جملات زیبای کتاب روایت فراموشی | طاقچه
تصویر جلد کتاب روایت فراموشی

بریده‌هایی از کتاب روایت فراموشی

نویسنده:رضا حیرانی
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۵.۰از ۵ رأی
۵٫۰
(۵)
چرا غریبِ در شهر خویشتنم؟ و غریبِ در زمانهٔ خویشتن؟ و غریبِ در زبان خویشتن؟
شعبده‌باز واژگان
زیبایی‌ات روایتم را آشفته کرده است
شعبده‌باز واژگان
تنها دستی که به در می‌زند فاجعه است
شعبده‌باز واژگان
زخم وَ تنها زخم تنهای‌مان نمی‌گذارد در تهران
شعبده‌باز واژگان
که زیبایی‌ات احضار شاعران زخم‌خورده است
شعبده‌باز واژگان
زیبایی‌ات فتح تهران را به تأخیر انداخته بود
شعبده‌باز واژگان
دکتر غدد گفت: قندت از مرز گذشته است کلسترول از مرز گذشته است چربی کبدت از مرز گذشته است و من به میدان ونک ایستادم و گمان کردم کلاهم را اگر تکان دهم گشت‌های مهاجرتی مرا جلب می‌کنند
پاییز بانو
میان سرفه‌های نقال در قهوه‌خانه‌های دروازه‌غار سکه در کاسه انداختم و گفتم: سرگردانی‌ام به پرده روایت کن که در این حصارِ غریبی تاریکم چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد و هر چه سلام کرد جز تحیّر از شهر پاسخی نگرفت.
Mohsen Panahi
نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینه‌پوشِ به تابستان است. پرنده‌ای که اعماق زمستان، برف جَلد می‌کند به بال‌هاش و تا انتهای تابستان عاشقی می‌کند با برف.» و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینه‌پوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.
pariyabz

حجم

۳۱٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۹۱ صفحه

حجم

۳۱٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۹۱ صفحه

قیمت:
۶۱,۰۰۰
تومان