جملات زیبا از متن کتاب روایت فراموشی | طاقچه
تصویر جلد کتاب روایت فراموشی
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب روایت فراموشی

یک شعر بلند و ضمایم

۴.۸(از ۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
رضا حیرانی
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر معاصر

۶۱,۰۰۰

۶۰٪

قیمت:

۲۴,۴۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

چرا غریبِ در شهر خویشتنم؟ و غریبِ در زمانهٔ خویشتن؟ و غریبِ در زبان خویشتن؟
شعبده‌باز واژگان
۶
زیبایی‌ات روایتم را آشفته کرده است
شعبده‌باز واژگان
۳
که زیبایی‌ات احضار شاعران زخم‌خورده است
شعبده‌باز واژگان
۳
زیبایی‌ات فتح تهران را به تأخیر انداخته بود
شعبده‌باز واژگان
۳
تنها دستی که به در می‌زند فاجعه است
شعبده‌باز واژگان
۲
زخم وَ تنها زخم تنهای‌مان نمی‌گذارد در تهران
شعبده‌باز واژگان
۲
دکتر غدد گفت: قندت از مرز گذشته است کلسترول از مرز گذشته است چربی کبدت از مرز گذشته است و من به میدان ونک ایستادم و گمان کردم کلاهم را اگر تکان دهم گشت‌های مهاجرتی مرا جلب می‌کنند
پاییز بانو
۲
وقتی فواصل دم تا بازدم هزار حادثه آوار می‌شود درون چشم‌های گم‌کرده‌ام مرا به یاد بیاور به شکل عکس‌های سیاه‌وسفید به شکل ترانه‌ای خش‌دار در صفحات گرامافُن بر گونه‌های من دست بکش که نوازش اثبات این حقیقت تار است
nafis
۲
همان‌طور که رویدادهای واقعی فراموش می‌شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده‌اند نیز می‌توانند در خاطرمان بمانند. ـ گابریل گارسیا مارکز ـ
‹ فریِ‌ماه؛ ›
۲
ای حریقِ محرّک! تمنای تندباد! روایت من باش که چگونه تقلا کردم زنده بمانم
nafis
۲
ای زخمِ مانده در فراموشی همین‌قدر دورم از حافظه‌ام که نمی‌دانم عکسی که بر دیوار ندارم کدام ما بود
mehrana
۱
منی که ساعتم با ساعت مُردگان کوک شده است منی که نام کوچکم زخم است و صدایم زخم است و عطری که می‌زنم زخم است چرا به زخم‌های تازه خو نمی‌کنم؟
Negar
۱
موهات بوی بوم‌های کهن دارد بوی باران بر سنگ‌فرش‌های واتیکان نکند از نقاشی‌های رنسانس بر این پردهٔ مرموز مقیم شدی؟
شهاب
۱
لب‌های من در نگاتیوهای رنگی و گوش‌هایم درون ازدحام خیابان انقلاب مانده است که زخم خوردنم از کلمات بود که اگر زبانم را در برج بابل جا نمی‌گذاشتم تنهایی دندان به چشم‌هایم فرونمی‌کرد
‹ فریِ‌ماه؛ ›
۱
منی که دو پله بالاترم از پله‌برقیِ میدان هفت تیر و تنهاترم از نام‌های فراموش‌شدهٔ خیابان‌ها مرا دو پله تنها دو پله بالاتر ببوس!
nafis
۱
میان سرفه‌های نقال در قهوه‌خانه‌های دروازه‌غار سکه در کاسه انداختم و گفتم: سرگردانی‌ام به پرده روایت کن که در این حصارِ غریبی تاریکم چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد و هر چه سلام کرد جز تحیّر از شهر پاسخی نگرفت.
Mohsen Panahi
۰
نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینه‌پوشِ به تابستان است. پرنده‌ای که اعماق زمستان، برف جَلد می‌کند به بال‌هاش و تا انتهای تابستان عاشقی می‌کند با برف.» و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینه‌پوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.
pariyabz
۰
به یاد بیاور و کفن بپوشانم به خویش که در اتاقِ کوچک پوستم تنهام و در زبانم تنهام و در زمانه‌ام تنهام
Negar
۰
برای کشف طلسمی که شفا می‌دهد تمامِ به‌تنگ‌آمده‌ام را
وهم
۰
در قهوه‌خانه‌های دروازه‌غار سکه در کاسه انداختم و گفتم: سرگردانی‌ام به پرده روایت کن که در این حصارِ غریبی تاریکم چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد و هر چه سلام کرد جز تحیّر از شهر پاسخی نگرفت.
‹ فریِ‌ماه؛ ›
۰