
بریدههایی از کتاب روایت فراموشی
۴٫۳
(۸)
چرا غریبِ در شهر خویشتنم؟
و غریبِ در زمانهٔ خویشتن؟
و غریبِ در زبان خویشتن؟
شعبدهباز واژگان
زیباییات روایتم را آشفته کرده است
شعبدهباز واژگان
که زیباییات احضار شاعران زخمخورده است
شعبدهباز واژگان
زیباییات
فتح تهران را به تأخیر انداخته بود
شعبدهباز واژگان
تنها دستی که به در میزند
فاجعه است
شعبدهباز واژگان
زخم وَ تنها زخم تنهایمان نمیگذارد در تهران
شعبدهباز واژگان
دکتر غدد گفت:
قندت از مرز گذشته است
کلسترول از مرز گذشته است
چربی کبدت از مرز گذشته است
و من
به میدان ونک ایستادم و
گمان کردم کلاهم را اگر تکان دهم
گشتهای مهاجرتی مرا جلب میکنند
پاییز بانو
وقتی فواصل دم تا بازدم
هزار حادثه آوار میشود درون چشمهای گمکردهام
مرا به یاد بیاور به شکل عکسهای سیاهوسفید
به شکل ترانهای خشدار در صفحات گرامافُن
بر گونههای من دست بکش که نوازش
اثبات این حقیقت تار است
nafis
ای زخمِ مانده در فراموشی
همینقدر دورم از حافظهام
که نمیدانم
عکسی که بر دیوار ندارم
کدام ما بود
mehrana
میان سرفههای نقال
در قهوهخانههای دروازهغار
سکه در کاسه انداختم و گفتم:
سرگردانیام به پرده روایت کن
که در این حصارِ غریبی تاریکم
چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد
و هر چه سلام کرد
جز تحیّر
از شهر پاسخی نگرفت.
Mohsen Panahi
نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینهپوشِ به تابستان است.
پرندهای که اعماق زمستان، برف جَلد میکند به بالهاش و تا انتهای تابستان عاشقی میکند با برف.»
و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینهپوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.
pariyabz
به یاد بیاور و کفن بپوشانم به خویش
که در اتاقِ کوچک پوستم تنهام
و در زبانم تنهام
و در زمانهام تنهام
Negar
منی که ساعتم با ساعت مُردگان کوک شده است
منی که نام کوچکم زخم است
و صدایم زخم است
و عطری که میزنم زخم است
چرا به زخمهای تازه خو نمیکنم؟
Negar
برای کشف طلسمی که شفا میدهد
تمامِ بهتنگآمدهام را
وهم
