شاید اولین بار در آن غروب سالیان دور بود که واقعا پی بردم اگر در پی انجام کار یا به دست آوردن چیزی در زندگی هستم نباید به کسی تکیه کنم و باید خود را از قید وابستگی به افرادی مثل پدرِ خسته و از کار افتادهام، برهانم. موفق هم شده بودم. حالا تنها مایه لذتم آن بود که خود را به آب گرم بسپارم، با آن یکی شوم و به تلفن هم جواب ندهم.