صندلی فلزی لق زد. چرا مدام توضیح میداد؟ از وقتی که شیرین را میشناخت چند بار با هم جگر خورده بودند؟ خیلی بار. آرنج روی میز و دست زیر چانه به هیکل باریک و چشمهای سبز نگاه کرد که داشت با پسر جوان پشت دخل حرف میزد. فکر کرد «خوش به حال شیرین. هیچوقت دمغ نیست. هیچوقت غر نمیزند. هیچوقت از هیچکس گله نمیکند. هیچوقت توضیح بیخودی نمیدهد. تا نپرسی از خودش حرف نمیزند. یعنی تأثیر کلاسهای یوگا و خودشناسی و عرفان و از این چیزهاست؟ اسفندیارِ الاغ. همچین جواهری را ول کرده رفته. حق با شیرینست، مردها همهشان الاغاند. گیرم با پالانهای مختلف.»