نقال گفت: «نام آن پرنده که زنِ در پرده بر انگشت گرفته است، برفینهپوشِ به تابستان است.
پرندهای که اعماق زمستان، برف جَلد میکند به بالهاش و تا انتهای تابستان عاشقی میکند با برف.»
و من چنان محو تماشای زن بودم که ندیدم پرندهٔ برفینهپوش، مرا به تابستانِ تهران دفنِ برف کرده است.