چرا غریبِ در شهر خویشتنم؟
و غریبِ در زمانهٔ خویشتن؟
و غریبِ در زبان خویشتن؟
شعبدهباز واژگان
زیباییات روایتم را آشفته کرده است
شعبدهباز واژگان
تنها دستی که به در میزند
فاجعه است
شعبدهباز واژگان
زخم وَ تنها زخم تنهایمان نمیگذارد در تهران
شعبدهباز واژگان
که زیباییات احضار شاعران زخمخورده است
شعبدهباز واژگان
زیباییات
فتح تهران را به تأخیر انداخته بود
شعبدهباز واژگان
دکتر غدد گفت:
قندت از مرز گذشته است
کلسترول از مرز گذشته است
چربی کبدت از مرز گذشته است
و من
به میدان ونک ایستادم و
گمان کردم کلاهم را اگر تکان دهم
گشتهای مهاجرتی مرا جلب میکنند
پاییز بانو
میان سرفههای نقال
در قهوهخانههای دروازهغار
سکه در کاسه انداختم و گفتم:
سرگردانیام به پرده روایت کن
که در این حصارِ غریبی تاریکم
چون مردی که بعد فروپاشی برج بابل بیدار شد
و هر چه سلام کرد
جز تحیّر
از شهر پاسخی نگرفت.
Mohsen Panahi
نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینهپوشِ به تابستان است.
پرندهای که اعماق زمستان، برف جَلد میکند به بالهاش و تا انتهای تابستان عاشقی میکند با برف.»
و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینهپوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.
pariyabz