری، جمع خانواده، با پدر و مادر، حتی اگر آنچه از دستشان برمیآمده برایت انجام نداده باشند...»
Sarvenaz
من اینطوریام. با چنان جدیتی به چیزهای بیمعنی و چرتوپرت فکر میکنم که انگار بامعنا هستند.
دانشجونده
نوزاد خوشحال است، چون هنوز نمیداند دختر است. بعدها باید غصهاش را بخورد.
دانشجونده
تازه این هم هست که اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بالاخره لحظهای میرسد که میگویی: دیگر بس است.
Sarvenaz
اگر دوستم داشتند، من هم زیبا میشدم.
negrary
آن زمانی که خیال میکردم بخشی از مادرم هستم از یادم رفته، فقط یادم میآید که یک روز فهمیدم من و او دوتا آدم جداییم و بعدش دیگر دنیا هرگز مثل قبل نشد. هرگز.
دختر بهاری
گاهی حسن آدم میشود عیبش.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
ازآنجاییهمکه کسی مرا نمیخواسته، هیچوقت نتوانستهام چیزی را دوست داشته باشم. درک میکنم که باوجود کارهای مزرعه، حیوانها، پدرم، ماریا و باقی بچهها که پشتسرهم به دنیا آمدهاند، و البته رمانهای عاشقانهٔ خالهجینا، دیگر وقتی برای مادرم باقی نمیماند تا صرف من کند. حسرت نمیخورم که چرا نازونوازش نشدهام. از نازونوازش بیزارم. حتی در این سنوسال، اگر کسی لبهای خیسش را جلو بیاورد تا ببوسدم، محکم میزنم توی گوشش، آنقدر که از این کار بیزارم.
مروارید رضایی
نه دلم میخواهد با من حرف بزنند نه میخواهم دربارهام حرف بزنند.
یاسمین
از کجا معلوم اگر جای دیگری به دنیا آمده بودم وضعیت طور دیگری بود؟
Sara Lalehzari
اگر سیارهٔ زمین سرخ شود، بعد ترکترک شود و توی این آسمان رنگورورفته منفجر شود، دل من خنک نمیشود. باید خودم هم بترکم و مثل قطرههای باران بپاشم به کل جهان. همین و بس.
ali73
با وجود آنهمه خانهای که داخلشان آتش روشن بود، من تکوتنها با دوچرخهٔ لکنتهام در آن سرمای کشنده بیرون بودم، انگار که توی بیابان باشم. آرزو کردم جهان بترکد
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بالاخره لحظهای میرسد که میگویی: دیگر بس است.
یاسمن
حالا که بزرگ شدهام، دیگر خیلی برایم مهم نیست زندگیام چطور میگذرد. آدم به همهچیز عادت میکند.
دختر بهاری
زیباترین سرنوشتِ ممکن برای انسان مردن در راه عشق است، وگرنه، این خود عشق است که میمیرد.
Sara Lalehzari
«هر بچهای خاطرهای است که از زندگی به جا میماند.»
سپینا
زدم. روز اول مدرسه. باید دربارهٔ حیوانی حرف میزدیم که خیلی دوستش داشتیم. موضوعی احمقانه. من خودم همهٔ حیوانها را دوست دارم. گفتم آدمهایی که سگها یا گربهها را عقیم میکنند تا سروگوششان نجنبد و ول نگردند یا بوی بد ندهند جنایتکارند. حیوانها را یا باید همانطور که هستند بپذیری یا دست از سرشان برداری. نمرهٔ بدی گرفتم. معلم برایم توضیح داد که گربهها را عقیم میکنند چون بیاحتیاطاند و ممکن است وقتی دنبال جفت میگردند ماشین زیرشان بگیرد. گفتم گربهٔ نر این حق را دارد که زندگیاش را بهخاطر گربهٔ ماده به خطر بیندازد. آدمها خودشان چنین حقی دارند و گاهی سر عشقوعاشقی جانشان را میدهند، مثل تریستان و ایزولت، یا مثل اینس دوکاسترو.
Pariya Ahmadi
از وقتی سعی میکنم خودم را گم کنم، دلم به حال خودم میسوزد، همانطور که دلم برای روپوش سبزم میسوزد یا دوچرخهام یا مسواکم که میخواستم گمش کنم. به خودم فکر میکنم و به خودم میگویم کسی مرا نمیخواهد، حتی خودم. بعد دلم برای خودم میسوزد که کسی مرا نمیخواهد، حتی خودم.
Sara
جرئت نداشتم دورتر بروم، راه را بلد نبودم. تکوتنها همانجا ماندم، روبهروی آن زمینهای پرت آبگرفته با نهرهای کوچک تکافتاده که گیاهان آرام و خاموش ازدلشان روییده بود. اصلاً نمیدانم چه اتفاقی افتاد یا چرا. فقط میدانم یکدفعه فهمیدم من و مامان جدایِ از همیم. دو آدم کاملاً متمایز و تا ابد جدا. غم سنگینی به دلم افتاد. غمی به بزرگی تمام تنهاییهای روی زمین. از آن روز، دیگر خودم را حس میکنم. حالا که بزرگ شدهام دیگر برایم مهم نیست. ولی آن روز خودم را خیلی کوچک میدیدم، آنقدر کوچک که کنار آنهمه گل وحشی مردابی بهزور بهچشم میآمدم و مامان خیلی دور بود و تا ابد جدا از من.
مروارید رضایی
پی تو میگردم فراتر از انتظار
فراتر از خودم
و چنان دوستت دارم که نمیدانم
کدامیک از ما دو نفر غایب است.
bec san
به خودم که فکر میکنم، نفرت من از خودم حتی از نفرتی که بقیه از من دارند، بیشتر است. بله، خیلی بیشتر.
Atia
آن زمانی که خیال میکردم بخشی از مادرم هستم از یادم رفته، فقط یادم میآید که یک روز فهمیدم من و او دوتا آدم جداییم و بعدش دیگر دنیا هرگز مثل قبل نشد. هرگز.
Clem⋆。𖦹
اگر دوستم داشتند، من هم زیبا میشدم.
Clem⋆。𖦹
ناراحت بودم، بهخاطر اتفاقهای غمانگیزی که قبلاز این افتاده بود و بهخاطر اتفاقهایی که بعداً قرار بود بیفتد.
Clem⋆。𖦹
کلاه بارانیام را از سر برداشتم. کلاه بدریختی است. یک بند دارد که وقتی میکشمش لبهاش چین میافتد، اینطوری سر و گوشهایم کاملاً پوشیده میشود و فقط چشمها و دماغم بیرون میماند. وقتی باران میبارد و سوار دوچرخهام، حسابی به کارم میآید و گرمم میکند و خوشحالم که دارمش.
دختر بهاری
احساس خوشبختی کردم. احساس خوشبختی عمیق
دختر بهاری
تازه این هم هست که اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بالاخره لحظهای میرسد که میگویی: دیگر بس است.
ryhan🍀
کاش همهچیز منصفانه بود و بر وفق مراد.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
آرزوها هیچوقت برآورده نمیشوند. این را خوب میدانم. مهم نیست.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
حجم
۱۵۹٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه
حجم
۱۵۹٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان