
MO_HASANKHANI
۲
دلم میخواست درِ مغزش را باز میکردم و داخلش را میدیدم تا شاید به جواب سؤالهایم برسم و آن علامت سؤال دست از سرم بردارد!
MO_HASANKHANI
۱
قلبم میسوخت. کسی آتش را نمی دید؟ نمیدانستند آتش با سر تا پایم چه کرده است؟ داشتم میسوختم. کاش کسی بغلم میکرد تا آتش خاموش شود. چرا شعلهها تمام نمیشوند؟ چرا صداها و خندهها توی سرم ساکت نمیشوند؟
MO_HASANKHANI
۱
تواناییهای بدنم رفتهرفته با زیادشدن دلشورهها محدود میشوند.
MO_HASANKHANI
۰
هوا ابری بود و رنگ آسمان هر لحظه تیرهتر میشد. گوشهٔ چشمهایم که خیس شد، آسمان هم شروع کرد. رفتم توی حیاط و با آسمان همصدا شدم.
MO_HASANKHANI
۰
من که بهخاطر آن اتفاق عذرخواهی کرده بودم؛ اما حرف او یک کلام بود و به قول خودش نظرش عوض نمیشد؛ پس برای چه خودم را سبک میکردم؟ بگذار هرچه میخواهد، بشود.
MO_HASANKHANI
۰
فامیل نه! حوصله ندارم.
دوستانم بهترند.
MO_HASANKHANI
۰
جلوی همه لبخند روی لبم نشست؛ اما توی دلم غوغایی بود.
MO_HASANKHANI
۰
شاید چیزی در یک لحظه اتفاق بیفتد؛ اما باور و اثر آن روزها و ماهها ادامه خواهد داشت؛
MO_HASANKHANI
۰
چقدر طول میکشد تا عطر کسی را که دوست داری، فراموش کنی؟ تا او را دوست نداشته باشی؟
چقدر طول میکشد؟ میشود؟ شدنی است؟
MO_HASANKHANI
۰
در زندگی لحظههایی هست که میتواند همهٔ سرنوشت و آیندهٔ افراد را تعیین کند؛ لحظههایی سنگین که دوامشان شاید فقط یک آن باشد و بعد از آن همه چیز دیر میشود؛ خیلی دیر و تمام...
گل پری
۰
چنانچه در برابر مقدرات دشوار شکیبایی ورزی، پاداش خواهی یافت و چنانچه بیتابی پیشه سازی، همچنان در میانهٔ گرداب مقدارت ناگوار در هم پیچده خواهی شد.