جملات زیبای کتاب عشق در عصر کودتا | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشق در عصر کودتاsubscriptionAvailable

کتاب عشق در عصر کودتا

داستان بی‌پایان عشقی گمشده

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Saba Meshkat
۱۴
توی این مملکت همیشه دو قدم می‌ریم جلو سه قدم برمی‌گردیم عقب.
hamid
۵
من «می‌خواستم پسری باشم که می‌خواست دنیا را عوض کند». اما زندگی راه و رسم خودش را برای له کردن رویاها، نقشه‌ها و فکرهای آدم دارد
hamid
۴
همهٔ دخترهای کمونیستِ توده‌ای این‌طوری بودند. نترس و سمج.
hamid
۲
رویا شیفتهٔ استقلال و اعتمادبه‌نفس مصدق بود. حتی پیژامهٔ او را که مصدق گاهی در عکس‌ها به پا داشت می‌ستود.
hamid
۲
«بعضی از بهترین شعرهای مولانا توی این کتابه. یه جای دنج واسهٔ خودت پیدا کن و نگذار کسی مزاحمت بشه. اگه واقعاً به دنبال حقیقت موردنظر مولانا هستی، باید با تمرکز و با دقت بخونی.»
hamid
۲
جمعیت به خانهٔ نخست‌وزیر یورش برده‌اند، غارتش کرده‌اند، پاره‌ای از اسباب و اثاثیه‌اش را سوزاندند و بقیه‌اش را هم به یغما بردند. خانه را نابود کردند.
شراره
۲
الان دیگه این مملکت بی‌ارزشه. برید. برید و آزاد باشید. تا می‌تونید یاد بگیرید. از اینجا دور بودن بهتره از اینکه آدم گلوش توی چنگ دیکتاتور باشه و دولت هر وقت اراده کرد مردم رو با تیر بزنه
hamid
۱
یکی از مأموران شهربانی گفت: «توی این اعلامیه‌ها به شما یاد می‌دن که با دروغ‌های کمونیستی حرمت کشورتون رو نادیده بگیرید. فکر نکنید ما آخرش از ساخت و پاخت خیانت‌آمیز تک‌تک شما با روسیه باخبر نمی‌شیم. شما دخترها باید همهٔ هم و غمتون این باشه که زن‌های جوان کدبانو بشید نه یه مشت کودن و نادان سیاسی.»
hamid
۱
پسر شاخه‌شمشاد او، که از هر انگشت‌اش هنر می‌ریخت، که حقش بود زندگانی افسانه‌ای داشته باشد، حالا با یک دخترمدرسه‌ای طبقهٔ متوسط جامعه ازدواج می‌کرد که فکر می‌کرد خواندن رمان‌های ترجمه‌شدهٔ روسی یا انگلیسی کاری کارستان است، که زیبا بود اما نه آن اندازه که به فک و فامیل نشانش داد،
hamid
۱
خبردار شد که کودتاچی‌ها رادیو را در خیابان شمیران به تصرف خود درآورده و اینکه جمعیت به خانهٔ نخست‌وزیر یورش برده‌اند، غارتش کرده‌اند، پاره‌ای از اسباب و اثاثیه‌اش را سوزاندند و بقیه‌اش را هم به یغما بردند. خانه را نابود کردند.
hamid
۰
رویا با سرافکندگی و دلی شکسته فقط گفت: «حق با تو بود، خواهری.»
hamid
۰
یادت هست چقدر نگران بودی که خودمان را از چشم بد محافظت کنیم؟ آن وقت‌ها من این‌ها را خرافات می‌دانستم و تحقیرشان می‌کردم. حالا که به زندگی زیستهٔ بدون تو نگاه می‌کنم و... خدا را چه دیدی؟ شاید اعتقاد به چشم بد در فرهنگ ما توجیهی داشته باشد. ببین عاقبت کار مادر من به کجا کشید.
ماه ناز
۰
دیگران پدرم را ضعیف می‌دیدند، من اما دیگر نه. پدر باهوش بود؛ فداکار. تلاش بسیار سختی کرد تا منصف باشد. از خیلی جهات، پدر سنخیتی با نظام مردسالاری جامعهٔ ما نداشت. به مادرم احترام می‌گذاشت. می‌کوشید در وانفسای غم و اندوه به او کمک کند. پدر با روشی خشن او را داوری نمی‌کرد؛ همان کاری که فرهنگ ما در حق کسانی روا می‌دارد که با حالت روحی او دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
شراره
۰
عشق است که هرگز از آن التیام نمی‌یابیم.
مقدم
۰
الان دیگه این مملکت بی‌ارزشه. برید. برید و آزاد باشید. تا می‌تونید یاد بگیرید. از اینجا دور بودن بهتره از اینکه آدم گلوش توی چنگ دیکتاتور باشه و دولت هر وقت اراده کرد مردم رو با تیر بزنه.