جملات زیبای کتاب عادت می کنیم | طاقچه
تصویر جلد کتاب عادت می کنیم
off
٪۶۰

کتاب عادت می کنیم

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۱۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
زویا پیرزاد
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
pegah
۶۲
«مردم دربارهٔ دو چیز هیچوقت حرف راست نمی‌زنند. پول و درسخوان بودن بچه‌هاشان.»
SaNaZ
۲۸
می‌خوام آزاد باشم و یکی مدام مواظبم نباشه که خوردی؟ رفتی؟ آمدی؟ این کار رو بکن! اون کار رو نکن! می‌خوام به قول فروغ خودم سرم بخوره به سنگ که بشکنه یا نشکنه. که دردم بیاد یا دردم نیاد.
SaNaZ
۲۳
آرزو دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوضِ آبی، لکهٔ سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بتهٔ سبزی می‌دیدی با گل‌های سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه‌های سرخ و سبز می‌دیدی. به خودش گفت «شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی.»
SaNaZ
۲۳
«مردم دربارهٔ دو چیز هیچوقت حرف راست نمی‌زنند. پول و درسخوان بودن بچه‌هاشان.»
prstoo
۲۱
خودش بچگی‌هاش کم حرف بوده و کمرو. وقتی می‌گم باورم نمی‌شه، می‌خنده و می‌گه وقتی دیده چاره نداره، مجبور شده کم‌رویی و کم‌حرفی را تا کنه بذاره توی پستو و بیفته به جون زندگی که زندگی نیفته به جونش.
کرم کتابخوان
۲۰
مردی که فقط فکر خودش باشد و به زن و بچه‌اش نرسد، باید زد توی پوزش.»
آذیــن؛
۱۳
با یک سکهٔ طلا چه می‌شد خرید؟ چند متر پارچهٔ پرده‌ای شاید
مهتاب
۱۳
به جایی که هیچکس را نمی‌شناخت و هیچکس را نمی‌دید و با هیچکس حرف نمی‌زد.
آذیــن؛
۱۲
صندلی فلزی لق زد. چرا مدام توضیح می‌داد؟ از وقتی که شیرین را می‌شناخت چند بار با هم جگر خورده بودند؟ خیلی بار. آرنج روی میز و دست زیر چانه به هیکل باریک و چشم‌های سبز نگاه کرد که داشت با پسر جوان پشت دخل حرف می‌زد. فکر کرد «خوش به حال شیرین. هیچوقت دمغ نیست. هیچوقت غر نمی‌زند. هیچوقت از هیچکس گله نمی‌کند. هیچوقت توضیح بیخودی نمی‌دهد. تا نپرسی از خودش حرف نمی‌زند. یعنی تأثیر کلاس‌های یوگا و خودشناسی و عرفان و از این چیزهاست؟ اسفندیارِ الاغ. همچین جواهری را ول کرده رفته. حق با شیرین‌ست، مردها همه‌شان الاغ‌اند. گیرم با پالان‌های مختلف.»
کرم کتابخوان
۱۰
اگر روزنامه را رستوران فرض کنیم، وبلاگ چراگاه‌ست.»
کرم کتابخوان
۳
آرزو نگاهی به بردهٔ سیاهپوست انداخت و زیر لب گفت «تا آخر دنیا باید این چراغ بی‌ریخت را به دوش بکشی. آی می‌فهممت.»
Narges
۳
یاد گرفتم به جای مدام نگران این و آن بودن، یک کمی هم خودم را دوست داشته باشم
کاربر ۵۸۳۲۲۱۱
۲
بکن.» ‫آرزو چند بار پلک زد. شاید چون چتری مو داشت می‌رفت توی چشم‌ها یا شاید چون منظور شیرین را نفهمید.
SaNaZ
۲
«برای اولین بار تصمیم گرفتم برای خودم تصمیم بگیرم.»
pegah
۲
«شدی عین باطری که مدام ازش کار بکشند و شارژش نکنند. باید فکری به حال خودت بکنی.» «چکار کنم؟» «شارژر پیدا کن.»
کرم کتابخوان
۲
آرزو چند بار تلفن را امتحان کرد. بعد با خودش گفت «مرتیکهٔ خلِ احمقِ بی‌شعورِ دیوانهٔ خر!»
کرم کتابخوان
۲
«بعضی‌ها انگار به دنیا آمده‌اند برای چَشم گفتن، بعضی‌ها چَشم شنیدن. بابام چشم می‌گفت، مادرم جز چشم نمی‌شنید.»
کرم کتابخوان
۲
لباس ورزشی فروشی پر بود از زن و مرد و دختر پسرهای جوان. آرزو به دوروبر نگاه کرد. «کی گفته پول توی دست و بال مردم نیست؟ نگاه کن، چقدر آدم.»
کرم کتابخوان
۲
«خمیر دندان بیشتر دوست داری یا ماتیک؟» سهراب درجا گفت «هر سه.» آرزو ریسه رفت.
کرم کتابخوان
۲
آرزو چند لحظه به در بسته نگاه کرد بعد رفت به آشپزخانه پرده را پس زد. کوه‌ها هنوز پربرف بودند. لبخند زد. «خدا را شکر روی شماها هنوز خانه نساخته‌اند.»
Narges
۲
«هیچوقت سر در نیاوردم زن‌ها چطور در آن واحد به ده‌تا چیز فکر می‌کنند و بیست‌تا کار با هم می‌کنند
Ati
۲
گفت «فکر می‌کنی صاحب‌خانه‌ها آخرین بار کی اینجا بودند؟ بهشان خوش گذشته؟ خوش نگذشته؟ به مردها که حتماً خوش گذشته. زن‌ها هم حتماً خریده‌اند و شسته‌اند و پخته‌اند و فکر کرده‌اند بهشان خوش گذشته.»
کرم کتابخوان
۱
برای جهیز دخترم یخچال سایزبای سایز خریدم. تلویزیون صفحه تخت، مایکرووین. همه‌اش هم از دُبی.
کرم کتابخوان
۱
«آژو خانم، یک چیز را شصتاد بار تکرار نکن.»
کرم کتابخوان
۱
«ما که دیدیم و شوهر کردیم چه تاجی به سر زدیم که حالا با آشنا شدن پای کامپیوتر»
کرم کتابخوان
۱
آیه با برگ گلدان کنار میز ور رفت و غر زد. «به من چه که نداریم. وقت بچه‌دار شدن می‌خواستی فکر اینجاش را هم بکنی.
کرم کتابخوان
۱
صدای ماه‌منیر تا دستشویی می‌آمد. «بفروش! چندتا مغازهٔ درب و داغان تهِ شهر به چه درد می‌خورد؟ باید فرش بخریم، ظرف و ظروف نقره و بلور لازم داریم. با این چندرغازی که داری چطور آبروداری کنم؟» نصرت دست‌های آرزو را با حوله خشک کرد و زیر لب گفت «مرد بیاره با پارو، زن ببره به جارو.»
کرم کتابخوان
۱
به انگشت بی‌حلقه‌اش نگاه کرد و فکر کرد «عجب خری بودم.»
Narges
۱
خیلی از آدم‌ها رو دیدم که وقتی از کار یکی ایراد می‌گیرند یا پشت سر یکی حرف می‌زنند اگه بهشون بگی خُب، خودت هم که ـــــ بِر و بِر نگات می‌کنن و میگن این فرق داره.
Narges
۱
مردم دربارهٔ دو چیز هیچوقت حرف راست نمی‌زنند. پول و درسخوان بودن بچه‌هاشان.»