جملات زیبای کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد | طاقچه
تصویر جلد کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد

بریده‌هایی از کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد

نویسنده:روزبه معین
انتشارات:انتشارات نظری
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۲۲ رأی
۳٫۶
(۲۲)
مهتاب: شجاعت یک مرزی داره که باید بهش رسید، نباید ازش رد شد! سپهر: رد بشی میشه چی؟ مهتاب: حماقت...
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
واسه راحت رسیدن گاهی وقت‌ها باید تو تاریکی حرکت کنی
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
برای گم شدن همیشه لازم نیست توی کوچه پس کوچه غربت باشی، گاهی وقت‌ها توی اتاق خودت، میونه تک تک خاطراتت گم می‌شی، اون وقت باید خیلی به عقب برگردی تا خودت را پیدا کنی، خیلی...
کاربر ۱۹۰۳۸۹۰
زمستون، بهار، تابستون، پاییز... پشت سر هم می‌اومدن و می‌رفتن، ولی سخت‌ترینشون پاییز بود، وقتی قدم می‌زنی، با صدای خرد شدن هر برگ تازه می‌فهمی چقدر تنهایی،
venos
بابا بزرگ می‌گفت بعضی شب‌ها تو آسمون ستاره‌ای میاد که فقط همون یک شبه، اون شب سعی کن بقیه ستاره‌ها را نشمری، فقط به همون ستاره نگاه کن، چون بعدش تو می‌مونی و یه آسمون پرستاره، که هیچ کدوم مال تو نیستن
کهرباء
زیر باران باید رفت/ دوست را، زیر باران باید دید/ عشق را، زیر باران باید جست/ زیر باران باید بازی کرد/ زیر باران باید چیز نوشت/ حرف زد/ نیلوفر کاشت/ زندگی تر شدن پی در پی/ زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
🌸📚💖Shamim💖📚🌸
زندگی مثل یک پل معلق می‌مونه وسط یک دره عمیق، ما هم وسط این پل گیر کردیم، یک دسته راه را درست انتخاب می‌کنن و جلو میرن، یک دسته هم خلاف جهت می‌رن، اما اشتباه نکن! اونهایی که خلاف جهت میرن، بازنده نیستن، بازنده اونهایی هستند که دستشون را به میله‌ها ی پل گرفتند و دارند به پایین نگاه می‌کنند، می‌ترسند، می‌ترسند
کاربر ۱۹۰۳۸۹۰
خیلی از آدم‌ها وقتی زخمی رو صورتشون می‌افته، تا یک مدت به آیینه نگاه نمی‌کنن، تا زخمشون را نببینن، تا آزارشون نده، زخمشون خوب م‌یشه. ولی اونا خودشون را دیگه از یاد بردن، اما من بعد از زخمی که رو صورتم انداختی، هر روز جلو آیینه میشستم، نگاه می‌کردم، حرف می‌زدم، با خودم کلنجار می‌رفتم، درد داشت، هم خودش، هم دیدنش، اما خودم رو از یادم نبردم!
کهرباء
می‌ترسی که همه بفهمن کجا بودی و کجا میری؟ نترس، صبح که آفتاب بزنه، همه برف‌ها آب میشن، همه جای پاها پاک میشن... از جای پاهات رو دل‌ها بترس، گرمای آفتاب که چیزی نیست، گرمای جهنمم نمی‌تونه پاکشون کنه (صدای مترو توجه مهتاب را جلب می‌کند) شماها واسه چی اینقدر عجله می‌کنید؟ آرومتر! اینجا همه زود میان و زود میرن، ولی کسی نمیمونه...
Alireza
شجاعت یک مرزی داره که باید بهش رسید، نباید ازش رد شد!
مُروا
اعتماد داشتنی نیست، دادنیه
pardis.mahmoodi17
آهای آقا، از چی می‌ترسی؟ از جای پاهات روی برف؟ می‌ترسی که همه بفهمن کجا بودی و کجا میری؟ نترس، صبح که آفتاب بزنه، همه برف‌ها آب میشن، همه جای پاها پاک میشن... از جای پاهات رو دل‌ها بترس، گرمای آفتاب که چیزی نیست، گرمای جهنمم نمی‌تونه پاکشون کنه
pardis.mahmoodi17
سپهر: از اینکه تنهام بذاری... (روی تاب می‌نشیند) ببین سخت نییستا! مهتاب: جدی گفتی اینو؟ سپهر: چی را؟ مهتاب: اینکه می‌ترسی تنهات بذارم؟ سپهر: آره!
Alireza
لبخندم صادقانه‌ترین تضاد دنیاست!
مُروا
اول اینکه اونی که تنهات می‌ذاره، الزاما برنده نیست، دوم اینکه اونی که تنها می‌مونه، الزاما بازنده نیست. و سوم که مهمتر از همه هست، اینه که اگه مطمئن هم شدی که باختی، صداش رو در نیار، فریادش نکن، دست و پا نزن. اینجوری بهتره!
کهرباء
زمستون، بهار، تابستون، پاییز... پشت سر هم می‌اومدن و می‌رفتن، ولی سخت‌ترینشون پاییز بود، وقتی قدم می‌زنی، با صدای خرد شدن هر برگ تازه می‌فهمی چقدر تنهایی، می‌گن مرد که گریه نمی‌کنه، مرد قدم میزنه، منم قدم زدم کل این شهرو... کل خیابون‌های اطراف اون کافه رو، آدم‌ها رو می‌دیدم، آدم‌هایی که مثل تو حرف می‌زدن، مثل تو می‌خندیدن، همه انگار عطر تو رو میزدن، حتی مردها! تو چشمای همشون دنبال نگاه تو بودم، اما تو نبودی،
کهرباء
اما این را خیلی خوب می‌دونم، برای نجات دادن گاهی وقت‌ها باید کشت، نگاه‌ها را، حس‌ها، آدم‌ها، هرچقدر هم که دوست‌داشتنی باشن، همیشه زنده نگه داشتن و احیا کردن نجات دادن نیست!
Blueberry
به هوس اعتقاد دارم، اما به عشق نه.... میدونی، آدم‌ها سه دسته‌اند، یه سری مثلا عاشق میشن، یه سری هم مثلا آدم‌ها ی دیگه عاشقشون میشن. پزشک: این که شد دو دسته؟! پیرمرد: یه دسته دیگه هم هستن که از زندگیشون لذت می‌برن.
pardis.mahmoodi17
دخترک: ولی بابابزرگ می‌گفت اگه کسی بهت گفت ازت متنفرم، یعنی هیچ کس را مثل تو دوست نداره! مهتاب: (فکر می‌کند) بابابزرگ راست می‌گفت!
pardis.mahmoodi17
کی گفته مرده‌ها رو فقط تو قبرستون خاک می‌کنند؟ من خودم یکی رو وسط یه کافه خاک کردم، اول کشتمش، بعد خاکش کردم!
pardis.mahmoodi17
تا حالا پشه زدتت؟ می‌بینی چه حالی می‌ده این خاروندنش؟ هم حال می‌ده، هم درد داره، تازه جاشم میمونه، داستانه منم شده این خاروندن، با یک کسی که نیست زندگی کردم، آی انقدر حال میده، آی انقدر درد داره، آی انقدر درد داره، تازه جاشم می‌مونه!
pardis.mahmoodi17
برای نجات دادن گاهی وقت‌ها باید کشت، نگاه‌ها را، حس‌ها، آدم‌ها، هرچقدر هم که دوست‌داشتنی باشن، همیشه زنده نگه داشتن و احیا کردن نجات دادن نیست!
Phoenix
بدترین جای عشق می‌دونی کجاست؟ (دخترک سر را به علامت نه تکان می‌دهد) اینکه بهش اعتماد نداشته باشی و بدونی که بهت خیانت می‌کنه، ولی بازم عاشقش باشی.
Phoenix
احمقانه‌ترین راه خودکشی اینه که عاشق یک نفهم بشی
Phoenix
شجاعت یک مرزی داره که باید بهش رسید، نباید ازش رد شد! سپهر: رد بشی میشه چی؟ مهتاب: حماقت...
Alireza
امشب تو را دوباره آرزو کردم، آرزوها ریشه‌ها ی زندگیند!
Alireza
زندگی مثل یک پل معلق می‌مونه وسط یک دره عمیق، ما هم وسط این پل گیر کردیم، یک دسته راه را درست انتخاب می‌کنن و جلو میرن، یک دسته هم خلاف جهت می‌رن، اما اشتباه نکن! اونهایی که خلاف جهت میرن، بازنده نیستن، بازنده اونهایی هستند که دستشون را به میله‌ها ی پل گرفتند و دارند به پایین نگاه می‌کنند، می‌ترسند، می‌ترسند
helia
می‌گن مرد که گریه نمی‌کنه، مرد قدم میزنه، منم قدم زدم کل این شهرو... کل خیابون‌های اطراف اون کافه رو، آدم‌ها رو می‌دیدم، آدم‌هایی که مثل تو حرف می‌زدن، مثل تو می‌خندیدن، همه انگار عطر تو رو میزدن، حتی مردها! تو چشمای همشون دنبال نگاه تو بودم، اما تو نبودی، تاوان سنگینی دادم...
Alireza
زندگی همون دوست داشتنه، زندگی زیر بارون شعر خوندنه، زندگی گریه کردنه، گریه کردن با یه آهنگ، چون اون رو یادت می‌آره، زندگی قکر کردنه، تا یادت بیاد چقدر نبودش سخته، زندگی آشتی کردنه، ناز کشیدنه، زندگی خندیدنه، زندگی عاشق شدنه، عاشق شدنی که تو واسش خیلی کوچیک بودی!
مُروا
کی گفته مرده‌ها رو فقط تو قبرستون خاک می‌کنند؟ من خودم یکی رو وسط یه کافه خاک کردم، اول کشتمش، بعد خاکش کردم!
کاربر ۱۹۰۳۸۹۰

حجم

۴۴٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۹۳ صفحه

حجم

۴۴٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۹۳ صفحه

قیمت:
۲۹,۰۰۰
تومان