جملات زیبای کتاب درخت خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب درخت خون
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب درخت خون

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۲۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهدی جواهریان
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Niloofar Hamidian
۳
شادی‌های من کوتاه بود و رنجم بی‌پایان.
nmroshan
۲
‫«تصدق‌تان شوم! این‌قدر از آدمیزاد اعراض نکنید. دانم که عشق از دست داده‌اید و باز دانم در هر نار سوزی است و از هر سوز نوری آید و از آن نور شوری خیزد و از هر شور ذوقی شود و چون نار نماند دیگر چه نوری و چه سوزی و چه شوقی برای چه ذوقی بماند. خدا از نَفَس من بِبُرد و به صبر شما بیفزاید. اما در این جهان کم‌تر ستاره‌ای برجیس می‌شود و کم‌تر مظلومی جرجیس. و چون اجازت دهید عارضم که حضرتِ کمال‌الملک که بناست کارها به دیگری سپارند و در فراغتِ چندساله عازم شوند به فرنگ از برای تحصیل اظهارِ تمایل به دیدارتان کرده‌اند و امروز در نقاش‌خانه با ایشان رودررو می‌شوید. مژده آن‌که انگار لقبِ نقاش‌باشی در انتظار شماست. خدای را شکر که از همین آغاز صاحبِ تاج و دافعِ داج، حضرتِ واهبُ الالقاب، نظرِ لطف و عنایت به شما دارد.»
خیال
۲
سال‌ها شیرهٔ وجود در جوهرِ قلم ریختم تا ذره‌ای زیبایی به این جهانِ زشتی‌ها بیفزایم که غم نان مرا از خیال و آرزو بازداشت.
خیال
۲
مگر هنر جز برای کاهیدنِ غم در زندگی است؟
Darya
۲
نخواستم از جرگهٔ آن هنرمندان باشم که تنها نظاره‌گرِ جهان‌اند؛ به کارِ آفرینشِ جهان بودم از نو. دیدن را همه می‌بینند، بی‌نقش و بی‌نگار؛ من اما می‌خواستم نفَسِ درختان را بکشم، سرگشتگیِ ابرها را و ترس و تردیدِ ستارگان را. می‌خواستم روحِ آدمی را به تصویر درآورم تا صورتش را. حالا به این افکار می‌خندم. همین فکرهای بی‌مایه رفته‌رفته مرا به حالِ امروزم کشاند.
Asal
۲
من همان خالِ سیاهم بر بومِ سفید و باز به چشم نمی‌آیم.
ati_abaan
۱
یکی گفت در ایران کشتنِ وزیران عار نیست اما شهید کردنِ قدیسان ننگ باشد
Mohammad Jamali
۱
اما قلبی که مهرِ زنی در آن خانه نکرد چگونه عشقِ وطن را در خود راه دهد.
خیال
۱
من خوشبختی را در تنهایی جستم، در نقاشی و دوری از دیگران. آن‌چنان از آدمیزاد بیزار بودم که سال‌ها از دیدنِ خود در آینه پرهیز کردم. اما دایرهٔ خلوتم آن‌قدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمی‌گیرم؛
خیال
۱
این‌ها مگر در دارالفنون‌ها چه می‌آموزند؟ فقط پیکره می‌کشند و تصویرِ شاه. و وقتی بیرون می‌آیند غلامانِ علایقِ شاه‌اند نه شاهِ علایقِ خود. من اما آزاد بودم. می‌خواستم جهان را نه آن‌گونه که هست، آن‌گونه که بایسته است به تصویر کشم.
خیال
۱
دیگر تصویری جز تصورِ تو برایم نمانده.
خیال
۱
عجب که چشیدنِ رنج بزرگ‌ترین آموزگارم بود.
خیال
۱
دستِ روزگار آرزوهای او را کوچک کرده بود
Darya
۱
ای وطن، در اوجِ غنای تو بخشندگی ندیدم و در فوجِ لطافتت نرمی نیافتم.
Asal
۱
من خوشبختی را در تنهایی جستم، در نقاشی و دوری از دیگران. آن‌چنان از آدمیزاد بیزار بودم که سال‌ها از دیدنِ خود در آینه پرهیز کردم.
خیال
۰
چه خام بودم و از آن پس چه تلخ پخته شدم.
Darya
۰
عجب که چشیدنِ رنج بزرگ‌ترین آموزگارم بود.
Darya
۰
رنجِ تحملِ دیگران از من هیولایی ساخت که برای نابودیِ پلیدی‌ها چاره‌ای جز خودزنی نداشت و نیافت.
Darya
۰
رنجِ فقر از من زیاده‌خواهی آفرید که جز ستایش چیزی سیرش نمی‌کرد.
Darya
۰
به کارِ آفرینشِ جهان بودم از نو.
Darya
۰
حالا که فرشِ عمرم را از دارِ زندگی پایین می‌کشم بی‌نصیب از کارِ جهانم که از ازل سهمِ مقسومِ من هیچ بود. از روزگار صبح‌به‌صبح فقط سردی دیدم و عصربه‌عصر تلخی چشیدم. این شب ستارهٔ بقای من سیاه می‌شود و روزِ عمرم آفتاب را نخواهد دید. این‌بار به راهی می‌روم که بازگشتی از آن نیست. از حالا قلبم آرام‌تر می‌زند و چشمانم سنگین شده.
Asal
۰
چنان غمی گریبانِ گلویم را گرفته که با هیچ طوفانِ سرشکی رفع نمی‌شود، مگر با نوشاکِ مرگ.