جملات زیبا از متن کتاب روز رهایی | طاقچه
تصویر جلد کتاب روز رهایی

کتاب روز رهایی

۳.۶(از ۵۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
اینس کانیاتی، فرزاد مرادی
انتشارات: 
نشر بیدگل

قیمت:

۱۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زیباترین سرنوشتِ ممکن برای انسان مردن در راه عشق است، وگرنه، این خود عشق است که می‌میرد.
یاسمین
۳۹
من این‌طوری‌ام. با چنان جدیتی به چیزهای بی‌معنی و چرت‌وپرت فکر می‌کنم که انگار بامعنا هستند.
دانشجونده
۲۴
چراکه این تنها جای مطمئنی است که در جهان داری، جمع خانواده، با پدر و مادر، حتی اگر آنچه از دستشان برمی‌آمده برایت انجام نداده باشند...»
Sarvenaz
۲۳
نوزاد خوشحال است، چون هنوز نمی‌داند دختر است. بعدها باید غصه‌اش را بخورد.
دانشجونده
۱۷
تازه این هم هست که اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بالاخره لحظه‌ای می‌رسد که می‌گویی: دیگر بس است.
Sarvenaz
۱۲
اگر دوستم داشتند، من هم زیبا می‌شدم.
negrary
۱۲
نه دلم می‌خواهد با من حرف بزنند نه می‌خواهم درباره‌ام حرف بزنند.
یاسمین
۱۱
آن زمانی که خیال می‌کردم بخشی از مادرم هستم از یادم رفته، فقط یادم می‌آید که یک روز فهمیدم من و او دوتا آدم جداییم و بعدش دیگر دنیا هرگز مثل قبل نشد. هرگز.
دختر بهاری
۸
از کجا معلوم اگر جای دیگری به دنیا آمده بودم وضعیت طور دیگری بود؟
Sara Lalehzari
۸
گاهی حسن آدم می‌شود عیبش.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۸
ازآنجایی‌هم‌که کسی مرا نمی‌خواسته، هیچ‌وقت نتوانسته‌ام چیزی را دوست داشته باشم. درک می‌کنم که باوجود کارهای مزرعه، حیوان‌ها، پدرم، ماریا و باقی بچه‌ها که پشت‌سرهم به دنیا آمده‌اند، و البته رمان‌های عاشقانهٔ خاله‌جینا، دیگر وقتی برای مادرم باقی نمی‌ماند تا صرف من کند. حسرت نمی‌خورم که چرا نازونوازش نشده‌ام. از نازونوازش بیزارم. حتی در این سن‌وسال، اگر کسی لب‌های خیسش را جلو بیاورد تا ببوسدم، محکم می‌زنم توی گوشش، آن‌قدر که از این کار بیزارم.
مروارید رضایی
۸
اگر سیارهٔ زمین سرخ شود، بعد ترک‌ترک شود و توی این آسمان رنگ‌ورورفته منفجر شود، دل من خنک نمی‌شود. باید خودم هم بترکم و مثل قطره‌های باران بپاشم به کل جهان. همین و بس.
ali73
۸
حالا که بزرگ شده‌ام، دیگر خیلی برایم مهم نیست زندگی‌ام چطور می‌گذرد. آدم به همه‌چیز عادت می‌کند.
دختر بهاری
۴
از وقتی سعی می‌کنم خودم را گم کنم، دلم به حال خودم می‌سوزد، همان‌طور که دلم برای روپوش سبزم می‌سوزد یا دوچرخه‌ام یا مسواکم که می‌خواستم گمش کنم. به خودم فکر می‌کنم و به خودم می‌گویم کسی مرا نمی‌خواهد، حتی خودم. بعد دلم برای خودم می‌سوزد که کسی مرا نمی‌خواهد، حتی خودم.
Sara
۴
با وجود آن‌همه خانه‌ای که داخلشان آتش روشن بود، من تک‌وتنها با دوچرخهٔ لکنته‌ام در آن سرمای کشنده بیرون بودم، انگار که توی بیابان باشم. آرزو کردم جهان بترکد
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۴
اگر چیزی زیادی کش پیدا کند بالاخره لحظه‌ای می‌رسد که می‌گویی: دیگر بس است.
یاسمن
۴
«هر بچه‌ای خاطره‌ای است که از زندگی به جا می‌ماند.»
سپینا
۴
اینجا که ما زندگی می‌کنیم آفتابی نیست. اینجا سرزمین باتلاق و باران و مه است. حتی اگر از ته دل هم آرزو بکنم باز چیزی عوض نمی‌شود. حتی اگر از تهِ ته دلم آرزو بکنم
Atena
۴
زیباترین سرنوشتِ ممکن برای انسان مردن در راه عشق است، وگرنه، این خود عشق است که می‌میرد.
Sara Lalehzari
۳
پی تو می‌گردم فراتر از انتظار فراتر از خودم و چنان دوستت دارم که نمی‌دانم کدام‌یک از ما دو نفر غایب است.
bec san
۳
به خودم که فکر می‌کنم، نفرت من از خودم حتی از نفرتی که بقیه از من دارند، بیشتر است. بله، خیلی بیشتر.
Atia
۳
می‌گویند سگی که هار شده دیگر علاج ندارد. باید خلاصش کرد، چون حتی به آنهایی که دوستشان دارد هم حمله می‌کند.
Asal
۳
هم زندگی‌ام خیلی غم‌انگیز است هم اینی که هستم.
Asal
۳
زدم. روز اول مدرسه. باید دربارهٔ حیوانی حرف می‌زدیم که خیلی دوستش داشتیم. موضوعی احمقانه. من خودم همهٔ حیوان‌ها را دوست دارم. گفتم آدم‌هایی که سگ‌ها یا گربه‌ها را عقیم می‌کنند تا سروگوششان نجنبد و ول نگردند یا بوی بد ندهند جنایتکارند. حیوان‌ها را یا باید همان‌طور که هستند بپذیری یا دست از سرشان برداری. نمرهٔ بدی گرفتم. معلم برایم توضیح داد که گربه‌ها را عقیم می‌کنند چون بی‌احتیاط‌اند و ممکن است وقتی دنبال جفت می‌گردند ماشین زیرشان بگیرد. گفتم گربهٔ نر این حق را دارد که زندگی‌اش را به‌خاطر گربهٔ ماده به خطر بیندازد. آدم‌ها خودشان چنین حقی دارند و گاهی سر عشق‌وعاشقی جانشان را می‌دهند، مثل تریستان و ایزولت، یا مثل اینس دوکاسترو.
Pariya Ahmadi
۲
جرئت نداشتم دورتر بروم، راه را بلد نبودم. تک‌وتنها همان‌جا ماندم، روبه‌روی آن زمین‌های پرت آب‌گرفته با نهرهای کوچک تک‌افتاده که گیاهان آرام و خاموش ازدلشان روییده بود. اصلاً نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد یا چرا. فقط می‌دانم یکدفعه فهمیدم من و مامان جدایِ از همیم. دو آدم کاملاً متمایز و تا ابد جدا. غم سنگینی به دلم افتاد. غمی به بزرگی تمام تنهایی‌های روی زمین. از آن روز، دیگر خودم را حس می‌کنم. حالا که بزرگ شده‌ام دیگر برایم مهم نیست. ولی آن روز خودم را خیلی کوچک می‌دیدم، آن‌قدر کوچک که کنار آن‌همه گل وحشی مردابی به‌زور به‌چشم می‌آمدم و مامان خیلی دور بود و تا ابد جدا از من.
مروارید رضایی
۲
من نه که ندانم آنجا آینه هست، ولی هر بار فراموشش می‌کنم. نمی‌دانم چرا. آن پنجشنبه، آینه را که نگاه کردم، دختری را دیدم که داشت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و بعد، احساسی شبیه ترس سراغم آمد. دقیقاً ترس که نه، بیشتر دردی توی سینه‌ام حس کردم، انگار کسی با مشت به قفسهٔ سینه‌ام می‌کوبید. به دور و برم نگاه کردم. جز خودم کسی آنجا نبود. دوباره به آینه نگاه کردم. دختر، بی‌حرکت، نگاهم می‌کرد. آن‌وقت بود که متوجه شدم. خودم بودم. شکی نبود. امکان نداشت کسی جز من باشد. ولی خودم را به جا نیاورده بودم. آن لحظه، یکدفعه و بدون دلیل، به‌قدری احساس ناامیدی کردم که نگو.
Atia
۲
آن زمانی که خیال می‌کردم بخشی از مادرم هستم از یادم رفته، فقط یادم می‌آید که یک روز فهمیدم من و او دوتا آدم جداییم و بعدش دیگر دنیا هرگز مثل قبل نشد. هرگز.
Clem⋆。𖦹
۲
اگر دوستم داشتند، من هم زیبا می‌شدم.
Clem⋆。𖦹
۲
ناراحت بودم، به‌خاطر اتفاق‌های غم‌انگیزی که قبل‌از این افتاده بود و به‌خاطر اتفاق‌هایی که بعداً قرار بود بیفتد.
Clem⋆。𖦹
۲
همان‌جا ماندم و به چیزهای غم‌انگیز و احمقانه فکر کردم. من این‌طوری‌ام. با چنان جدیتی به چیزهای بی‌معنی و چرت‌وپرت فکر می‌کنم که انگار بامعنا هستند.
Asal
۲