
بریدههایی از کتاب عشق در عصر کودتا
۴٫۰
(۲۸)
توی این مملکت همیشه دو قدم میریم جلو سه قدم برمیگردیم عقب.
Saba Meshkat
من «میخواستم پسری باشم که میخواست دنیا را عوض کند». اما زندگی راه و رسم خودش را برای له کردن رویاها، نقشهها و فکرهای آدم دارد
hamid
همهٔ دخترهای کمونیستِ تودهای اینطوری بودند. نترس و سمج.
hamid
رویا شیفتهٔ استقلال و اعتمادبهنفس مصدق بود. حتی پیژامهٔ او را که مصدق گاهی در عکسها به پا داشت میستود.
hamid
«بعضی از بهترین شعرهای مولانا توی این کتابه. یه جای دنج واسهٔ خودت پیدا کن و نگذار کسی مزاحمت بشه. اگه واقعاً به دنبال حقیقت موردنظر مولانا هستی، باید با تمرکز و با دقت بخونی.»
hamid
جمعیت به خانهٔ نخستوزیر یورش بردهاند، غارتش کردهاند، پارهای از اسباب و اثاثیهاش را سوزاندند و بقیهاش را هم به یغما بردند. خانه را نابود کردند.
hamid
یکی از مأموران شهربانی گفت: «توی این اعلامیهها به شما یاد میدن که با دروغهای کمونیستی حرمت کشورتون رو نادیده بگیرید. فکر نکنید ما آخرش از ساخت و پاخت خیانتآمیز تکتک شما با روسیه باخبر نمیشیم. شما دخترها باید همهٔ هم و غمتون این باشه که زنهای جوان کدبانو بشید نه یه مشت کودن و نادان سیاسی.»
hamid
پسر شاخهشمشاد او، که از هر انگشتاش هنر میریخت، که حقش بود زندگانی افسانهای داشته باشد، حالا با یک دخترمدرسهای طبقهٔ متوسط جامعه ازدواج میکرد که فکر میکرد خواندن رمانهای ترجمهشدهٔ روسی یا انگلیسی کاری کارستان است، که زیبا بود اما نه آن اندازه که به فک و فامیل نشانش داد،
hamid
خبردار شد که کودتاچیها رادیو را در خیابان شمیران به تصرف خود درآورده و اینکه جمعیت به خانهٔ نخستوزیر یورش بردهاند، غارتش کردهاند، پارهای از اسباب و اثاثیهاش را سوزاندند و بقیهاش را هم به یغما بردند. خانه را نابود کردند.
hamid
الان دیگه این مملکت بیارزشه. برید. برید و آزاد باشید. تا میتونید یاد بگیرید. از اینجا دور بودن بهتره از اینکه آدم گلوش توی چنگ دیکتاتور باشه و دولت هر وقت اراده کرد مردم رو با تیر بزنه
شراره
رویا با سرافکندگی و دلی شکسته فقط گفت: «حق با تو بود، خواهری.»
hamid
یادت هست چقدر نگران بودی که خودمان را از چشم بد محافظت کنیم؟ آن وقتها من اینها را خرافات میدانستم و تحقیرشان میکردم. حالا که به زندگی زیستهٔ بدون تو نگاه میکنم و... خدا را چه دیدی؟ شاید اعتقاد به چشم بد در فرهنگ ما توجیهی داشته باشد. ببین عاقبت کار مادر من به کجا کشید.
hamid
دیگران پدرم را ضعیف میدیدند، من اما دیگر نه. پدر باهوش بود؛ فداکار. تلاش بسیار سختی کرد تا منصف باشد. از خیلی جهات، پدر سنخیتی با نظام مردسالاری جامعهٔ ما نداشت. به مادرم احترام میگذاشت. میکوشید در وانفسای غم و اندوه به او کمک کند. پدر با روشی خشن او را داوری نمیکرد؛ همان کاری که فرهنگ ما در حق کسانی روا میدارد که با حالت روحی او دستوپنجه نرم میکنند.
ماه ناز
عشق است که هرگز از آن التیام نمییابیم.
شراره
