- آدم باید عبور کنه دیگه، نه؟ روز اولی که علی رو دیدم بهم گفت اگه نگذری هیچی نمیگذره. الان که گیتار میزدیم فکر کردم یه جایی باید زمینش بگذارم و بگذرم. میبینی سارا؟ زمان حلال مشکلات بود.
M.H
چه خوب که او بلد بود برنامهریزی کند و سُکان امور را به دست بگیرد. مادرم همیشه راجع به برادر کوچکترش همین را میگفت. میگفت: «وقتی غلامرضا هست مطمئنی همه چیز رو به راهه. از بس این بچه زبر و زرنگ و با ملاحظهست. فکر همه چیز رو از قبل میکنه.»
و حالا علی آقا فکر همه چیز را کرده بود.
M.H
سکوت کرد و در سکوت همراهم شد تا کمکم بپذیرم آن روز ظهر چطور جهان زیر و رو شد.
M.H
یه چیزهایی جبره، یعنی دست ما نیست. اگه بخوای مرتب بهش فکر کنی و خودت رو غرقش کنی، ادامه دادن ممکن نیست.
M.H
نسرین یک بار در راه برگشت از کلاس زبان، میان حرفهایمان و درددلهای دخترانه گفته بود زندگی علاوه بر اینکه تجربهٔ ناعادلانهای است، پیشبینیناپذیر هم است، گاهی پر از شگفتی و گاهی پر از درد. میان همهٔ این دردها و تجربهها و به قول نسرین گاهی شگفتیها، خوشبختی کجا جا داشت؟ چرا هیچکس از خوشبختی حرف نزده بود؟ کسی نگفته بود لمسش چه حسی دارد، کسی نگفته بود دیدارش چطوری است...
M.H
- یه فیلم دیدم راجع به یه گلفباز مشهور. توی یه سکانس گلفباز داشت رمز موفقیتش رو به شاگردش میگفت. گلفبازه وقتی پشت توپ میایستاد و آمادهٔ ضربه میشد، همهٔ صحنهٔ روبهرو و اطرافش رو خالی فرض میکرد، یه وسعت بیانتها که توش فقط یه چیز هست، پرچمی که محل فرود توپ رو مشخص میکنه
M.H
برای همه، برای هر کسی که عشق روزی رنجی عظیم در زندگیاش بوده است.»
M.H