ازآنجاییهمکه کسی مرا نمیخواسته، هیچوقت نتوانستهام چیزی را دوست داشته باشم. درک میکنم که باوجود کارهای مزرعه، حیوانها، پدرم، ماریا و باقی بچهها که پشتسرهم به دنیا آمدهاند، و البته رمانهای عاشقانهٔ خالهجینا، دیگر وقتی برای مادرم باقی نمیماند تا صرف من کند. حسرت نمیخورم که چرا نازونوازش نشدهام. از نازونوازش بیزارم. حتی در این سنوسال، اگر کسی لبهای خیسش را جلو بیاورد تا ببوسدم، محکم میزنم توی گوشش، آنقدر که از این کار بیزارم.