میترسی که همه بفهمن کجا بودی و کجا میری؟ نترس، صبح که آفتاب بزنه، همه برفها آب میشن، همه جای پاها پاک میشن... از جای پاهات رو دلها بترس، گرمای آفتاب که چیزی نیست، گرمای جهنمم نمیتونه پاکشون کنه (صدای مترو توجه مهتاب را جلب میکند) شماها واسه چی اینقدر عجله میکنید؟ آرومتر! اینجا همه زود میان و زود میرن، ولی کسی نمیمونه...