
کتاب روایت فراموشی
یک شعر بلند و ضمایم
پدیدآورندگان:
رضا حیرانیانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
شعبدهباز واژگان
۵
چرا غریبِ در شهر خویشتنم؟
و غریبِ در زمانهٔ خویشتن؟
و غریبِ در زبان خویشتن؟
شعبدهباز واژگان
۳
زیباییات روایتم را آشفته کرده است
شعبدهباز واژگان
۳
که زیباییات احضار شاعران زخمخورده است
شعبدهباز واژگان
۳
زیباییات
فتح تهران را به تأخیر انداخته بود
شعبدهباز واژگان
۲
تنها دستی که به در میزند
فاجعه است
شعبدهباز واژگان
۲
زخم وَ تنها زخم تنهایمان نمیگذارد در تهران
پاییز بانو
۲
دکتر غدد گفت:
قندت از مرز گذشته است
کلسترول از مرز گذشته است
چربی کبدت از مرز گذشته است
و من
به میدان ونک ایستادم و
گمان کردم کلاهم را اگر تکان دهم
گشتهای مهاجرتی مرا جلب میکنند
nafis
۲
وقتی فواصل دم تا بازدم
هزار حادثه آوار میشود درون چشمهای گمکردهام
مرا به یاد بیاور به شکل عکسهای سیاهوسفید
به شکل ترانهای خشدار در صفحات گرامافُن
بر گونههای من دست بکش که نوازش
اثبات این حقیقت تار است
mehrana
۱
ای زخمِ مانده در فراموشی
همینقدر دورم از حافظهام
که نمیدانم
عکسی که بر دیوار ندارم
کدام ما بود
شهاب
۱
موهات بوی بومهای کهن دارد
بوی باران بر سنگفرشهای واتیکان
نکند از نقاشیهای رنسانس
بر این پردهٔ مرموز مقیم شدی؟
Mohsen Panahi
۰
میان سرفههای نقال
در قهوهخانههای دروازهغار
سکه در کاسه انداختم و گفتم:
سرگردانیام به پرده روایت کن
که در این حصارِ غریبی تاریکم
چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد
و هر چه سلام کرد
جز تحیّر
از شهر پاسخی نگرفت.
pariyabz
۰
نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینهپوشِ به تابستان است.
پرندهای که اعماق زمستان، برف جَلد میکند به بالهاش و تا انتهای تابستان عاشقی میکند با برف.»
و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینهپوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.
Negar
۰
به یاد بیاور و کفن بپوشانم به خویش
که در اتاقِ کوچک پوستم تنهام
و در زبانم تنهام
و در زمانهام تنهام
Negar
۰
منی که ساعتم با ساعت مُردگان کوک شده است
منی که نام کوچکم زخم است
و صدایم زخم است
و عطری که میزنم زخم است
چرا به زخمهای تازه خو نمیکنم؟
وهم
۰
برای کشف طلسمی که شفا میدهد
تمامِ بهتنگآمدهام را