
بریدههایی از کتاب درخت خون
۴٫۱
(۱۸)
شادیهای من کوتاه بود و رنجم بیپایان.
Niloofar Hamidian
«تصدقتان شوم! اینقدر از آدمیزاد اعراض نکنید. دانم که عشق از دست دادهاید و باز دانم در هر نار سوزی است و از هر سوز نوری آید و از آن نور شوری خیزد و از هر شور ذوقی شود و چون نار نماند دیگر چه نوری و چه سوزی و چه شوقی برای چه ذوقی بماند. خدا از نَفَس من بِبُرد و به صبر شما بیفزاید. اما در این جهان کمتر ستارهای برجیس میشود و کمتر مظلومی جرجیس. و چون اجازت دهید عارضم که حضرتِ کمالالملک که بناست کارها به دیگری سپارند و در فراغتِ چندساله عازم شوند به فرنگ از برای تحصیل اظهارِ تمایل به دیدارتان کردهاند و امروز در نقاشخانه با ایشان رودررو میشوید. مژده آنکه انگار لقبِ نقاشباشی در انتظار شماست. خدای را شکر که از همین آغاز صاحبِ تاج و دافعِ داج، حضرتِ واهبُ الالقاب، نظرِ لطف و عنایت به شما دارد.»
nmroshan
سالها شیرهٔ وجود در جوهرِ قلم ریختم تا ذرهای زیبایی به این جهانِ زشتیها بیفزایم که غم نان مرا از خیال و آرزو بازداشت.
خیال
مگر هنر جز برای کاهیدنِ غم در زندگی است؟
خیال
یکی گفت در ایران کشتنِ وزیران عار نیست اما شهید کردنِ قدیسان ننگ باشد
ati_abaan
اما قلبی که مهرِ زنی در آن خانه نکرد چگونه عشقِ وطن را در خود راه دهد.
Mohammad Jamali
من خوشبختی را در تنهایی جستم، در نقاشی و دوری از دیگران. آنچنان از آدمیزاد بیزار بودم که سالها از دیدنِ خود در آینه پرهیز کردم. اما دایرهٔ خلوتم آنقدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم؛
خیال
دیگر تصویری جز تصورِ تو برایم نمانده.
خیال
عجب که چشیدنِ رنج بزرگترین آموزگارم بود.
خیال
دستِ روزگار آرزوهای او را کوچک کرده بود
خیال
نخواستم از جرگهٔ آن هنرمندان باشم که تنها نظارهگرِ جهاناند؛ به کارِ آفرینشِ جهان بودم از نو. دیدن را همه میبینند، بینقش و بینگار؛ من اما میخواستم نفَسِ درختان را بکشم، سرگشتگیِ ابرها را و ترس و تردیدِ ستارگان را. میخواستم روحِ آدمی را به تصویر درآورم تا صورتش را. حالا به این افکار میخندم. همین فکرهای بیمایه رفتهرفته مرا به حالِ امروزم کشاند.
Darya
ای وطن، در اوجِ غنای تو بخشندگی ندیدم و در فوجِ لطافتت نرمی نیافتم.
Darya
اینها مگر در دارالفنونها چه میآموزند؟ فقط پیکره میکشند و تصویرِ شاه. و وقتی بیرون میآیند غلامانِ علایقِ شاهاند نه شاهِ علایقِ خود. من اما آزاد بودم. میخواستم جهان را نه آنگونه که هست، آنگونه که بایسته است به تصویر کشم.
خیال
چه خام بودم و از آن پس چه تلخ پخته شدم.
خیال
عجب که چشیدنِ رنج بزرگترین آموزگارم بود.
Darya
رنجِ تحملِ دیگران از من هیولایی ساخت که برای نابودیِ پلیدیها چارهای جز خودزنی نداشت و نیافت.
Darya
رنجِ فقر از من زیادهخواهی آفرید که جز ستایش چیزی سیرش نمیکرد.
Darya
به کارِ آفرینشِ جهان بودم از نو.
Darya
حالا که فرشِ عمرم را از دارِ زندگی پایین میکشم بینصیب از کارِ جهانم که از ازل سهمِ مقسومِ من هیچ بود. از روزگار صبحبهصبح فقط سردی دیدم و عصربهعصر تلخی چشیدم. این شب ستارهٔ بقای من سیاه میشود و روزِ عمرم آفتاب را نخواهد دید. اینبار به راهی میروم که بازگشتی از آن نیست. از حالا قلبم آرامتر میزند و چشمانم سنگین شده.
Darya
حجم
۱۲۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۹ صفحه
حجم
۱۲۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۹۹ صفحه
قیمت:
۷۰,۰۰۰
۳۵,۰۰۰۵۰%
تومان