
بریدههایی از کتاب شب های روشن
نویسنده:فئودور داستایفسکی
مترجم:میرمجید عمرانی
ویراستار:مهدى سجودى مقدم
انتشارات:انتشارات مهراندیش
دستهبندی:
امتیاز
۲.۶از ۱۹ رأی
۲٫۶
(۱۹)
دوستم داشته باشید، رهایم نکنید، چون در این دَم خیلی دوستتان دارم، چون شایستهٔ عشقتانم، چون سزاوارِ آنم...
mahsa
آسمان چنان پرستاره و چنان روشن بود که آدم با نگاه به آن، ناخواسته از خود میپرسید: راستی میشود زیر چنین آسمانی، رنگووارنگ آدمهای تندخو و دمدمی هم زندگی کنند؟
خانوم نارنجی
به سال' جاافتاده، ولی نمیشد گفت به رفتار هم جاافتاده.
خانوم نارنجی
«مادربزرگ' جونش برای همهٔ چیزهای قدیمها درمیرفت. قدیمها هم جوونتر بود، هم آفتاب گرمتر بود، هم خامه اینجور زود نمیترشید همهش قدیمها!
nemor
بدبخت که هستیم، بدبختی دیگران را بهتر حس میکنیم؛ احساس نه پخشوپلا، که جایی گِرد میآید ...
nemor
و در همان دَم، مردِ جوان گامهایی بهسوی ما آمد.
خدایا، چه فریادی! چه گونه بر خود لرزید! چه گونه خود را از دستهایم درآورد و بهسوی او پَر کشید …! چون پیکری بیجان ایستادم و نگاهشان کردم.
خانوم نارنجی
هر دو دستش را به گِردِ گردنم انداخت و مرا با شور و گرما بوسید. سپس بدون آنکه چیزی به من بگوید، دوباره بهسوی او پرید، دستش را گرفت و به دنبالِ خود کشید.
خانوم نارنجی
وای، شادی و خوشبختی' آدمها را چه زیبا میکند! دلِ آدم چه از عشق میجوشد! انگار میخواهی همهٔ جوششِ دلت را به دلِ دیگری سرریز کنی، میخواهی همه شاد باشند، همه بخندند. این شادی هم چه واگیرنده است!
nemor
مگه آدم باید برای هر احساسی، حتی همدردی برادرانه، جواب پس بده!
مجهول
ناگهان به گمانم رسید همه، از من یکی' روی میگردانند و همه از من دوری میگیرند.
فائزه
