زمشت خاک مرا در وجود آوردی
ملک برای من اندر سجود آوردی
ولی به کار خود اندر جهان پشیمانم
ببخش جرم مرا ای کریم سبحانم
Ali
هابیل گوید: ای خدا قربان نمایم در رهت من سنبلی
تحفّه درویش باشد در جهان شاخ گلی
نیستم مایوس یا رب از کرامتهای تو
دارم امید قبول ایندم زرحمتهای تو
Ali
هابیل گوید: ای خداوند کریم ای خالق کون و مکان
هستم اندر بندهگی عبد و ذلیل اندر جهان
کی توانم شکر نعمتهای تو سازم بیان
فیالمثل اندر دهن، باشد مرا گر صدزبان
شرمساری از عبادتهای خود در روزگار
دارم امید از کرامتهای تو ای کردگار
گر چه از کید برادر نیستم فارغ دمی
لیک ز آسایش به زخم دل گذارم مرحمی
خواب چون گشته مرا اندر رگ و جانم مقیم
سر نهم در خاک بسم الله الرحمن الرحیم
Ali
قابیل گوید: شد دلم خون از غم هابیل اندر روزگار
تا به کی گردم به کوه و دشت و صحرا خوار و زار
گر کنم فرصت شود بختم به دولت رو به رو
با همین سنگی که دارم میزنم بر فرق او
گوئیا هابیل در خواب است فارغ از الم
مرحبا بر طالع مسعود من دارم چه غم
میزنم سنگ جفا از راه کینه بر سرش
مینشانم در عزای او به دوران مادرش
Ali